خرید بک لینک

خانم بزرگ به من زنگ زد جوابش را ندادم. به همین سادگی.
می برمش برای آزمایشهایش اما نمی خواهم قبل از آن تعریف و تمجید زیادی و یا نیازمندی و بی کسی اش را باز برایم بازگو کند.
می برمش اگر عمری بود.
وقتی با هم در ماشین می نشینیم، کم پیش می آید صحبت کنیم و من از این بابت خوشحالم. نه من از او سوالهای زیادی می پرسم نه او از من. او فکر می کند که من مثل اویم و من فکر می کنم شاید باشم. شاید روحیه های ساده و بی غل و غش مشترکی داشته باشیم. او از من فعالتر است. اونطور که می گوید همه زندگی اش را کار کرده و همیشه درآمد خوبی داشته. و حالا هم برای هر دولاری که خرج می کند حسابش را دارد. خوب من اصلا اینطور نیستم. نه ولخرجم نه حسابگر و پول شمار. نه پولی ذخیره کرده ام نه کاری با درآمدی دارم. روزی که بردمش دکتر گفته بود که هزینه بیمه دختر و نوه هایش را ماهیانه پرداخت می کند. یعنی همچنان حسابی برای خودش دارد. کنجکاوم بدانم این هزینه را چگونه از بانک دریافت می کند. با همه این بی کسی که برایم گفته چه کسی برایش از بانک پول را می آورد منزل که همیشه برای خرید رفتن در جیبهایش پول نقد دارد. گفتم جیبهایش. معمولا هر وقت با هم رفتیم بیرون چون هوا سرد و یا معتدل بوده، کتی و ژاکتی تنش بوده که جیبهایی دارد. دکمه هایش را نمی بندد . اینبار متوجه شدم یکی از دکمه هایش افتاده بود. سعی کردم هم زمان با آرام آرام آمدنش سمت ماشین نخ دکمه افتاده را بکشم اما در نیامده بود سفت بود. نمی دانم متوجه اینکارم شده بود یا نه. و همزمان متوجه سینه هایش شدم. زیر کتش پیراهنی نخی تنش کرده بود که چون سفید بود رنگ پوستش را نشان می داد و برجستگی سینه هایش از اون زیر مشخص بود که سینه بند نداشت. چند بار به بهانه مرتب کردن کتش سعی کردم دکمه هایش را ببندم اما نذاشت و گفت همینطوری خوب است. خوب البته مهم نبود. زن به این بزرگی اصلا این مسائل به چشم نمی آمد اما برای من همه چیز به چشم می آید. در نگاه پلیسانه من که همه چیز بهتر است به نحو خوبی به چشم بیاید. گفته بود که همه لباسهایش را خودش دوخته. پس این پیراهن هم کار خودش بود. قشنگ بود. تمیز و مرتب.
ها! یاد شلوارش افتادم که در هنگام کمک کردنش در توالت دیده بودم به جای کش از نوار پارچه ایی استفاده کرده که وقت نشستن روی توالت گره اش را باز و شلوارش را شُل کرده بود. برایم جالب بود که کش نداشت.

حالا دارم فکر می کنم شاید زنگ زده بود که قرار روزی برای رفتن به وال مارت را با من بگذارد که به او قولش را داده بودم. که از انجا دمپایی و یا کفش راحتی برای داخل خانه بگیرد. باشد! اگر این هم باشد هم باشد که من جواب نداده بودم!
من کلا احساس بیرون رفتن و یا استقبال از کسی را هم ندارم. از دیروز شیر تمام شده و وجود شیر در یخچال یکی از بدیهیهای خانه ماست. اما با این وجود نرفتم که بگیرم. کمی پیش مهربون آمد و گزارش داد که: ماما شیر تمام شده!
_آره تمام شده. فردا ان شاءالله. می خوای الان خودت بری بگیری؟
_نه. فقط گفتم.

دیشب هم زینب برایم نوشت آخر هفته ام چگونه بوده و اینکه دخترش را کی ها برای کمپ ثبت نام کرده و این دو هفته قبل از کمپ وقت دخترش آزاد است و می توانم یک روز زرنگ را ببرم خانه اش و یا دخترش بیاید خانه ما. نوشتم مهمان داشتم و باشه ان شاءالله یکروز را برای play date تعیین می کنم و بهش می گم.

تمام شد و رفت! می خواهم تنها باشم. مخصوصا بعد از اون همه کار نظافت و مرتب کردن و پخت و پز و پذیرایی و حرف و گفتگویی که داشتم، خیلی نیاز به این خلوت دارم.
بعد برایم نوشته بود پس باید مشغول بوده باشی اما قشنگه که مهمان داشتی. و من دیگر جواب نداده بودم.
آره خوب قشنگه اما خیلی خسته شدم مخصوصا که اون سردی و ناراحتی بین من و مطمئن وجود داشت در طول آمادگی برای آمدن مهمانها.
چه می شه کرد.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 19:27

صفحه بندی