روز تعطیل بود. گفتم که باید بروم کتابخانه و کتابهایی را تحویل دهم. گفت: با هم می رویم و بعدش می رویم اداره رانندگی.
_برای چی؟
_برای اینکه ماشین را به اسمت کنم.
با لبخند می گوید.
من هم لبخند می زنم: لازم نیست!
_نه چرا! می خوام به اسمت باشه.
_نه نمی خوام! من حوصله کارهای اداری و تست سالیانه ش رو ندارم!
_لازم نیست تو انجامشون بدی! خودم می کنم.
جالبه این جواب! چون قبلا که به اسم خودش کرده بود این بهانه ها را هم آورده بود.
و قبول می کنم. بدون اینکه هیچ حس شادمانی داشته باشم. هیچ! کاملا عادی!
قبول می کنم چون می خواهم بلکه این خشم و آزاری که در دلم ریشه کرده برای همه ظلمها و ناعدالتی هایی که بیشترش از مردها در زندگیم داشتم، کم بشه. حداقل نسبت به این مرد کم بشه. راحتتر قبولش کنم و ادامه مسیر بدهم.
این ماشین سه سال پیش که خریدیمش از اول قرار بود به اسمم باشد. خود مطمئن این را خواسته بود و گرنه من کی ام که چنین تقاضایی بکنم و یا حتی چنین فکری داشته باشم! ماشینی که باهاش رانندگی می کردم خیلی خراب می شد. هفتگی به من پولی می داد و ازم خواسته بود جمعش کنم تا یک روز یک ماشین برایم بخرد. گفته بود: این پول متعلق به توست بعد هم باهاش ماشین می گیری.
روزی ماشین کلا از کار افتاد. ماشینی پیدا کردیم که مناسب بود. پولی که جمع کرده بودم به هزینه کل ماشین نمی رسید. او رویش پول گذاشت و خریدش. روزی که می رفت ثبتش کنه هیچ به رویش نیاورد که چه قولی از قبل بهم داده. خواستم من هم به رویش نیاورم. اما تا کی نقش نفهم را بازی می کردم! موقعی که می رفت اینطور گفتم: پس احتیاجی نیست من همراهیت کنم؟
_نه! برای چی؟
_آها! آخه قرار بود ماشین رو به اسم من کنی از این بابت گفتم!
در حالیکه لباس عوض می کرد نگاهم کرد. ساکت بود. اما قیافه اش قیافه یک آدم گیر افتاده بود.
_می خوای به اسم خودت باشه؟ راحت باش! من فقط خواستم بدونم.
_حالا چه فرقی می کنه به اسم من یا به اسم تو!
_حتما فرق می کنه که می خوای به اسم خودت باشه! من که نمی خوام ازش سوء استفاده کنم! خریدهای خونه و رسوندن بچه ها رو انجام می دم. به هر حال خواستم بدونم. چون از قبل بهم گفته بودی، از این بابت پرسیدم. که خودت هم متوجه خودت باشی!
_چی می گی؟ متوجه چی باشم؟
_که رو حرفت نموندی!
_چی گفته بودم مگه!
_گفته بودی پول جمع کنم پیشم تا ماشین بگیرم.
_خوب حالا دارم می گیرم دیگه!
_درسته...
و بعد از اون برایم مشکل بود وقتی می خواستم مثلا به بچه ها بگویم که با کدام ماشین می رویم بیرون. ماشین من که نبود. حتی خودش هم یکبار که بین حرفهای عادی، بی غرض گفته بودم ماشینم، گفته بود بله ماشین شما! و بعد از اون دیگر سعی کردم بگویم با ماشین بزرگه می رویم ...
حالا دیگر راحت می توانم بگویم ماشینم. بدون حتی کمی حس خوشحالی.
وقتی برگشتیم خانه به بچه ها اطلاع دادم که پدر ماشین را به اسمم کرده. مخصوصا زرنگ دختر خوشحالی کرد و بهم تبریک گفت. امروز صبح هم که داشتم می رساندمشان مدرسه بهم گفت: این اولین باره که با ماشین خودت رانندگی می کنی!
راست می گفت. تا حالا با ماشین پدرش رانندگی می کردم.
می دانم این تغییر هم نتیجه حرفهاییست که از من شنیده و حتی بیشتر نتیجه حرفهاییست که دارد از سید در مورد زن می شنود. که چقدر ما زنها اذیت شدیم و اذیت می شویم و حقمان ضایع می شود و خدا ناظر و شاهد همه اینهاست.
این فرصت جبران را بهش دادم چون نمی خواهم مثل مادرم باشم که تا الان از پدرم به دل گرفته و اصلا حاضر به دادن فرصت دوباره به او نیست.
ماجرای پدر و مادرم هم این است که: قبل از آمدنمان به ایران مادرم هر چقدر توانست از اسباب و اثاثیه خانه شان فروخت و گذاشت زیر آستر چمدان لباسها و بعد همین شد مقدمه تهیه یک واحد آپارتمان. و پدرم هیچ وقت توجه نکرد که این پول از مهریه مادرم تهیه شده و حق اوست. که اسباب فروخته شده، از هزینه مهریه مادرم بودند. و پدرم قسمتی از خانه را حداقل به اسم او نکرد.
اما بعدها هر وقت خواست چنین کاری بکند مادرم مانع شد و اصلا قبول نکرد و گفت که دیگر فایده ایی ندارد.
آن فایده مد نظر مادرم را خیلی خوب می فهمم. همین است که الان هیچ حس شادمانی در خود به این مناسبت نمی بینم.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی