خرید بک لینک


هفته پیش سفارشهای خریدنی خانم بزرگ رو گرفتم و رفتم پیشش. هزینه ش رو حساب کرد و یک مقداری حرفهای معمولی زدیم و من بیشتر شناختمش.
از ناخنهای پاهاش گفت و نشانم داد که چقدر وضعشان خراب شده.
سوال کردم می خواد براش کوتاه کنم. قبول کرد و ناخنگیر و قیچی روی میز را نشانم داد. گفت اونقدر سفت و سختن که نمی شه راحت با ناخنگیر کوتاهشون کرد. راست گفت. خیلی سخت بود. نیم ساعت بیشتر طول کشید تا ناخنهای هر دوپایش را همانطور که روی تخت دراز کشیده بود بگیرم. سعی کردم همزمان انگشتهاش رو بمالم که احساس خوبی داشته باشه. گرچه ترجیح می دادم دستکش دستم باشه و حتی ماسک. چون بو می داد. نمی خواستم نشون بدم تا او حس بدی بکنه. می دونستم خجالت کشیده. بعد از مدتها یکی ناخنهای قارچی خیلی بلند پاهاش رو می گرفت. خودش ناخن دو انگشتش رو به زور گرفته بود. به خاطر مشکل زانوهاش براش سخته پاهاش رو خم کنه و ناخنش رو بگیره.
بعد دستهام رو خیلی شستم. دستشویی توالتشون تمیز بود آینه جلوی شیر آب کاملا تمیز بود. حتی تمیزتر از اینه دستشویهای خانه من. نمی دونم خودش تمیز کرده بود یا دخترش یا نوه هاش. وضع بقیه خونه حسابی در هم برهم و کثیف بود. گوشه این ور و اون ور زمین پر از مو و کرک و خاک بود. آشپزخانه ریخت و پاش و پر از پشه میوه بود. روی ظرف خشک کن چندتا ظرف شسته شده پر از پشه بود. پشه های کوچیک حسابی کلافه ش کرده بودن. یکی از سفارشهاش حشره کش بود که براش گرفته بودم. بهش گفتم که اسپری برای سلامتیش خوب نیست. اینها از میوه و سبزیجات مونده بیرون از یخجال زیاد می شن. گفت: باشه در موردش از دخترم می پرسم. می خواست ساکتم کنه. حوصله نداره از این نوع حرفها بشنوه.
داشت یک سفارش دیگه برای خرید دفعه بعد می داد که روغن مایع رو هم گفت. می خواست از نوع ارزانترین باشه. بعد پرسید تو از این نوع می خری؟ گفتم: دیگه نمی خرم.
قبلا یکبار در فروشگاهکه با هم بودیم از همین سوال رو کرده بود و من بهش گفته بودم کدوم رو می خرم.
_چرا؟
_چون سالم نیست.
_پس چی می خری؟
_روغن زیتون بیشتر. بعضی وقتها هم روغن آفتاب گردان گرچه این یکی هم زیاد سالم نیست.
_اینها گرونه.
_درسته.
_دیگه چی می خری؟
_امروز که خرید شما رو می کردم، انار دیدم گرفتم.
_اها! انار خوبه. اندازه ش چقدره؟
_حسابی بزرگ. هر کدوم یک دولار.
با انگشتان دستش نشان داد: یعنی اینقدر؟
_آره خیلی بزرگ.
_اگر بزرگ باشه خوبه. وگرنه، نه! گرونه.
_آره. الان فصل اناره و گاهگداری خریدش خوبه. بچه ها دوست دارن.
_نه من نمی خرم اگه گرون باشه. فقط ارزون می خرم. همیشه همینطور بودم.
تو دلم گفتم: حالا چند تا انار گرفتم شدم پول خرچ کن! بعدش خودش یکعالمه پول برداشته داده یکی باهاش کار کنه بهش ماهیانه سود بده، حالا چند ساله نه از سود خبریه نه از خود اونهمه پول. خوب اگه پول داشته رو به اندازه لازم صرف نکرد همینجوری برباد می ره! باشه من انار می خرم و اسمم پول خرج کن باشه قبول!
بعد برگشت سر موضوع روغن: این روغنهای ارزون هم اگر چه می گن ضرر داره، اما باز هم یک کم استفاده رو داره. همون خوبه. من هم کم می ذارم.
تو دلم گفتم: آره تو کم می ذاری! من که می دونم ملیتهای شما چقدر روغن استفاده می کنید برای پخت غذا!
خوب من همون بهتره که بیشتر ساکت باشم و گوش کنم و من هم همینکار رو می کنم. حتی اگه قضاوت بی خودی ازم بکنه.
قرار شد ببینم کسی هست بیاد براش خونه رو تمیز کنه که قیمتش هم مناسب باشه. قبول کردم. اما تا حالا نمی دونم از کی بپرسم. اصلا حس پرسیدن رو هم ندارم. گرچه بهتره زودتر اینکار رو بکنم تا من رو درگیر تمیز کردن خونه ش نکنه. با وجود اون همه آدم توی خونه، دلیلی برای اینکار من نیست. من کارهای شخصی خودش رو می کنم.
و قرار شد یک روز صبح برم خونه ش و با هم بریم زیر زمین و لباسها و ملافه هاش رو بشوریم که بعدش بره حمام کنه تا لباس تمیز داشته باشه.
خوب من خوبم برای این نوع کارها. اما اینکه ازم بخواد ببرمش دکتر و بیمارستان نه! اینها مسئولیت داره و خانواده ش باید مسئولش باشن.
اون دفعه هم که قرار بود یکی ببرتش برای خرید گوشت به اقبال فود که خیلی بهم زنگ زد بعدش و از همون زنگ زدنهای زیادش فهمیدم کسی نیست که ببرتش و من نمی خوام ببرمش چون خیلی دوره برای همین جواب تلفنهاش رو اصلا ندادم تا یک هفته؛ نوه ش برده بودتش. شکر خدا. همونجور که رو تخت بود ازم پرسید کی تو آشپزخونه ست. از دختری که موهاش رو کاملا قرمز کرده بود سوال کردم اسمش چیه؛ یک اسمی با پسوند فاطمه گفت. من هم به خانم بزرگ گفتم فاطمه.
_کدام فاطمه؟ همه شون فاطمه ن!
دختر شنید و گفت: آنا فاطمه.
گفتم.
گفت: می دونی این راننده خوبیه! اون دفعه من رو برد اقبال فود برای گوشت. خیلی خوب می روند. قراره یک بار ببرتم مارکهام برای خرید برنج. تو از کجا می گیری برنجهات رو؟
می دونستم ماجرا کجا می کشه. مارکهام خیلی دوره. اصلا این هر جا می خواد بره برای خرید مایحتاج غذا، جاهای دور می ره. فکر بنزین رو هم بکن خوب، زن عاقل!
نمی خواستم دروغ گفته باشم: بعضی وقتها که بریم اسکاربرو از اونجا برنج می گیریم که خوبه. بسمتیه. بقیه ش از همین فروشگاه نزدیک. هر چی ارزون کنن خوب باشه می خرم.
_نه برنج باید خوب باشه! این برنجها که خوب نیست. اگر با من بیای اونجا ببرمت می بینی برنج خوب چیه! قیمتش هم مناسب.
_اونجا دوره. برام سخته برم.
_حالا این آنا فاطمه قول داده یک روزی من رو ببره ببینم کی می بره. برنجمون خیلی کم مونده باید بگیرم. این بچه خیلی برنج می خورن.
قیافه مظلوم گرفت. حالا نوه ش هنوز تو آشپزخونه ست. خوب می شنوه ممکنه ناراحت بشه که مادربزرگش به من غریبه اینگونه در مورد زیاد برنج خوردنشون گزارش بده. برای همین جواب دادم.
_ بچه های من هم برنج خیلی دوست دارن.
تلفنم اذان ظهر رو گفت و من بغلش کردم و خداحافظی کردم.
اومدم خونه دستم رو باز با دیتول حسابی ضدعفونی کردم. شلوارم رو هم عوض کردم. یک جور وسواس بدی دارم در این نوع حالتها. هی انگشتهای دست چپم رو بو می کردم ببینم بو م یده. نمی دونم چرا همه ش حس می کردم بو می ده. و هی شستم و هی شستم. هر چند وقت یکبار هی با آب و صابون خوب خوب شستمش. اما همه اون روز حس می کردم دستهام بو دارن. می دونستم بوی ضدعفونی قوی دیتول هست. دستهام می سوخت از اثرش. حتی صورتم رو هم با پنبه دیتولی ضد عفونی کردم. چون فکر می کردم پودری که از خرد شدن ناخنهاش پخش می شد روی صورتم هم رفته. صورتم از اثر ضدعفونی قرمز شد و حسابی سوخت. اما اینها اشکال نداره. باز هم ناخنهاش رو براش با کمال میل می گیرم به این امید که خدا بخواد تا عمر دارم خودم بتونم ناخنهای پاهام رو بگیرم.

اون روز بچه هارو که از مدرسه برمی گردوندم زرنک سوال کرد کجاها رفته بودم و یا چه کارها کرده بودم. فکر کردم نگم. اما بعد فکر یاد گرفتنشون رو هم کردم و گفتم پیش خانم بزرگ رفتم خریدهاش رو بردم و ناخنهاش رو هم کوتاه کردم.
هر دو داد زدن: ایییییییییییی!
_نگید اینطور! خوب ناخنه دیگه. درسته سفت بود.
_برای چی سفته؟
_برای اینکه قارچ گرفته.
_چرا قارچ گرفته؟
_برای اینکه زانوهاش خم نمی شه و نمی تونه راحت نظافتشون کنه. برای همین وقتی می رید حمام سفارش می کنم حتما پاهاتون رو خوب با صابون بشورید. چون ناخن پا هم مریض می شه.
خوب این یک آموزش.
_اگر من روزی احتیاج داشتم ازم مراقبت کنید و مثلا ناخن پاهام رو هم بزنید، می کنید؟
هر دو باهم جواب می دادن:
زرنگ: اصلا من خودم ازت مراقبت می کنم. می ذارمت پیش خودم.
همچین با مهربونی و با احساس این حرفها رو زد، دلم ضعف رفت و بغض کردم. قربون صدقه ش رفتم.
آهو: البته که می کنیم! تو مادرمونی. اما این خودش بچه داره. چرا اونها براش انجام نمی دن؟ چرا از تو می خواد؟ من تعجب می کنم برای چی آخه؟
_نمی دونم والله! خودش قبول نمی کنه انگار. از دستشون ناراحته که به حرفهاش عمل نمی کنن و کارهای خونه رو انجام نمی دن برای همین باهاشون راحت نیست. با من کمی راحته چون بهش احترام می ذارم. خوشش میاد.
_برای همین من اصلا دوست ندارم به این سن برسم که یکی باید کارهام رو بکنه. می خوام در سنین پیری همون اول بمیرم.
با خنده گفتم: قربونت برم! خودم ازت مراقبت می کنم! اگر زنده و سرپا بودم!
زرنگ گفت: خوب شاید نمردی! خودکشی که نمی کنی!

_نه خودکشی چرا بکنم مگه دیونه م! خدا خودش می دونه من اینطورم برای همین همون اول پیری می میرم نمی ذاره به این وضع برسم. من نمی تونم تحمل کنم دیگران برام کارهام رو بکنن!
همچین از ته دل می گفت خنده م گرفت.
آره این هم آموزش دیگه.
خوب حرفهامون قشنگ بود خوشم اومد. لذت بردم. می ذاره بچه ها هم به اوضاع دیگه فکر کنن. همیشه انسان جوان نمی مونه.

برچسب: ناخنهای, نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 14:13

صفحه بندی