هوا خیلی سرده. باید می رفتم چند چیز برای آشپزخانه می خریدم. بعد از رساندن بچه ها مستقیما رفتم. هوا واقعا سرده. انگشتهام در داخل دستکش یخ زدند به زور کیسه نایلونها رو باز می کردم. الان آمدم خانه دیدم 28 درجه زیر صفرست. افتابی و خوشکل اما یخی. گرچه یک هفته پیش هوا سردتر از این هم شده بود اون هم برای چند هفته.
دارم صدای ماشین زباله جمع کن را می شنوم که مستمر برای برداشتن زباله های هر خانه ترمز می گیرد. نمی دانم چطور می تواند در این هوا دوام بیاورد. فعالیت مستمر و تحرک باعث گرمتر شدن بدن می شود اما صورت واقعا یخ می زند. از ته دل برایشان آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم.
امروز نوبت بردن زباله و بازیافت هست و وقتی از خرید برگشتم دیدم مثل چند هفته پیش سطلهای بازیافت خالی شده مان نزدیکتر به خانه هل داده شده! خیلی حس قشنگیست وقتی می بینی فقط سطل تو نزدیکتر گذاشته شده. سال نو میلادی برایشان کارت خرید قهوه به عنوان یک کادو ناقابل همراه با یک کارت تبریک که در آن تشکر کرده بودیم از زحماتشان، تقدیم کرده بودیم و از بعدش هر هفته اینگونه از این عمل ما تشکر می کنند. اگر در تواناییم بود بیشتر هم می دادم.
خدا به همه مردم قدرت قدردانی و امتنان رو عطا کند و به من بیشتر!
موبایلم کاملا از کار افتاده. به قول عربها نه حسی نه نفسی دارد. خیلی سعی کردم مشکلاتش را خودم حل کنم. برای مدت کوتاهی حل می شد اما دوباره با مشکلات بیشتری برمی گشت. الان اصلا روشن نمی شود. همه یادداشتهای دستور بعضی غذاها آدرسهای خوبی که دوست داشتم عکسهای کمی که درش نگه داشته بودم و همه انچه در تقویمم ثبت کرده بودم که برایم مهم است بدانم کی چه کاری باید انجام دهم و کی چه کاری رو انجام داده ام و کی چه اتفاق خاصی افتاده و حتی برنامه کاریم که ازش عکس گرفته بودم همه اش به امان خدا رفت.
دیروز نمی دانستم چه ساعتی کارم شروع می شود و مجبور شده بودم با مهربون که خانه بود برویم فروشگاه محل کارم و با موبایل مهربون از برنامه کاریم عکس بگیرم. آنقدر فراموشی دارم که برایم سخت است ساعتهای شروع کارم را به خاطر بسپارم. نمی دانم این حالتم طبیعیست چون برنامه کاریم متغیر است و یا واقعا مشکل حواس پرتی و فراموشی دارم.
یک جور حس سبکی دارم برای از دست دادنشان.
کار را دوست دارم چون مرا به تحرک بیشتر مجبور می کند. هر روز کاری بیشتر از سه کیلومتر و بعضی وقتها نزدیک به هفت کلیومتر داخل فروشاه راه می روم. این حالت بستگی به شلوغی فروشگاه دارد که هر چه شلوغتر باشد کار بیشتری وجود دارد. و اینکه کمتر می خورم و وزنم در این یک ماهی که کار می کنم سه کیلو کمتر شده. چند روز پیش وقتی وضو می گرفتم بازوهایم را در آینه دیدم که خوش فرمتر شده. شک کردم که وزنم کم شده. رفتم روی ترازو و دیدم واقعا وزنم کم شده. همچنان به وزن مورد علاقه ام نرسیده ام. دو سه کیلوی دیگر کم کنم می رسم. نمی دانم چرا متوجه نشده بودم که وزن کم کرده ام. این اواخرشلوار لی ام را که می پوشیدم ازکمرم هی می آمد پایین و مجبور می شدم در فرصتهای مناسب بکشمش بالا و بعد تصمیم گرفتم از کمر بند استفاده کنم. به فکرم نرسیده بود که قبلا این مشکل را با این شلوار نداشته ام چون از بالا کاملا تنگ است.
سر کار همکارهای مختلفی دارم. خیلی خوب، خوب، متوسط و بد. اینها در ذهن مقایسه کننده و قضاوت گَرَم طبقه بندی شدند. با همه می خندم و راحتم. اما وقتی بدی می کنند در ذهنم به آنها بد و بیراه می گویم: احمق، خر، عنینه و یا اع عی یه! و یا انچبی و اکلی خره! واقعا این آخریهاش قبلاها به ذهنم نمی رسید تا یک سال پیش. به ذهنم رسوخ کردند! گرجه تاریخچه خانوادگی پر از این و بدتر از این نوع بد و بیراههاست. اما من کجا و این حرفها کجا! خوب حالا با بعضیهاش یکجا شدیم! امیدوارم حداقل در همون مرحله در ذهن بودن بماند و روی زبان نیاید.
مشخصا همه بدیهایی که در این مدت دیده ام باعث شده اینگونه شرایط غیر کنترل شده را جبران کنم برای خودم. دلم خنک می شود وقتی در ذهنم مرورشان می کنم اما احساس می کنم از بهتر شدن فاصله گرفته ام از آن مودب بودن معروف شده ام یعنی به مودب بودن معروف بوده ام! چه خنده دار!
زینب کجایی ببینی اَم؟!!! این تحفه ایی که کمی میلی به او داری خیلی تحفه خاصی ست!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی