خرید بک لینک
ساعت از یازده شب کمی گذشته و فروشگاه رسما بسته بود اما همچنان چند مشتری در آن بود که داشتند حساب می کردند. موقع خارج شدن، یکی از همکارها، خانم خریداری را تحویلم داد که احتیاج به تلفن داشت. خانم مسلمانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 4 بهمن 1397 ساعت: 14:44

کلا این روزها من بدجنسیم گل کرده. البته واقعا عمدی در کار نیست، همینجوری پیش می آید و نمی دانم چرا هی پشت سرهم پیش می آید!روز تعطیلی با هم رفتیم بیرون که بعد از بردن بچه ها به مدرسه یکشنبه مسجد، برویم برای خریدن بعضی مایحتاج آشپزخانه. مطمئن اینجور خریدها را دوست دارد. اما باز هم مقداری خسیس بازی در می آورد که به نظرم اصلا جاش نیست وقتی که توقع خوردن غذاهای خوشمزه و وقتگیر را پنهانی دارد. پنهانی چون هیچ وقت این توقع داشتنش را علنی نگفته. بلکه من از عکس العملها می فهمم.رسیدیم به مسجد به جای اینکه از راهی برود که بچه ها را کنار پیاده رو پیاده کند، چون راه ماشین کنار پیاده رو نزدیک در را بسته بودند، همان وسط جاده از بچه ها می خواهد که پیاده شوند! خوب قبول نکرده و خواستم دور بزند و کنار پیاده رو کمی دورتر بایستد. او هم البته که به حرفم عمل نکرد. نمی شود که به حرفم مستقیما عمل کند! رفت کمی آنورتر که به راه بسته شده نزدیکترست، ایستاد. که اونجا برای پیاده شدن امن بود. بچه ها پیاده شدند و او نارحتیش را در مورد اینکه چرا من اعتراض کرده بودم و چه اشکالی داشت همانجا وسط راه بچه ها پیاده می شدند و دیگر بزرگ شده اند و ... نشان داد. _هر چی من تلاش می کنم کارهای درست رو به بچه ها یاد بدم و خودم هم احتیاط می کنم، تو خرابش می کنی! می گی بزرگ شدن و فکر می کنی اون وسط پیاده شدنشون بی اشکاله و بلدند چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

امتحانات مهربون دیروز تمام شدند. از قبل اصرار داشت تا روز آخری مثل سالهای پیش بروم دنبالش و برش گردانم خانه. گفته بودم شاید... شاید بیایم اگر برنامه کاریم اون روز نباشد. اما حتی وقتی فهمیده بودم آن روز کار ندارم، نخواسته بودم که بروم دنبالش. نه حوصله رانندگی اون همه راه را دارم و نه حوصله سردرد بعدش و اینکه بیاید خانه چه کار کند وقتی همه ش تلفنش دستش است و من نگرانم کجاها می رود و چه می بینید. بماند مدرسه بهتر است حتی اگر از درس و کار خبری نباشد. اما دیروز صبح بعد از امتحانش تماس گرفت که با مادر یکی از هم مدرسه ایی هایش بر می گردد. خوشحال بود. و برگشت. همه فکرم شده نگرانی برای این پسر از دست این تلفن و اینترنت خانه. دیشب داشت با اکس باکسش بازی می کرد. صدایش کردم که کتاب بخواند. راحت گفت دوست ندارد. چرا پسرهای من کتاب دوست نیستند در حالی که از بچگی دور و برشان پر از کتاب بوده و من همیشه برایشان کتاب خوانده ام و با هم رفته ایم کتابخانه و هر روز برایشان وقت کتاب خواندن گذاشتم! چند سال پیش برایش جزو واجبات بود که هر روز کتاب بخواند اما حالا چند سال است که به زور و اصرار من کتاب می خواند. کلافه بودم و شروع کردم شکایت کردن: چرا پسرهای من اینطورن! چرا کتاب نمی خوانن! بعد بزرگ که شدید وقتی حوصله تان سر رفت و یا دنبال سرگرمی گشتید و یا ناراحتی داشتید می روید دنبال سیگار و قلیان کشیدن! (|توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

هوا خیلی سرده. باید می رفتم چند چیز برای آشپزخانه می خریدم. بعد از رساندن بچه ها مستقیما رفتم. هوا واقعا سرده. انگشتهام در داخل دستکش یخ زدند به زور کیسه نایلونها رو باز می کردم. الان آمدم خانه دیدم 28 درجه زیر صفرست. افتابی و خوشکل اما یخی. گرچه یک هفته پیش هوا سردتر از این هم شده بود اون هم برای چند هفته.دارم صدای ماشین زباله جمع کن را می شنوم که مستمر برای برداشتن زباله های هر خانه ترمز می گیرد. نمی دانم چطور می تواند در این هوا دوام بیاورد. فعالیت مستمر و تحرک باعث گرمتر شدن بدن می شود اما صورت واقعا یخ می زند. از ته دل برایشان آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم. امروز نوبت بردن زباله و بازیافت هست و وقتی از خرید برگشتم دیدم مثل چند هفته پیش سطلهای بازیافت خالی شده مان نزدیکتر به خانه هل داده شده! خیلی حس قشنگیست وقتی می بینی فقط سطل تو نزدیکتر گذاشته شده. سال نو میلادی برایشان کارت خرید قهوه به عنوان یک کادو ناقابل همراه با یک کارت تبریک که در آن تشکر کرده بودیم از زحماتشان، تقدیم کرده بودیم و از بعدش هر هفته اینگونه از این عمل ما تشکر می کنند. اگر در تواناییم بود بیشتر هم می دادم. خدا به همه مردم قدرت قدردانی و امتنان رو عطا کند و به من بیشتر!موبایلم کاملا از کار افتاده. به قول عربها نه حسی نه نفسی دارد. خیلی سعی کردم مشکلاتش را خودم حل کنم. برای مدت کوتاهی حل می شد اما دوباره باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

متاسفانه اصلا نتوانستم نسبت به مطمئن همسر، افکار بدم را کنترل کنم. همیشه به گذشته و حتی الان شک دارم. نمی دانم چرا این مرض را گرفته ام و هر روز بیشتر می شود. مستقیما حمله ایی نمی کنم. اما موضوعات خاصی باعث پرتاب کردن حرفهای کنایه دار و تیز و برنده ام به او می شود و او خییییلی خوب هدف و مقصود این نوع حرف زدنم را می فهمد. من از نگاههای مقصر به دام افتاده اش می بینم که می فهمد. آخ آخ از همه آنچه که باعث و بانی اینگونه شدنم شده! درد دارم! دردی عمیییییق در وجودم! آنقدر عمیق است که واقعا فکر نمی کنم قابل درمان باشد و حتی کمی از عمقش کم شود! این همه نامیدی! این همه یقین برای درمان نشدن! دلم برای مطمئن می سوزد. این حس دلسوزی در روزهایی که می خواهم بروم سرکار و یا سرکارم باعث مشتاق شدنم به او می شود. اینکه او بدی عمیقی به من نکرده اما انچه که برای خودش حق دانسته و کرده و یا شاید می کند (چقدر من بی اعتمادم که اینگونه می توانم از او برداشت کنم!) مرا اذیت کرده. بد جور زخمی ام کرده. و اینهمه حس درد نمی تواند بی خود و بی جهت باشد! وقتی مشتاقش می شوم به نداشتنش فکر می کنم که چقدر سخت خواهد بود نبودنش در کنارمان! اما وقتی هست من لذت عمیقی در کنار او بودن حس نمی کنم بلکه عمق احساساتم درد است. کی می خواهم دست از این زجر کشیدن خلاص شوم! وقتی مشتاقش می شوم دوست دارم بروم سرم را روی پاهایش بگذارم. بعضادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

تو ماشین از مدرسه بر می گردیم. زرنگ می گه: امروز فقط یک خوراکی برام گذاشته بودی.فکر می کنم و می بینم درسته یادم رفته نارنگی رو هم براش بذارم. چون کیف ناهارش رو دیر گذاشته بود تو آشپزخونه و با تذکر من آورده بود، نارنگیش مونده بود رو کابینت. بعد رسوندنشون به مدرسه هم که دیده بودمش، یادم نیومده بود چرا اینجاست. و چون آبلیموترش تمام شده بود، آبش رو گرفتم و گذاشتم روی نخودهای باقی مونده از صبحانه شون و خوردمش. هیچ به مزه لیموترش شبیه نبود اما بهتر از این بود که بی ترشی بخورمش. همینجوری به فکرم رسیده بود اینکار رو بکنم و کرده بودم. صبحانه براشون نخود گذاشته بودم که با ته مونده آبلیمو ترش و روغن زیتون و پودر آویشن خورده بودن و کمی از نخودها ته دیگ مونده بود که من به این صورت تمامش کرده بودم. تو ماشین چون در حالت افسردگی و ناراحتی بودم اصلا برام مهم نبود که یک خوراکی داشته! مگه از گرسنگی مرده بود! آروم و بی تفاوت گفتم: خوب فکر می کردی دو تا گذاشته بودم و تو نخواستی بخوری! به حساب روزهای زیادی که دوتا خوراکی برات گذاشته بودم و تو یکیش رو نخوردی. لزومی نداره حتما بهم گزارش بدی!چیزی نگفت. این اولین بار نیست که چنین گزارشی می داد. دفعه های قبل ممکن بود خوراکی دیگه نداشتم که یکی براش گذاشته بودم. اما این خوراکیها به غیر از ناهار هست. یعنی ناهار هم براش گذاشتم. یاد بگیرن شاکی نباشن از کم کاریهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 1:35

زرنگ رو بردم برای اولین کلاس پیانو. خیلی هیجان زده و خوشحال بود. و من در حالت روحی بدی که داشتم نمی تونستم این شادیش رو هضم کنم. حوصله نداشتم به حرفهای تکراریش گوش بدم. گرچه چاره ایی هم نداشتم جز صبوری کردن و ساکت بودن در برابر اینهمه هیجان و حرف. اونجا که رفتیم، معلم پیانوش یک جوان کم سن خوش قیافه سفید و بور و چشم روشنی بود. با حوصله و مهربون. خودش هم هیجان زده بود از شروع کلاس. فرم به من داد و کتاب پیانو به زرنگ و من بعد از امدن دوتا شاگرد دیگه که از زرنگ کوچیکتر بودن، رفتم کتابخونه. اونجا مثل خیلی وقتهای دیگه یک سبد کتاب گرفتم و ده دقیقه به تمام شدن کلاس، برگشتم جای کلاس پیانو و بیرون کلاس نشستم رو زمین و کتابها رو ورق زدم. یک آقای چینی و پسر کوچیکش اومدن. ازم پرسید کلاس پیانو اینجاست. جواب دادم و در اومد کلاس پسرش بعد از کلاس دخترمه. کنارم چمباتمه زد و به دیوار تکیه داد اما ننشست رو زمین. یک حالت خسته کننده رو انتخاب کرده بود. بعد به من گفت :خیلی وقته نشستی اینجا؟_نه. تازه اومدم. رفته بودم کتابخونه._از کلاس صندلی می گرفتی اینجوری سخته نشستی.جالبه. به نظر من حالت نشستن در هوای او سخت بود منکه کاملا رو زمین نشسته بودم.- اشکال نداره راحتم.خونگرم بود و دوست داشت حرف بزنه. منم از چینی ها مخصوصا مردهاشون خوشم میاد. با ادبند. صحبتهای با او باعث شد حالم بهتر بشه انگار. باعث شد لبخند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 1:35

تلفنش خیلی طولانی شد. و بیشتر او در سکوت به حرفهای خواهرش گوش می داد. به نظر حرفها برایش جالب می آمد چون بی حوصلگی نشان نمی داد و برای تمام کردنش تلاشی نمی کرد.بعداز تمام شدن مکالمه، گفت که خبرها و مشکلات زیادند.و من شک داشتم که اگر همه حرفها را به من گزارش خواهد داد اما به نظرم مهم هایش را گفت.برادرش که ده سالی ازدواج کرده می خواهد دوباره زن بگیرد. مشکلات روحی خانمش خیلی زیاد است. افسردگیها و در تنهایی ماندن های دراز مدت و مشکل بی فرزندی، حسابی کلافه اش کرده بود. و اینکه قبل از ازدواج مشکلات افسردگی داشته اما خانواده اش موقع خواستگاری گزارشی نداده بودند هم مزید بر اذیت شده بود. _معلومه که نمی گن! مگه شما مردها می گید که قبل از ازدواجتون صیغه کردید! با یک نگاه مقصر به دام افتاده به من خیره می شه و می گه: آخه این فرق می کنه این مریضیه و ببین الان بعد از ازدواج عواقبش باقی مونده!_خوب گزارش اون رو ندادن هم باعث افسردگی طرف تا مدتها بعد از ازدواجش می شه. اون هم مشکله! _آره خوب!حالا آقا می خواهند زن دوم بگیرند چون خانمش خواسته طلاقش ندهد تا خانه والدینش برنگردد._می گه وقتی حالش شدید بد می شه، می ره تو اتاق و برای ساعتها تنها می مونه و حتی نم یگذاره بهش دست بزنه....بمیرم الهی برات مررررررررررررررد که زنت نمی گذاره حتی بهش دست بزنییییییی... بمیرم الهی برات که آخه پس چیکار کنی اگه زنت نمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:58

در فروشگاه بودم که دیدمش. یک سالی می شد که ندیده بودمش. فکر کردم اگر نمی خواست با من حرف بزند حتما من رو نادیده می گرفت اما خیلی گرم تحویلم گرفت. سلام و احوالپرسی مهربونی کرد.گفت که: چقدر عوض شدید. لاغر شدید؟_نه!نگاهش اینگونه حرفش را تعبیر می کرد که این عوض شدن من به معنی زیباتر شدنم نیست. بلکه برعکس است. راست می گفت. صورتم پر از جای جوشهای قدیمی شده. و زیر چشمم حسابی باد کرده بود مخصوصا از اثر سردرد روز گذشته که روزه گرفته بودم. اما یادم نیومد اینها رو که بهش بگم. اصلا اگر هم یادم می آمد نمی شد بهش بگم. مگر بیکاره بیاد به حرفهای من گوش کنه! سرکار بود و داشت کار می کرد و من باید ملاحظه کنم این مسئله رو. _خیلی وقته ندیدمتون اینجا. فکرکرده بودم احتمالا دیگه اینجا کار نمی کنید و منتقل شدید._چون بیشتر شبها میام. هنوز کار نمی کنید؟_نه!این نه گفتنهای من همراه با حسرتی خاص و خیلی مظلومانه و کاملا غیر نمایشی از دهانم در می آمد. با یک لبخند غمگین. _آخه آدم تو خونه چیکار کنه!خندیدم.راستش از اینکه تو خونه باشم ناراضی نیستم. اما از اینکه همه ش اینطور باشم خوب البته که خوب نیست برام. تو دلم می گم اینها رو._یادتون هست که اینجا دو سال پیش اقدام کردم، نشد. _بیایید یکبار دیگه برید اینجا باهاشون حرف بزنید. منیجرشون عوض شده. یک خانم ایرانیه. برید بگید می خواید با منیجر صحبت کنید و بهش بگید می خواید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:58

دکتر دندانهای آسیاب افقی آهو را در جراحی، عمودی کرد و به حمدالله من هم اجازه داشتم در اتاق بمانم. یکی از نگرانیهام همین مسئله بود که به همراه نگرانی چگونگی عمل و اذیت نشدن آهو، یک شب را نگذاشته بود راحت خوابم ببره. کم پیش میاد شب راحت و سریع به خواب فرو نروم. یکی از قوت قلبم موقع عملش، حضور خانم پرستاری بود که از قبل در جشن تولد یکی از دوستان زرنگ دیده بودم. وقتی وارد اتاق شد هر دو قیافه هامون برای هم اشنا آمده بود و او این سوال را کرد که کجا من را دیده و من یادم آمده بود. گفت که دخترش را از مدرسه بیرون کرده اند چون نمراتش پایین بوده و احتیاج به معلم خاصی برای تعلیم داشته و از این بابت ناراحت بود چون دیگر دخترش دوستان مسلمان ندارد و خودش هم به غیر از این کار، در بیمارستان هم شاغل است و وقت بردن بچه ها به مراکز اسلامی را ندارد. زیبا ست. قیافه اش شبیه عربهاست تا ایرانیها. روی بینی خوش ترکیبش هم از اون نگینهایی که خیلی من دوست دارم گذاشته بود که نمی دانم چیست اسمش که روی بینی را سوراخ می کنند و از این نگینهای خیلی خیلی ریز شفاف داخلش می کنند. هنوز من وسوسه انجام اینکار می شوم و همچنان نتوانستم تصمیم بگیرم که بکنم یا نکنم. کاش زرنگ سنش بزرگتر بود با هم می رفتیم اینکار را می کردیم! تا او سنش مناسب اینکار شود، من هم بزرگتر شده ام!موهاش هم مثل مدل موهای من هست اما پرتر. کوتاه کرده بود و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:58

کمی پیش زنگ زدم به مدرسه آهو و در مورد مشکل کوله پشتی خیلی سنگین و دو کیسه چکمه ها و شلوار برفی که همیشه باید همراهش ببرد و بیاورد، با منشی صحبت کردم. امسال دو کلاس در زیر زمین مدرسه برای کلاس هشتم درست کرده اند که کمدشان در طبقه دوم است. و این دانش اموزان بدبخت باید هر روز چند بار این همه پله را بالا و پایین بروند که کتابهای مناسب و یا وسایلشان را از کمد به کلاس بیاورند و یا کلا بیشتر وسایل را با خودشان می اورند خانه که باعث سنگینی بیش از حد کوله پشتی می شود. وقتی به آهو می گویم شلوار و چکمه را بگذارد در کلاس بماند، می گوید اجازه ندارند و ممکن است موقع نظافت اینها را هم جزو آشغال دور بیندازند!منشی اول سپرد به منشی دوم و یا مشاور مدیر و او هم مثل همه مشکلات دیگه ایی که بهش گفتم، این را هم می خواست از سرش باز کند و به من گفت: در این مورد باید با معلم کلاس صحبت کنی. باید برایش ایمیل بفرستی تا به تو زنگ بزند و بعد معلم با مدیر صحبت کند. بهش گفتم اینکه کمد وسایل دانش اموزان در طبقه دوم هست و کلاسها در زیر زمین به معلم ربط ندارد و معلم که نمی تواند کمدها را ببرد به زیر زمین ! چرا من باید با معلمش حرف بزنم؟ چرا شما خودتون با مدیر صحبت نمی کنید؟ مثل همیشه لجبازی کرد و گفت این مشکل به معلم کلاس باید گفته شود اول و بعد به مدیر و...._ چرا شما نمی تونید مستقیما این مشکلم را با مدیر در میان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:58

در طول هفته پیش هر بار به پدر زنگ زدم، نبود. قصد احوال پرسی و دلجویی داشتم. بعد از دریافت اون نامه که خیلی آزار دهنده بود، مادر می گفت با اینکه نشان نمی دهد که اذیت شده اما واقعا اذیت شده. نامه پدرم پر از مهر و صمیمیت و نیازمندی بود و جواب نامه خواهرش پر از کینه و خشم و بی احترامی... وقت سحری آماده کردن برای زرنگ دختر جواب نامه را که مادرم برایم فرستاده بود، خوانده بودم. دهانم خشک شد و دلم درد گرفت. انگار یک دفعه مریض شده بودم. بعضی آدمها نیازمندی را اصلا درک نمی کنند. نیاز مبرم برای ادامه زندگی. نیاز به غذا و مسکن و درمان. نیازهای کاملا بدیهی و ساده و حیاتی برای حل مشکلات فرزندانشان. و حتی اگر به پاشان بیفتی مثل نامه دلسوزانه پدرم به خواهرش، باز هم مثل یک ظالم مستبد دستشان را برای کمک دراز نمی کنند. در اصل کمکی در کار نیست. در اصل حق و حقوق و ارث است. اما آنهایی که به دلایلی که فقط برای خودشان معنی دارد، این حق را منحصر به خودشان می دانند و همیشه در حال صدقه دادن هستند و از اینکار لذت می برند. صدقه می دهند اما حقت را نمی دهند. مشکلاتی که به سبب دو زن اختیار کردن، چند نسل بعد را گرفتار کینه و دشمنی می کند. مشکلاتی که باز هم سبب نمی شود مهری به خواهر و برادر ناتنی ات نداشته باشی انها را دوست داری همیشه در تلاشی ارتباطی برقرار کنی... در حالیکه طرف دیگر خود را هر چقدر که در توانش هست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:58

روز تعطیل بود. گفتم که باید بروم کتابخانه و کتابهایی را تحویل دهم. گفت: با هم می رویم و بعدش می رویم اداره رانندگی. _برای چی؟_برای اینکه ماشین را به اسمت کنم. با لبخند می گوید.من هم لبخند می زنم: لازم نیست!_نه چرا! می خوام به اسمت باشه._نه نمی خوام! من حوصله کارهای اداری و تست سالیانه ش رو ندارم!_لازم نیست تو انجامشون بدی! خودم می کنم.جالبه این جواب! چون قبلا که به اسم خودش کرده بود این بهانه ها را هم آورده بود.و قبول می کنم. بدون اینکه هیچ حس شادمانی داشته باشم. هیچ! کاملا عادی! قبول می کنم چون می خواهم بلکه این خشم و آزاری که در دلم ریشه کرده برای همه ظلمها و ناعدالتی هایی که بیشترش از مردها در زندگیم داشتم، کم بشه. حداقل نسبت به این مرد کم بشه. راحتتر قبولش کنم و ادامه مسیر بدهم. این ماشین سه سال پیش که خریدیمش از اول قرار بود به اسمم باشد. خود مطمئن این را خواسته بود و گرنه من کی ام که چنین تقاضایی بکنم و یا حتی چنین فکری داشته باشم! ماشینی که باهاش رانندگی می کردم خیلی خراب می شد. هفتگی به من پولی می داد و ازم خواسته بود جمعش کنم تا یک روز یک ماشین برایم بخرد. گفته بود: این پول متعلق به توست بعد هم باهاش ماشین می گیری. روزی ماشین کلا از کار افتاد. ماشینی پیدا کردیم که مناسب بود. پولی که جمع کرده بودم به هزینه کل ماشین نمی رسید. او رویش پول گذاشت و خریدش. روزی که می رفت ثبتشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:58

کارم را بعد از کلی مقدمات، سه روز ست شروع کرده ام. اولین روز خیلی سخت بود. برنامه سلامتی تلفنم نشان داد که نزدیک هفت کیلومتر در هفت ساعت کاری ام راه رفته ام و کلی برایم تبریکات و تشویقات فرستاده بود! البته که پاها و کمرم خیلی درد گرفت و بدتر از همه، درد انگشت پای چپم است که همیشه وقت راه رفتن زیاد درد می کند. سر کار با همکاران خیلی خوبی آشنا شدم. تا الان همه خیلی مهربان و کمک رسانند. واقعا می گم. بعضی زنهای همکار انقدر ساده و خودمانی اند که من از خودم خجالت می کشم که اینطور نیستم. این زنها خیلی کار کرده اند و خیلی کار می کنند و همچنان مهربان و ساده مانده اند. این زنها برای خانواده خود خیلی بیشتر از من زحمت می کشند. نگاه من به این نوع زنها نگاه مشتاق و جستجوگر یک آدم کنجکاو بشر دوست است، نگاه یک محقق، یک کاشف! خوب من همچنان گیج می زنم و خجالت می کشم و زیادی می خندم و خیلی بیشتر تشکر می کنم. و همچنان با همه تصمیماتی که گرفتم که غیر از این باشم اما باز هم بعد از پرسیدن اینکه از کجا هستم کلی داستان و ماجرا برای گفتن دارم. نمی شود که دروغ گفت! حتی وقایعی که می گویم جای شک و تردید و ابهام هم دارد البته! اما خوب مهم این است که خودم می دانم این تاریخ من است و واقعیت دارد. خانم بزرگ دیروز زنگ زد و فهمید که کار می کنم و ازم خواست از آن محل برایش دمپایی بگیرم. گفت خودش توصیفاتش را به من خواهدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:58

مهربون از وضعیت ایران سوال می کرد و بحث کشیده شد به موضوعات دیگر. من اصرار داشتم که انسان هیچ وقت نمی تواند یک حکومت بی مشکلی را رهبری کند چون این دنیا هیچ وقت بی مشکل نمی ماند. و این اداره کردن کشور را حتی به امامان و معصومین هم ربط دادم که حتی آنها هم نمی توانند. حالا این نظرم غلط یا درست نمی دانم. اما فعلا وقایع این را به من نشان داده اند.مطمئن از این جرفم خیلی ناراحت شد و اصرار داشت که نباید گفت معصومین نمی توانند؛ آنها می توانند._تا حالا تونستن؟_باشه دلیل نمی شه که کلا نمی تونند. امام زمان می توته._فعلا که ظهور نکرده. ما هم بی نصیب بودیم از این تجربه و من حق دارم بگم نمی تونند چون انسانند و اینجا دنیاست. بهشت نمی شه که این دنیا!_خدا در قرآن گفته حتی اگر یک روز باشه هم این اتفاق می افته! _خوب برای من و تو چه مزیتی داره این اتفاق! فعلا که ما در زمانی زندگی می کنیم که چنین اتفاقی نیفتاده! در ضمن تا الان فهم ما از قرآن ناقص بوده. شاید منظور خدا همون بهشت باشه نه این دنیا!_به هر حال یک روزی می افته! نباید که اینگونه نامید بود!_ناامیدی نیست. امیدم به آخرته. اونجا ان شاءالله اگر لایق باشم می بینم که بی مشکل زندگی کردن چطوره. در ضمن همین پهور و حکومت امام زمان، به صورت عادی که اتفاق نمی افته! کلی معجزه و ظهور عیسی مسیح برای یاری رساندش، و بر حسب روایات یک عالمه آدم خوب مُرده، برای کمکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:58

صفحه بندی