کلا این روزها من بدجنسیم گل کرده. البته واقعا عمدی در کار نیست، همینجوری پیش می آید و نمی دانم چرا هی پشت سرهم پیش می آید!
روز تعطیلی با هم رفتیم بیرون که بعد از بردن بچه ها به مدرسه یکشنبه مسجد، برویم برای خریدن بعضی مایحتاج آشپزخانه. مطمئن اینجور خریدها را دوست دارد. اما باز هم مقداری خسیس بازی در می آورد که به نظرم اصلا جاش نیست وقتی که توقع خوردن غذاهای خوشمزه و وقتگیر را پنهانی دارد. پنهانی چون هیچ وقت این توقع داشتنش را علنی نگفته. بلکه من از عکس العملها می فهمم.
رسیدیم به مسجد به جای اینکه از راهی برود که بچه ها را کنار پیاده رو پیاده کند، چون راه ماشین کنار پیاده رو نزدیک در را بسته بودند، همان وسط جاده از بچه ها می خواهد که پیاده شوند!
خوب قبول نکرده و خواستم دور بزند و کنار پیاده رو کمی دورتر بایستد. او هم البته که به حرفم عمل نکرد. نمی شود که به حرفم مستقیما عمل کند! رفت کمی آنورتر که به راه بسته شده نزدیکترست، ایستاد. که اونجا برای پیاده شدن امن بود. بچه ها پیاده شدند و او نارحتیش را در مورد اینکه چرا من اعتراض کرده بودم و چه اشکالی داشت همانجا وسط راه بچه ها پیاده می شدند و دیگر بزرگ شده اند و ... نشان داد.
_هر چی من تلاش می کنم کارهای درست رو به بچه ها یاد بدم و خودم هم احتیاط می کنم، تو خرابش می کنی! می گی بزرگ شدن و فکر می کنی اون وسط پیاده شدنشون بی اشکاله و بلدند چطور عبور کنن در حالیکه تو که مرد بزرگی هستی هنوز بلند نیستی از خیابون چطور رد بشی.
رفته بودیم نیاگارا فالز یادته که! خودت بی توجه به چراغ راهنمایی همینجور می پریدی وسط خیابون و بچه ها رو هم امر به همراهی می کردی!
واقعا اینکار رو دوبار کرده بود. نه که ما کلا زیاد پیاده روی نمی کنیم و کمتر با پای پیاده از خیابون عبور می کنیم، خوب بچه هامون هم کمی گیج می شوند وقتی پیادروی می کنند. اون همه مواظب بودم و می خواستم صبر کنند تا چراغ سبز بشه برامون بعد رد بشیم، این آقا بچه ها رو صدا می کرد و می گفت بریم! و وسط خیابان فیلم می شدند و ماشینها بوق می زدند! و من همچنان اینور خیابان ایستادم و دارم حرص می خورم و به زور خودم رو کنترل می کردم که داد و بی داد نکنم برای این همه بی توجهی و نادیده گرفتن حرفهای من و تنها اعتراضی که کردم این بود که چرا به حرفهام بی توجهی می کنه و وقتی می بینه دارم به بچه ها می گم کنارم بایستند و منتظر باشن او دعوت به رد شدن می کنه! چیزی نمی گفت چون واقعا همه سفرمون پر از این موارد مشابه بود که من همه سفر دندان روی جگر گذاشتم و به زور تحمل کردم مثل همه سفرهای دیگه. از سفر کردن لذتی نمی برم با این اوضاع و احوالات. و هیچ وقت من نبودم که پیشنهاد سفر را دادم و فکر نمی کنم در آینده هم خواهم داد.
به هر حال ناراحت شد از حرفم و گفت که من خیلی بزرگ می کنم مسئله را و اصلا مشکلی نبود اگر همانجا پیاده می شدند.
دیگه همه راه ساکت و ورقلمبیده بود. توی خرید خودش رفت یک ور و من هم یکور دیگر. تنها چیز یکه به خاطرش رفته بودیم اون محل باقالی یخ زده بود که ارزانتر از سوپرمارکت نزدیک ما می فروخت؛ چهار کیسه گرفت چون فکر کرده بود باز هم گران است. فقط گفتم به هر حال همیشه ارزانتره. اگر فقط خودم بودم بیشتر می گرفتم. چون خودش اولین کسی ست که غذاهای باقالی دار دوست دارد. و هر وقت مدت زمان زیادی از نپختن این غذاها می گذرد، می پرسد که چه عجب باقالی پلو درست نکرده ام.
برگشتنی به او گفتم: ها! ناراحتی! به خاطر حرفهایی که زدیم!
مِن و مِن کرد اما مشخص بود که دوست داشت از این وضع با پیشدستی من دربیاد. و همچنان از خودش دفاع کرد و من هم حرف خودم را که فکر می کنم درست بود زدم. همیشه همینطور بوده. برای من الان خنده داره و در گذشته دردناک. خوب این حل شد مثلا و یخهاش کمی آب شده بود. نه اینکه یخهاش آب بشه باهام حرف بزنه، نه! بلکه از ورقلمیدگیش در میاد.
در خانه باز مسائل دیگه پیش آمد. قضیه ازدواج پیش آمد و من می گفتم که بچه های اینجا بهتره از همینجا همسر اختیار کنند و او فکر می کرد که اگر از اینجا باشه احتمال طلاق بیشتر می شه و من باز بدجنس شدم و مسئله خودمان را مطرح کردم که آره آخه از اونجا بیان نه که بی خبرن و بی پناه، مجبور می شن دوام بیارن مثل من! مگه ما کم مشکل داشتیم! و نگفتم و همچنان داریم!
اصلا انکار نمی کنه و این خیلی خوبه! خوب می دونه من واقعا جدا می شدم اگر اقتصادی تامین بودم و پشت و پناهی داشتم.
_خوب خودت هم که داری می گی اگه از اینجا باشه طلاق راحتتره!
_خوب یعنی زندگی مجبوری بهتر از طلاقه به نظرت!
-نه! منکه منظورم این نیست! اما خوب احتمال دوام اون زندگی بیشتره!
مطرح شدن این حرفهای تکراری با اینکه ناراحتی علنی به وجود نیاورد اما در رفتارهای سرد و سکوت بیشترش نشان داد که از حرفهام زخمی شده و از اینکه اینطور علنا اظهار می کنم که اگر پناه داشتم جدا شده بودم، یعنی من چقدر از او گله مند و شاکی ام. در اینگونه حالات به جای نزدیکتر شدن به من و جبران ما فات محبت بیشتر یه من بکنه، برعکس ورقلمبیده تر می شه!
باز دیشب که به خانه آمد من روزه بودم و روی مبل دراز کشیده بودم تا اذان بشه. رفت سراغ یخچال و مثل خیلی وقتهای دیگه که بین نماز و شام فاصله بیشتری می افته، برای خودش آب پرتقال ریخت. همزمان در مورد آبی که داخل پارچ بود سوال کرد و جواب داده بودم آب کرفس و کمی هویج و سیب هست. اما برای خودش از آب پرتقال ریخته بود.
باز بدجنسی من گل کرد. می خواستم چیز دیگری را به رویش بیاورم گفتم: تو به آبمیوه و شربت کلا عادت داری ها!
-نه! من عادت ندارم!
-همون اول که اومدم اینجا برات جزو واجبات بود که در موقع خرید آب میوه، هم برای خونه هم برای سرکارت بگیری.
-قبلا آره. الان نه دیگه!
- یک مدتی که دیگه آبمیوه نمی گرفتم هم برای صرفه جویی هم برای سلامتی، تو هر وقت رفتی خرید آبمیوه گرفتی.
_من برای خاطر این مهربون گرفتم که هی می اومد سراغ یخچال و آبمیوه می خواست.
- به هر حال همیشه خودت هم ازش خوردی.
_نه! همیشه نمی خورم.
می خوری می خوری همیشه هم خوردی! بعد موقع صرفه جویی و حرف از سلامتی که می شه با حسرت در موردش حرف زدی که آره واقعا اینها را نباید خورد و باید کم کرد و... بعد که آب سبزیجات می گیرم همینجور می مونه تو یخچال تا من تمامش کنم... تو دلم اینها رو گفتم.
خر که نیستم همین رو خواستم بهش حالی کنم. خیلی تکراری بود و لزومی به تکرار نداشت و بعدش سکوت شد تا اذان گفت و من افطار کردم و بعد از نماز شام خوردیم. شام آش شلغم داشتیم. من با بچه ها موضوعات مختلفی مطرح کردم اما او هیچ مشارکتی نکرد و بعد هم ساعت حدود هشت و نیم رفت برای خواب.
دلم گرفت. اما همینه دیگه وقتی حرف می زنم! غیر از اینه! اگر این را نمی خواهم باید حرف کمتر بزنم. و این همان نتیچه گیریست که او می خواهد من از این ماجراها و ورقلمبیده شدنهایش بعد ازانها، بگیرم و زن خوب و صبور و با محبت و دریافت کننده خوبی و به رو نیاوردن بدیها باشم. خوب من هنوز به این مرحله نرسیدم.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی