اسراف و خست
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
یکی از مسائلی که وقتی با دیگران غذا می خورم توجهم را جلب کرده تمیز کردن ظرف غذا و مرتب خوردن است. ظرف غذا باید بی برنج و بی غذا از سفره برداشته شود. گوشت و مرغ کاملا از استخوان جدا شده باشد. و این جزو تذکرات همیشگی من و مطمئن است به بچه ها که ظرفشان را تمیز کنن
قطره رحمت
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
ماه رمضان بود که کتاب کوچکی با عنوان "A long walk to Water" خوندم. داستان واقعی کمبود آب سالم و سختی برای به دست آوردن آبی آلوده و گل آلود بود. خیلی متاثرم کرده بود و برای مطمئن تعریفش کردم. کتاب خیلی قشنگ پایان می گیره به اینصورت که بعدها گروههای خیریه در آمریکا برای تامین هزینه حفر چاههای آب در من
باجیهای مهمان
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
مهمان داریم. هفت باجی خوشکل. باجی یا به فارسی مرغ عشق. یکی از دوستان زرنگ دختر ما را لایق نگهداری از این پرنده هاشون دانستند و از یک مسافت نسبتا دور سه قفس را برایمان آورند تا در طول مسافرت دو هفته ایشان ما میزبانشان باشیم.یک ماه پیش مادر دوست زرنگ با من در این مورد صحبت کرده بود و من هم قبول کرده ب
پس خوشحال باشم!
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
چند روزیست که فیلم می بینم. فیلمهایی که با وسواس انتخاب می کنم و به تنهایی می بینم. حالم بهتر شده. روحیه ام عوض شده و سرزنده ترم. باعث شدند سردی و بی تفاوتیهای مطمئن برایم کم رنگتر شوند و به جایش به آن مقدار توجهی که به من دارد _که فکر می کنم خیلی کمه_ بیشتر نگاه کنم و بزرگ ببینمش. رفتارم گرمتر شده.
پرنده سیاه
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
اینکه قضاوت نکنیم آسان نیست. سلیقه و منش خودمان را داریم و قبول سلیقه های متفاوت دیگر برایمان سخت است.پرنده ایی دیدم که تا به حال ندیده بودم. مدل کاکل سرش که به اراده خودش روی صورتش کشیده می شد و چشمهاش را می پوشاند و ریش عجیب و غریب پر از پرش که آن را هم به اراده خودش برای جلب توجه بلند و کوتاه می
غریب
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
بچه ها که بزرگتر شدند، بیشتر پیش آمده که من و پدرشان بدون همه بچه ها با ما، بیرون برویم. ممکن هست یکی و یا دوتاشان همراهمان باشند و یا هیچ کدام. و من فکر می کنم اگر حادثه ایی برای من و پدرشان به وجود بیاید، آنها اینجا غریب خواهند ماند!
رخت پهن می کنم
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
رختهای رنگی شسته شده را پهن می کنم . از دیدن رنگهای مختلفشان لذت می برم.متوجه شدم از پهن کردن لباسهای رنگی لذت خاصی می برم تا لباسهای مشکی و سفید. برای در آوردنشان از لباسشویی رغبتی حس می کنم.سعی می کنم رنگهای روشن را در همه جای رخت پهن کن پخش کنم. جمع شدن لباسهای پررنگ و تیره در یک جا ناراحتم می ک
دلمه با برگهای انگور حیاطمون
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 15:18
روز بعد موضوع گرفتن شیرینی و ردکردن مطمئن و ناراحتی من، مطمئن مشخص بود پشیمان شده و سعی داشت غیر مستقیم بدون هیچ اشاره ای به شیرینی از دلم در بیاورد. من حرفی در موردش نزدم نه ناراحتی ام را نشان دارم و نه می توانستم عادی و راحت برخورد کنم. سرد بودم. نمایشی هم در کار نبود. وقتی از سر کار آمد و دیگ د
قصه های این دنیا
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 15:18
یک شب قبل وقتی دیدم مطمئن با همه تلاش غیر مستقیمی که برای از دل درآوردن ناراحتیم از بابت موضوع شیرینیها می کرد اما هیچ حرفی در موردش نزد که می خرد یا نمی خرد؛ خودم دست به کار شدم و شیرینی باقلوای عربی درست کردم با کمک و همراهی زرنگ دختر و کلی انرژی مثبت و هیجانش.شیرینی عالی شد. روز مهمانی مطمئن آمده
و من گونه ای دگرم
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 19:42
مهمانهایمان دیر آمده بودند و من زیر غذاها رو هی کم و زیاد کرده و بی صدا حرص خورده بودم که چرا دیر می کنند. چند ساعت قبل از آمدنشان برایم پیام گذاشته بودند که آیا می توانند یک ساعتی دیرتر بیایند و من تازه بعد از چند ساعت آمده بودم سراغ تلفنم و متوجه پیام شده بودم. جواب دادم اگر سر وقت بیایند که خوشحا
play date
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 19:27
خانم بزرگ به من زنگ زد جوابش را ندادم. به همین سادگی.می برمش برای آزمایشهایش اما نمی خواهم قبل از آن تعریف و تمجید زیادی و یا نیازمندی و بی کسی اش را باز برایم بازگو کند.می برمش اگر عمری بود.وقتی با هم در ماشین می نشینیم، کم پیش می آید صحبت کنیم و من از این بابت خوشحالم. نه من از او سوالهای زیادی می
یک قسمت دوست داشتنی مثل بوی خوش نان.
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 19:27
تابستان که می شه همه ش فکر می کنم بچه ها را باید ثبت نام کنم جاهایی برای سرگرم شدن و استفاده از وقتشان. اما کم پیش آمده که برای چند هفته بتوانم جاهای مناسبی را پیدا کنم. چند بار کمپ قرآن ثبت نامشان کرده ام که سالهای بعد گرانتر شد و دیگه نکردم. تابستانهایی که می رویم ایران و یا ماه رمضان بود، دیگر لز
رژ لب زرنگ
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:30
ساعت نزدیک ده شب هست. در اتاق خواب تکیه داده به تخت نشسته ام با صدای یک قاری قرآن از موبایلم همراه خوانی می کنم. ماه رمضان هم با همین قاری که یک جزء قرآن را در نیم ساعت می خواند همراهی کردم. فکر کردم بعد از ماه رمضان هم ادامه بدهم. هر روز نصف جزء که تقریبا یک ربع وقت می خواهد. خیلی وقت است که دیگر ه
شارژ تلفن
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:30
وقتی امدم سراغ تلفنم که قبلش گذاشته بودم تو شارژ، دیدم در اوردن. نگاه کردم هنوز کامل نشده بود. ناراحت شدم. _قبل از در آوردنش ببینید شارژش کامل شده نشده! همینجوری در نیارید! من همیشه توجه می کنم به شارژ تلفنهاتون شما هم اهمیت بدید!اصل حرفم به مطمئن بود اما مهربون هم حضور داشت. می دونم کار مطمئنه. همی...
سینما رفتن ما
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:30
به پیشنهاد مطمئن رفتیم سینما برای دیدن یک فیلم کودکانه. از قبل در نت نگاه کرده بودم که کدام بیشتر جالبه و بچه ها دوست دارند و Dispicable Me3 را انتخاب کردم چون بچه ها سری اول و دومش را دیده بودند و خیلی دوست داشتند. زرنگ خانم دستور دادند حتما برایشان ذرت ب
تهدید
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:30
وقتی خانم بزرگ خیلی راحت عذرم را برای نتوانستن همراهیم با او برای تست قلبش قبول کرده بود، چقدر احساس سبکی کرده بودم. اما بعد از چند روز این احساس خوب از بین رفت. دیروز زنگ زد و گفت که حالش اصلا خوب نیست و گفت:ارغوان! بهت بگویم اگر تو نتوانی من را ببری برای آزمایشها، من همه قرارها رو کنسل می کنم! _آه
هیچ وقت پدرم در خانه ام نبوده مگر در خواب!
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:30
خواب دیده بودم مهمان دارم چهار نفر. اما وقتی می آیند خیلی بیشتر از چهار نفرند. و من بد جور نگران کافی بودن غذا هستم و اینکه یک نوع خورش بادمجان با برنج درست کرده ام و بس. پدرم هم هست. آمده در آشپزخانه که کمکم کند. بقیه خورش را می کشد و با احتیاط که ناراحت نشوم آرام آرام می گوید: خورش تمام شد.من از ش
حتی با مادرش
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:30
مدتی می شد که با مادر صحبت نکرده ام. بارها زنگ زده بودم اما نبود. دیروز زنگ زدم و جواب داد. همون اول سلام و علیک زنگ خانه شان را زدند. گفت مهمان دارند و من قطع کردم. امروز دیدم خواهرم آنجاست به منظور احوال پرسی از مادر به خواهرم زنگ زدم که دیگر آنجا نبود و برگشته بود خانه اش. علت زنگ زدنم را گفتم. گ
خانم بزرگ و ماجراهاش
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:30
خانم بزرگ باز زنگ زد. بعد از سلام و علیک و احوالپرسی من از او با خنده گفت: وقتی صدات رو می شنوم تشویق می شم.فکر کنم گفت تشویق می شم یا شاید گفت بهتر می شم. نمی دانم چون بعدش باز تکرار کرد که: من به جز تو کسی را ندارم که ببرتم دکتر و یا آزمایش و یا هر جایی. و ادامه داد: بهت بگویم تا حالا هیچ وقت با ک
نگرانیهای بیخود
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 21:30
به مطمئن گفتم که برای روز مهمانی شیرینی بگیرد. با بی میلی گفت: خودت بگیر من نمی گیرم._چرا؟_اوندفعه گرفتم خوب نبود و خوشت نیومد._خوب من خوشم نیومد خودت که خوشت اومده بود. نوع جدیدی بود. اینبار از نوعی بگیر که می شناسیمش. همون شیرینیهای خشک عادی یا گردویی و نارگیلی._نه من هم خوشم نیومده بود._یادمه گف