من همیچن آدمی ام! - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 14:44
ساعت از یازده شب کمی گذشته و فروشگاه رسما بسته بود اما همچنان چند مشتری در آن بود که داشتند حساب می کردند. موقع خارج شدن، یکی از همکارها، خانم خریداری را تحویلم داد که احتیاج به تلفن داشت. خانم مسلمان
خدا را شکر برای آنچه که هستم - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 17:33
کلا این روزها من بدجنسیم گل کرده. البته واقعا عمدی در کار نیست، همینجوری پیش می آید و نمی دانم چرا هی پشت سرهم پیش می آید!روز تعطیلی با هم رفتیم بیرون که بعد از بردن بچه ها به مدرسه یکشنبه مسجد، برویم برای خریدن بعضی مایحتاج آشپزخانه. مطمئن اینجور خریدها را دوست دارد. اما باز هم مقداری خسیس بازی در ...
کتاب.... دود... - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 17:33
امتحانات مهربون دیروز تمام شدند. از قبل اصرار داشت تا روز آخری مثل سالهای پیش بروم دنبالش و برش گردانم خانه. گفته بودم شاید... شاید بیایم اگر برنامه کاریم اون روز نباشد. اما حتی وقتی فهمیده بودم آن روز کار ندارم، نخواسته بودم که بروم دنبالش. نه حوصله رانندگی اون همه راه را دارم و نه حوصله سردرد بعدش...
هوا ناجوان مردانه سرد است - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 17:33
هوا خیلی سرده. باید می رفتم چند چیز برای آشپزخانه می خریدم. بعد از رساندن بچه ها مستقیما رفتم. هوا واقعا سرده. انگشتهام در داخل دستکش یخ زدند به زور کیسه نایلونها رو باز می کردم. الان آمدم خانه دیدم 28 درجه زیر صفرست. افتابی و خوشکل اما یخی. گرچه یک هفته پیش هوا سردتر از این هم شده بود اون هم برای چ...
به امان خدا - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 17:33
متاسفانه اصلا نتوانستم نسبت به مطمئن همسر، افکار بدم را کنترل کنم. همیشه به گذشته و حتی الان شک دارم. نمی دانم چرا این مرض را گرفته ام و هر روز بیشتر می شود. مستقیما حمله ایی نمی کنم. اما موضوعات خاصی باعث پرتاب کردن حرفهای کنایه دار و تیز و برنده ام به او می شود و او خییییلی خوب هدف و مقصود این نوع...
آب نارنگی به جای آبلیموترش - تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 1:35
تو ماشین از مدرسه بر می گردیم. زرنگ می گه: امروز فقط یک خوراکی برام گذاشته بودی.فکر می کنم و می بینم درسته یادم رفته نارنگی رو هم براش بذارم. چون کیف ناهارش رو دیر گذاشته بود تو آشپزخونه و با تذکر من آورده بود، نارنگیش مونده بود رو کابینت. بعد رسوندنشون به مدرسه هم که دیده بودمش، یادم نیومده بود چرا...
کلاس پیانو - تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 1:35
زرنگ رو بردم برای اولین کلاس پیانو. خیلی هیجان زده و خوشحال بود. و من در حالت روحی بدی که داشتم نمی تونستم این شادیش رو هضم کنم. حوصله نداشتم به حرفهای تکراریش گوش بدم. گرچه چاره ایی هم نداشتم جز صبوری کردن و ساکت بودن در برابر اینهمه هیجان و حرف. اونجا که رفتیم، معلم پیانوش یک جوان کم سن خوش قیافه ...
خواهرهایی که توانای خوبی در پیدا کردن زن دوم برای برادرهایشان دارند - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
تلفنش خیلی طولانی شد. و بیشتر او در سکوت به حرفهای خواهرش گوش می داد. به نظر حرفها برایش جالب می آمد چون بی حوصلگی نشان نمی داد و برای تمام کردنش تلاشی نمی کرد.بعداز تمام شدن مکالمه، گفت که خبرها و مشکلات زیادند.و من شک داشتم که اگر همه حرفها را به من گزارش خواهد داد اما به نظرم مهم هایش را گفت.براد...
خدایا من همچنان خر و الاغم ... تو به من یاد بده! - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
در فروشگاه بودم که دیدمش. یک سالی می شد که ندیده بودمش. فکر کردم اگر نمی خواست با من حرف بزند حتما من رو نادیده می گرفت اما خیلی گرم تحویلم گرفت. سلام و احوالپرسی مهربونی کرد.گفت که: چقدر عوض شدید. لاغر شدید؟_نه!نگاهش اینگونه حرفش را تعبیر می کرد که این عوض شدن من به معنی زیباتر شدنم نیست. بلکه برعک...
آسیابهای عمودی - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
دکتر دندانهای آسیاب افقی آهو را در جراحی، عمودی کرد و به حمدالله من هم اجازه داشتم در اتاق بمانم. یکی از نگرانیهام همین مسئله بود که به همراه نگرانی چگونگی عمل و اذیت نشدن آهو، یک شب را نگذاشته بود راحت خوابم ببره. کم پیش میاد شب راحت و سریع به خواب فرو نروم. یکی از قوت قلبم موقع عملش، حضور خانم پرس...
منشی لجباز مدرسه - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
کمی پیش زنگ زدم به مدرسه آهو و در مورد مشکل کوله پشتی خیلی سنگین و دو کیسه چکمه ها و شلوار برفی که همیشه باید همراهش ببرد و بیاورد، با منشی صحبت کردم. امسال دو کلاس در زیر زمین مدرسه برای کلاس هشتم درست کرده اند که کمدشان در طبقه دوم است. و این دانش اموزان بدبخت باید هر روز چند بار این همه پله را با...
کو عبرت... - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
در طول هفته پیش هر بار به پدر زنگ زدم، نبود. قصد احوال پرسی و دلجویی داشتم. بعد از دریافت اون نامه که خیلی آزار دهنده بود، مادر می گفت با اینکه نشان نمی دهد که اذیت شده اما واقعا اذیت شده. نامه پدرم پر از مهر و صمیمیت و نیازمندی بود و جواب نامه خواهرش پر از کینه و خشم و بی احترامی... وقت سحری آماده ...
زیر آستر چمدان، ریشه و پی یک خانه بود - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
روز تعطیل بود. گفتم که باید بروم کتابخانه و کتابهایی را تحویل دهم. گفت: با هم می رویم و بعدش می رویم اداره رانندگی. _برای چی؟_برای اینکه ماشین را به اسمت کنم. با لبخند می گوید.من هم لبخند می زنم: لازم نیست!_نه چرا! می خوام به اسمت باشه._نه نمی خوام! من حوصله کارهای اداری و تست سالیانه ش رو ندارم!_لا...
کار - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
کارم را بعد از کلی مقدمات، سه روز ست شروع کرده ام. اولین روز خیلی سخت بود. برنامه سلامتی تلفنم نشان داد که نزدیک هفت کیلومتر در هفت ساعت کاری ام راه رفته ام و کلی برایم تبریکات و تشویقات فرستاده بود! البته که پاها و کمرم خیلی درد گرفت و بدتر از همه، درد انگشت پای چپم است که همیشه وقت راه رفتن زیاد د...
توانایی - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
مهربون از وضعیت ایران سوال می کرد و بحث کشیده شد به موضوعات دیگر. من اصرار داشتم که انسان هیچ وقت نمی تواند یک حکومت بی مشکلی را رهبری کند چون این دنیا هیچ وقت بی مشکل نمی ماند. و این اداره کردن کشور را حتی به امامان و معصومین هم ربط دادم که حتی آنها هم نمی توانند. حالا این نظرم غلط یا درست نمی دانم...
من! - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
زنی به مدرسه می رفت و چند روز بعد که معلمش به کلاس نیامد و فهمید که دیگر نمی آید، شبانه رفت دنبالش و آنقدر پرس و جو کرد تا پیدایش کرد...خیلی خوب حسش کردم. انگار من بودم!
خوشم نمی آید و دلم نمی خواهد... - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 17:58
برایم عکسی از خودش فرستاده بود. در عکس چاق شدنش خیلی مشخصتر بود. لباس به بدنش جسبیده بود و اضافه های کمر و شکم و سینه و بازوها را خیلی خوب نشان می داد. هیچ وقت نمی خواهم با همه این مشکلات چنین لباس چسبانی تنم کنم! می خواهم زیبا و متناسب به نظر بیایم. خوب یا بد، اعتماد به نفس پایین داشتن، که دارم؛ در...
Eggs - تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:13
کتابی برای رده های سنی کمتر از 13 سالگی می خواندم از یک نویسنده مرد. کتاب برایم جالب نبود و با معیارهایم هماهنگی لازم را نداشت اما از قبل تصمیم گرفته بودم حتما تمامش کنم. این جزو نادر کتابهایی بود که از یک نویسنده مرد، می خواندم. کلا بیشتر کتابهایی که می خوانم نویسنده زن هستند و معمولا از خواندنشون ...
به این امید که خدا بخواد تا عمر دارم خودم بتونم ناخنهای پاهام رو بگیرم. - تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 14:13
هفته پیش سفارشهای خریدنی خانم بزرگ رو گرفتم و رفتم پیشش. هزینه ش رو حساب کرد و یک مقداری حرفهای معمولی زدیم و من بیشتر شناختمش. از ناخنهای پاهاش گفت و نشانم داد که چقدر وضعشان خراب شده. سوال کردم می خواد براش کوتاه کنم. قبول کرد و ناخنگیر و قیچی روی میز را نشانم داد. گفت اونقدر سفت و سختن که نمی شه ...
همخونه آروم و خوش صدا - تاریخ: 1396/8/3 ساعت: 22:50
تصمیم گرفتم بلبلهای مهربون رو بیارم پایین پیش خودم. گناه دارن در طول روز تنها باشن تا بچه ها از مدرسه برگردن و خونه پرسرو صدا بشه باز. از هفته پیش آوردمشون پایین. نر و ماده ن. نره کوچیکه و حالا داره شروع می کنه نوک بسته خوندن. خیلی قشنگ می خونه. پرها

برچسب‌های محبوب

مسلمان خوب | نگاه دختر | magic hour | گردنبند عینک