خرید بک لینک

امتحانات مهربون دیروز تمام شدند. از قبل اصرار داشت تا روز آخری مثل سالهای پیش بروم دنبالش و برش گردانم خانه. گفته بودم شاید... شاید بیایم اگر برنامه کاریم اون روز نباشد. اما حتی وقتی فهمیده بودم آن روز کار ندارم، نخواسته بودم که بروم دنبالش. نه حوصله رانندگی اون همه راه را دارم و نه حوصله سردرد بعدش و اینکه بیاید خانه چه کار کند وقتی همه ش تلفنش دستش است و من نگرانم کجاها می رود و چه می بینید. بماند مدرسه بهتر است حتی اگر از درس و کار خبری نباشد.
اما دیروز صبح بعد از امتحانش تماس گرفت که با مادر یکی از هم مدرسه ایی هایش بر می گردد. خوشحال بود. و برگشت.
همه فکرم شده نگرانی برای این پسر از دست این تلفن و اینترنت خانه. دیشب داشت با اکس باکسش بازی می کرد. صدایش کردم که کتاب بخواند. راحت گفت دوست ندارد. چرا پسرهای من کتاب دوست نیستند در حالی که از بچگی دور و برشان پر از کتاب بوده و من همیشه برایشان کتاب خوانده ام و با هم رفته ایم کتابخانه و هر روز برایشان وقت کتاب خواندن گذاشتم!
چند سال پیش برایش جزو واجبات بود که هر روز کتاب بخواند اما حالا چند سال است که به زور و اصرار من کتاب می خواند. کلافه بودم و شروع کردم شکایت کردن: چرا پسرهای من اینطورن! چرا کتاب نمی خوانن! بعد بزرگ که شدید وقتی حوصله تان سر رفت و یا دنبال سرگرمی گشتید و یا ناراحتی داشتید می روید دنبال سیگار و قلیان کشیدن! (|تو فکر گفتم و دنبال دختر بازی و هی می خواستم از این فکر فرار کنم) مثل پسرهای فامیلم که ازشان بدم می آید!
همینجور با صدای بلند حرف می زدم از ته دل و شاکی بودم و مهربون هر چه می گفتم می گفت: نه مامااااااا چرا اینطور می گی! من اینطور نمی شم!
-چطور می خوای با زن و بچه ت رفتار کنی وقتی کتاب غیر درسی نمی خوانی! چطور می خوای بچه هات رو تربیت کنی! خودت چقدر معلومات داری از این زندگی! راحت می گی دوست ندارم! برای چی آخه! همه نوع کتابی رو برات اوردم، تاریخی، داستانی، دینی، جغرافی، مجله.... چی دوست داری همون رو برو بخون!
رفت کتابی که معلوماتی در مورد بدن می داد برداشت و شروع کرد به خواندن. فقط به خاطرمن، می دونم!
-همه کتاب رو بخون! نه فقط تیتر عکسهاش!
بعد که نیم ساعت گذشت آمد و عکسی از کتاب را نشانم داد. عکس ناخون بود با لکه ایی سفید روی آن که دلیلش را ضربه دیدن ناخون گفته بود نه آنطور که من به او گفته بودم از کمبود زینک به وجود می آید! بله! همیشه اصرار دارم زینک بخورد چون ناخونهای او و زرنگ پر از این لکه های سفید می شود و او بدش می اید که زینک بخورد. زرنگ هم که اصلا قرص قورت بده نیست و من چند بار این قرص را پودر کرده ام و به خوردش داده ام و دیگر از این کارها نکردم.
گفتم: این کتاب جدید نیست. الان غیر از این می گن.
- مگه می شه؟
-آره! علم همیشه در حال پیشرفت و پس رفته! هی نتیجه گیریها عوض می شه.

دیشب از این برداشتم در مورد پسرهای فامیل و مقایسه پسرهایم با آنها ناراحت بودم. خدا سرعقلشان بیاورد و کتاب خوان شوند. گرچه می دانم کتاب خوانهای اهل دود هم خیلی هستند اما اگر نباشند سالمترند.
مهربون بین حرفهام به این نکته اشاره کرد که: چرا اینقدر ناراحتی! خوب زرنگ دختر به جای ما اینهمه کتاب می خونه! این خوب نیست! و من گفته بودم هر کی برای خودش کتاب می خواند. حالا این حرفش برای چی بود! آیا برای کم کردن ناراحتیم یا تذکری به خودش که واقعا خواهرش اینگونه ست و او از این مقایسه ناراحته! یک چیزی در این مایه ها بود.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

صفحه بندی