در فروشگاه بودم که دیدمش. یک سالی می شد که ندیده بودمش. فکر کردم اگر نمی خواست با من حرف بزند حتما من رو نادیده می گرفت اما خیلی گرم تحویلم گرفت. سلام و احوالپرسی مهربونی کرد.
گفت که: چقدر عوض شدید. لاغر شدید؟
_نه!
نگاهش اینگونه حرفش را تعبیر می کرد که این عوض شدن من به معنی زیباتر شدنم نیست. بلکه برعکس است. راست می گفت. صورتم پر از جای جوشهای قدیمی شده. و زیر چشمم حسابی باد کرده بود مخصوصا از اثر سردرد روز گذشته که روزه گرفته بودم. اما یادم نیومد اینها رو که بهش بگم. اصلا اگر هم یادم می آمد نمی شد بهش بگم. مگر بیکاره بیاد به حرفهای من گوش کنه! سرکار بود و داشت کار می کرد و من باید ملاحظه کنم این مسئله رو.
_خیلی وقته ندیدمتون اینجا. فکرکرده بودم احتمالا دیگه اینجا کار نمی کنید و منتقل شدید.
_چون بیشتر شبها میام. هنوز کار نمی کنید؟
_نه!
این نه گفتنهای من همراه با حسرتی خاص و خیلی مظلومانه و کاملا غیر نمایشی از دهانم در می آمد. با یک لبخند غمگین.
_آخه آدم تو خونه چیکار کنه!
خندیدم.
راستش از اینکه تو خونه باشم ناراضی نیستم. اما از اینکه همه ش اینطور باشم خوب البته که خوب نیست برام. تو دلم می گم اینها رو.
_یادتون هست که اینجا دو سال پیش اقدام کردم، نشد.
_بیایید یکبار دیگه برید اینجا باهاشون حرف بزنید. منیجرشون عوض شده. یک خانم ایرانیه. برید بگید می خواید با منیجر صحبت کنید و بهش بگید می خواید کار کنید.
_باشه!
عین یک بچه بودم که رااااجت حرف گوش کنه. بدون اینکه زیاد به اینور و اونور قضیه فکر کنه به اینکه چقدر براش سخته بره و چه جوری اصلا بگه که می خواد منیجر رو بببیه و ...
انگار هیپنوتیزم شده بودم. مستقیم رفتم قسمت پشت فروشگاه و به یک خانم کارمندی که از اونجا رد می شد گفتم می خوام با منیجر صحبت کنم. اون هم رفت و سریع منیجر رو از اتاقش کشید بیرون و من با خانم ایرانی خوش رویی مواجه شدم.
دیگه به فارسی وضعیتم رو شرح دادم و اون هم از مشکلات کاری گفت و اینکه کار اینجا رو دست کم نگیرم و باید سخت کوش باشم و... و مراحل استخدام شدنم را بهم گفت و اسم و شماره م رو گرفت. گفت اگر براتون سخته مصاحبه دسته جمعی داشته باشید، درخواست خصوصی کنید. چه جالب! معلومه که برام بهتره خصوصی!
بعد برگشتم پیش فریبا همون خانم که خیلی خوب هیپنوتیزمم کرده بود و ماجرای صحبتمون رو گزارش دادم.
خیلی تشویقم کرد که حتما دنبالش رو بگیرم. اصلا باورم نمی شد همه ماجرا رو. همینجور آرام و بی هیجان بودم.
دیروزش برای دو روز روزه بودم. خیلی روز سختی داشتم. سردرد لعنتی حسابی دمار از روزگارم در اورده بود. حالم به هم می خورد. دل درد داشتم. رفتم تو توالت نشستم و زار زدم. بلند گریه کردم و به خدا گفتم خدایا کی می خوای من رو از این وضع در بیاری.... می بینی چقدر ضعیفم خرم الاغم احمقم... یک کار برام بکن دیگه...
و همینجور روی توالت نشسته زار زار گریه کردم و با صدای بلند با خدا حرف زدم.
و اقعا خدا دلش برام سوخته بود که اینطور جوابم رو داد!
خدایا قربون حکمتت برم من.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی