متاسفانه اصلا نتوانستم نسبت به مطمئن همسر، افکار بدم را کنترل کنم. همیشه به گذشته و حتی الان شک دارم. نمی دانم چرا این مرض را گرفته ام و هر روز بیشتر می شود. مستقیما حمله ایی نمی کنم. اما موضوعات خاصی باعث پرتاب کردن حرفهای کنایه دار و تیز و برنده ام به او می شود و او خییییلی خوب هدف و مقصود این نوع حرف زدنم را می فهمد. من از نگاههای مقصر به دام افتاده اش می بینم که می فهمد. آخ آخ از همه آنچه که باعث و بانی اینگونه شدنم شده! درد دارم! دردی عمیییییق در وجودم! آنقدر عمیق است که واقعا فکر نمی کنم قابل درمان باشد و حتی کمی از عمقش کم شود! این همه نامیدی! این همه یقین برای درمان نشدن!
دلم برای مطمئن می سوزد. این حس دلسوزی در روزهایی که می خواهم بروم سرکار و یا سرکارم باعث مشتاق شدنم به او می شود. اینکه او بدی عمیقی به من نکرده اما انچه که برای خودش حق دانسته و کرده و یا شاید می کند (چقدر من بی اعتمادم که اینگونه می توانم از او برداشت کنم!) مرا اذیت کرده. بد جور زخمی ام کرده. و اینهمه حس درد نمی تواند بی خود و بی جهت باشد! وقتی مشتاقش می شوم به نداشتنش فکر می کنم که چقدر سخت خواهد بود نبودنش در کنارمان! اما وقتی هست من لذت عمیقی در کنار او بودن حس نمی کنم بلکه عمق احساساتم درد است. کی می خواهم دست از این زجر کشیدن خلاص شوم!
وقتی مشتاقش می شوم دوست دارم بروم سرم را روی پاهایش بگذارم. بعضی وقتها دوست دارم بغلش کنم و به او بگویم دوستش دارم به عنوان یک انسان. انسانی که تنهاست حتی با وجود من و بچه هایش همچنان تنهاست. شاید تنهاتر از من. نمی دانم!
دلم برایش میسوزد که اینگونه در ذهن من ناراحت کننده و باعث درد و رنج است.
خدا یاری ام کند یک جور ناآشنایی که برای من در ذهنم هیچ سابقه ایی ندارد، درمان شوم؛ خوب خوب شوم؛ آزاد و رها شوم و سبک مثل به امان رفتن همه معلومات موبایلم که بوده اما حالا که دیگر نیست، بد نیست.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی