زرنگ رو بردم برای اولین 1 1. خیلی هیجان زده و خوشحال بود. و من در حالت روحی بدی که داشتم نمی تونستم این شادیش رو هضم کنم. حوصله نداشتم به حرفهای تکراریش گوش بدم. گرچه چاره ایی هم نداشتم جز صبوری کردن و ساکت بودن در برابر اینهمه هیجان و حرف. اونجا که رفتیم، معلم پیانوش یک جوان کم سن خوش قیافه سفید و بور و چشم روشنی بود. با حوصله و مهربون. خودش هم هیجان زده بود از شروع کلاس. فرم به من داد و کتاب پیانو به زرنگ و من بعد از امدن دوتا شاگرد دیگه که از زرنگ کوچیکتر بودن، رفتم کتابخونه. اونجا مثل خیلی وقتهای دیگه یک سبد کتاب گرفتم و ده دقیقه به تمام شدن کلاس، برگشتم جای کلاس پیانو و بیرون کلاس نشستم رو زمین و کتابها رو ورق زدم. یک آقای چینی و پسر کوچیکش اومدن. ازم پرسید کلاس پیانو اینجاست. جواب دادم و در اومد کلاس پسرش بعد از کلاس دخترمه. کنارم چمباتمه زد و به دیوار تکیه داد اما ننشست رو زمین. یک حالت خسته کننده رو انتخاب کرده بود. بعد به من گفت :خیلی وقته نشستی اینجا؟
_نه. تازه اومدم. رفته بودم کتابخونه.
_از کلاس صندلی می گرفتی اینجوری سخته نشستی.
جالبه. به نظر من حالت نشستن در هوای او سخت بود منکه کاملا رو زمین نشسته بودم.
- اشکال نداره راحتم.
خونگرم بود و دوست داشت حرف بزنه. منم از چینی ها مخصوصا مردهاشون خوشم میاد. با ادبند. صحبتهای با او باعث شد حالم بهتر بشه انگار. باعث شد لبخند بزنم.
بعد از تمام شدن کلاس، زرنگ اومد بیرون. صورتش سرخ شده بود. می دونم هم از هیجان شروع کلاسه هم به خاطر معلم خوشقیافه ست. به روش نمیوردم.
مرد چینی با پسرش رفتن سراغ معلم و قبلش برای آشنایی با من اظهار خوشوقتی کرد. من داشتم می رفتم که این حرف رو زده بود. یعنی پشتم بهش بود که شنیدم. برگشتم و لبخند زدم و من هم اظهار خوشوقتی کردم برای صحبت کردن باهاش. از معلم پیانو تشکر کردم و رفتیم بیرون.
تو خونه با مطمئن حرف کارم پیش اومد. براش می گفتم که مسئول کاریم بهم گفت این روز رو به من احتیاج داشت که سرکار باشم اما من به خاطر کلاس پیانو زرنگ گفته بودم نمی تونم. بعد ادامه دادم: می دونی که می تونستم بذارم تو زرنگ رو برسونیش. کاری نداره. نزدیک هم هست. فقط می رسونیش و می ری کتابخونه تا تمام کنه. اما چون تو کلا با فکر ثبت نامش در این کلاس موسیقی موافق نبودی و کلا خوشت نیومده و من هم نمی خوام حرفش رو باهات بزنم، این روز رو نرفتم سرکار. و گرنه می رفتم.
می خنده: نه مشکلی نبود اگر می بردمش.
حالا این خودشه که رفته یک پیانو کوچیک دسته دوم برای بچه ها از سرکار اورده اما کلاس رفتن و آموزش دیدن رو خوشش نیومده. قبلنها که هنوز خوب نمی شناختمش یکبار خواسته بودم برای مهربون که یکی دوساله بود از این پیانوهای کوچولو بگیرم، قبول نکرده بود. بعدها خودش چند جور پیانو کوچیک و بزرگ و ساده و پیچیده و حتی گیتار دسته دوم از سرکارش هم اورده بود. نمی دونم چرا هر چیزی که مجانی باشه اشکال نداره اما وقتی پولی می شه اشکال پیدا می کنه. به هر حال دیگه می شناسمش. خودش هم می دونه که می شناسمش.
و در ارتباط با این شناختن؛ اون هفته سبزی پلو با ماهی درست کرده بودم و رفته بودم سرکار. ساعت 11 و نیم که برگشتم همه خواب بودن. شام نخورده بودم و گرسنه م بود. دیگ برنج رو باز کردم دیدم مطمئن مثل بیشتر وقتها بقیه ماهی رو از تیغهاش پاک کرده و لای برنج قاطی کرده بود. روی تپه برنج هم یک سیر پخته بزرگ گذاشته بود. می دونستم خودش از قصد برای من این سیر رو گذاشته. خنده م گرفت. کمی خوردم و رفتم برای خواب. چند روز بعدش بچه ها حرف از خوشمزگی سبزی پلو ماهی می زدن و اینکه من خوردم یا نخوردم که مطمئن گفت: برات روی برنج یک سیر گذاشته بودم.
_می دونم. فهمیدم از قصد گذاشتی. می شناسمت.
خندید: پس فهمیدی برای توه!
_آره که فهمیدم. خیلی می شناسمت. تو اینقدر که می شناسمت، منو می شناسی؟
کمی فکر کرد و گفت: نه! فکر نمی کنم اینقدر بشناسمت. تو خیلی دقیق می شی در همه چیز.
راست می گه. احتمالات تجزیه و تحلیلهای من از ادمها خیلی ممکنه درست و با قیمت از آب در بیاد. او کلا اهل تجزیه و تحلیل آدمها، از راه مستقیم نیست.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی