ساعت از یازده شب کمی گذشته و فروشگاه رسما بسته بود اما همچنان چند مشتری در آن بود که داشتند حساب می کردند.
موقع خارج شدن، یکی از همکارها، خانم خریداری را تحویلم داد که احتیاج به تلفن داشت. خانم مسلمان بود. لباس پاکستانی یا هندی تنش بود و شالی به صورت باز روی سرش که وقتی هم افتاد عادی بود. گفت که با بچه هایش آمده فروشگاه اما ظاهرا موقعی که او داشته شلواری را در اتاق پرو امتحان می کرده بچه هایش از فروشگاه خارج شده اند و حالا او مانده. بردمش تا تلفن کند گفت مشغول می زند. نفهمیدم خط فروشگاه مشغول می زد یا شماره اش که تلفن همراهم را خواست. نمی خواستم بدهم اما مجبورانه شماره اش را گرفتم نگرفت. شماره دیگری داد. باز نمی گرفت یا مشغول می زد نفهمیدم. طبیعتا خسته بودم و می خواستم بروم خانه. گفتم حالا خودشان می بینند نیستی بر می گردند سراغت. گفت نه خانه شان تا اینجا بیست دقیقه پیاده راه است و آنها پیاده امده بودند. گفتم برود قسمت سرویس مشتری تا انجا باز زنگ بزند. گفت که می خواهد این شلواری که امتحانش کرده را برایش نگه داریم که یک روز دیگر بیاید و بخرتش چون الان هیچی با خودش نیاورده که بتواند پرداختش کند و این سایز هم یکی بیشتر نبود. گفتم ما اینجا برای مشتری جنسی را نگه نمی داریم و پیشنهاد کردم آن را جایی بگذارد که بعد بیاید بردارد. خیلی کلافه و گیج بود و نمی دانست چه کار کند. مسیرش را که گفت، مسیر خانه من بود اما هیچ کششی برای کمکش حس نمی کردم. از این همه بی برنامگی و هرج و مرجی که داشت و در آن وقت دیر که فروشگاه نزدیک بستن بود پا شده بود و همراه بچه هایش آمده بود فروشگاه و بعد هر کی برای خودش هر طرف فروشگاه رفته بود و بعد بچه هایش پیدایش نکرده بودندش و به خیال رفتن مادرشان، گذاشته بودن رفته بودند ... از اینجور آدمها خسته می شوم. اصلا تحملشان را هم ندارم. فکر کردم حالا باید پیاده و تنها ان وقت شب برگردد خانه. نگرانش بودم اما همزمان اعتماد هم نداشتم که واقعا مشکل همینگونه است که مشخص کرده تا برسانمش خانه اش.
در راه امدن به خانه چندتا زن در پیاده روها درحال راه رفتن و یا منتظر اتوبوس دیدم خوب این هم یکی ازانها.
امیدوار بودم به سلامت برسد خانه اش و در راه رفتن فکر کند که عجب غلطی کرده و درس عبرتی باشد برایش و وقتی رسید به خانه برود کلی سر بچه های احمقش داد بزند و اگر کمی کتکشان بزند هم حقشان است و دلش کمی خنک شود.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی