دکتر دندانهای آسیاب افقی آهو را در جراحی، عمودی کرد و به حمدالله من هم اجازه داشتم در اتاق بمانم. یکی از نگرانیهام همین مسئله بود که به همراه نگرانی چگونگی عمل و اذیت نشدن آهو، یک شب را نگذاشته بود راحت خوابم ببره. کم پیش میاد شب راحت و سریع به خواب فرو نروم.
یکی از قوت قلبم موقع عملش، حضور خانم پرستاری بود که از قبل در جشن تولد یکی از دوستان زرنگ دیده بودم. وقتی وارد اتاق شد هر دو قیافه هامون برای هم اشنا آمده بود و او این سوال را کرد که کجا من را دیده و من یادم آمده بود.
گفت که دخترش را از مدرسه بیرون کرده اند چون نمراتش پایین بوده و احتیاج به معلم خاصی برای تعلیم داشته و از این بابت ناراحت بود چون دیگر دخترش دوستان مسلمان ندارد و خودش هم به غیر از این کار، در بیمارستان هم شاغل است و وقت بردن بچه ها به مراکز اسلامی را ندارد.
زیبا ست. قیافه اش شبیه عربهاست تا ایرانیها. روی بینی خوش ترکیبش هم از اون نگینهایی که خیلی من دوست دارم گذاشته بود که نمی دانم چیست اسمش که روی بینی را سوراخ می کنند و از این نگینهای خیلی خیلی ریز شفاف داخلش می کنند. هنوز من وسوسه انجام اینکار می شوم و همچنان نتوانستم تصمیم بگیرم که بکنم یا نکنم. کاش زرنگ سنش بزرگتر بود با هم می رفتیم اینکار را می کردیم! تا او سنش مناسب اینکار شود، من هم بزرگتر شده ام!
موهاش هم مثل مدل موهای من هست اما پرتر. کوتاه کرده بود و فقط کمی از جلوی سرش را بلند گذاشته بود که می رسید تا نصف صورت یا بلندتر. از اون مدل کوتاه کردن موهایی که من خوشم میاد اما شسوار نکرده بود. آرایش هم شاید فقط چشمهاش را کمی ریمل زده بود. شاید! چون پررنگ بود و من زیاد نزدیکش نبودم که خوب دیده شود. هر چی بود مقبول و دوست داشتنی بود. نه لوس بازی در می آورد نه ناز و افاده داشت نه خودش را برای من گرفته بود. خیلی صمیمی و راحت و محترم.
دکتر هم یهودی ملتزمی بود. با آهو دست داد و با من شاید به خاطر روسریم دست نداد و یا شاید چون خودش نمی خواست با زن دست بدهد دست نداد. این هم یک خوبی دیگر بود.
و بعدش هم هزینه خوبی پرداخت کردیم. اصلا برایم مهم نیست. برای مطمئن مهمه که از قبل به او گفته بودم از پول خود بچه ها بر می دارم برای اینکار. تمام شد و رفت. لزومی به حرص خوردن بی مورد نیست. مهم این است که اینکار را برای آهو انجام بدهیم تا دندانهایش مشکل کمتری داشته باشد. حالا نتیجه ش بعدها غیر از این بشه و یا چی، من کار ندارم.
برای این عمل غیر از ِسِر کردن لثه ها، گازخنده با ماسک روی بینی و دهنش هم گذاشتند که مقداری احساس راحتی بکند. وقتی ماسک را گذاشت روی صورتش، آهو اشکهایش جاری شد. دکتر اشکهایش را با انگشتهاش پاک کرد از صورتش و ازش پرسید چه حسی داره؟ آیا ناراحته؟ اذیت شده؟ و آهو جواب داد: نه! اما حس عجیبی دارم.
دلم براش سوخت. اما من مثل یک مادر صبور و ساکت روبرویش نشسته بودم و فقط موقعی که دکتر تلاض می کرد دندان را از جایش تکان دهد و عمودی اش کند،
آمدم کنار پاهای آهو و دستهایم را گذاشتم رو پاهایش و فشار دادم تا حس اطمینان کند.
بعد در ماشین بهم گفت که خیلی حس خوبی بود وقتی دستهام را گذاشته بودم روی پاهایش.
دو روز گذاشتم خانه بماند و تا دو هفته باید غذاهای نرم بخورد.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی