تلفنش خیلی طولانی شد. و بیشتر او در سکوت به حرفهای خواهرش گوش می داد. به نظر حرفها برایش جالب می آمد چون بی حوصلگی نشان نمی داد و برای تمام کردنش تلاشی نمی کرد.
بعداز تمام شدن مکالمه، گفت که خبرها و مشکلات زیادند.
و من شک داشتم که اگر همه حرفها را به من گزارش خواهد داد اما به نظرم مهم هایش را گفت.
برادرش که ده سالی ازدواج کرده می خواهد دوباره زن بگیرد. مشکلات روحی خانمش خیلی زیاد است. افسردگیها و در تنهایی ماندن های دراز مدت و مشکل بی فرزندی، حسابی کلافه اش کرده بود. و اینکه قبل از ازدواج مشکلات افسردگی داشته اما خانواده اش موقع خواستگاری گزارشی نداده بودند هم مزید بر اذیت شده بود.
_معلومه که نمی گن! مگه شما مردها می گید که قبل از ازدواجتون صیغه کردید!
با یک نگاه مقصر به دام افتاده به من خیره می شه و می گه: آخه این فرق می کنه این مریضیه و ببین الان بعد از ازدواج عواقبش باقی مونده!
_خوب گزارش اون رو ندادن هم باعث افسردگی طرف تا مدتها بعد از ازدواجش می شه. اون هم مشکله!
_آره خوب!
حالا آقا می خواهند زن دوم بگیرند چون خانمش خواسته طلاقش ندهد تا خانه والدینش برنگردد.
_می گه وقتی حالش شدید بد می شه، می ره تو اتاق و برای ساعتها تنها می مونه و حتی نم یگذاره بهش دست بزنه....
بمیرم الهی برات مررررررررررررررد که زنت نمی گذاره حتی بهش دست بزنییییییی... بمیرم الهی برات که آخه پس چیکار کنی اگه زنت نمی گذاره بهش حتی یک دست بزنی! این رو تو دلم می گم نترسید! بعد فکر می کنم مگه تو می خوای فقط بهش دست بزنی! تو می خوای باهاش بخوابی! اگر فقط بغلش می کردی مثل یک آدم مهربون، اون تو رو پس نمی زد. تازه بعد از این بی میلی نشان دادنش، خدا می دونه چه علم شنگه هایی به پا کردی براش!
_حق داره نخواد برگرده خونه پدر مادرش. کی می خواد برگرده! خدا می دونه چقدر براش سخت گذشته! اما اینکه برادرت هم بخواد با این شرایط زن دوم اختیار کنه هم باعث ازدیاد افسردگی این بنده خدا می شه خوب!
_خوب نمی تونه دیگه! خسته شده!
_والا آدم در این ده سال زندگی اگر واقعا براش سخت گذشته باشه دیگه به ازدواج دوم فکر نمی کنه.
و تو دلم می گم اما شما مردها دردتون یک چیز دیگه ست که همچنان با همه این مشکلات به زن دوم داشتن می تونید فکر کنید.
_ دیگه شرایطش اینه!
_حالا خواهرت هم داره براش زن پیدا می کنه؟
_آره ظاهرا اینطوره!
تو دلم می گم: چقدر خواهرتون خوب دردش رو فهمیده! من هیچ وقت نمی تونم درد اینمدلی برادرم رو بفهمم و برم براش زن پیدا کنم. قدر این خواهر رو بدونید!
_اون بدبخت که بی احساس نیست! برادرت آدم درس خونده و با فرهنگیه. درسته زنش اجازه داده اما کاش می تونست قانعش کنه برای طلاق و براش یک خونه جدا درست می کرد که خونه پدر مادرش برنگرده.
_خواهرم بهش گفته یک طبقه روی خانه پدر مادرش براش بسازه که پیش خانواده ش باشه اما مستقل!
بمیرید الهی با این حس خیرخواهانه تون! تو دلم می گم!
_چه فرقی کرد! این اصلا نمی خواد پیش اونها باشه!
و فکر می کنم باز من نمی دونم! شاید مشکلش جوری باشه که ممکنه به خودش آزار برسونه و باید تحت مراقبت باشه. اما کلا خانواده های ما، ما زنها رو همیشه تحت مراقبت می خوان ببینن.
آخ آخ از این ظلمهای بی پایان و بی صدا و قبول شده
خدایا چقدر ا زاین آخها شنیدی...
خدایا چه صبری داری...
برچسب:
نویسنده: علی فدایی