مهمانهایمان دیر آمده بودند و من زیر غذاها رو هی کم و زیاد کرده و بی صدا حرص خورده بودم که چرا دیر می کنند. چند ساعت قبل از آمدنشان برایم پیام گذاشته بودند که آیا می توانند یک ساعتی دیرتر بیایند و من تازه بعد از چند ساعت آمده بودم سراغ تلفنم و متوجه پیام شده بودم. جواب دادم اگر سر وقت بیایند که خوشحال می شویم اما هر گونه راحتند و براشون امکان دارد بیایند. بعدش هم دیگر نیامده بود که جوابم را ببیند و همینگونه رفتارها برای من قبول نشده و باعث خستگی بیشترم می شه. که ازتو سوالی می پرسند و بعدش کاری که مد نظرشان است را انجام می دهند بدون اینکه حتی جوابت را خوانده باشند و این یعنی هر جوابی می دادی برایشان مهم نیست
.
وقتی بالاخره آمدند همه چیز خوب بود خداراشکر. بعد از شام خواستند بروند در حیاط و همانجا چای و شیرینی را برایشان بردم. آنجا کلی تعریف از با صفایی و مرتبی حیاطمون کردند و گفتندکه حیاط خودشان خیلی نامرتبه.
و چون من همیشه مایلم مخاطبم از به زبان آوردن نامرتبی و نقص خودش یا زندگی اش و منزلش، احساس بدی نکنه، گفتم: برای آمدنشان بوده که مرتبش کردیم و گرنه هر گوشه ایش بیلی کلنگی کیسه خاکی و شاخه هایی افتاده بود.
و واقعا هم همینطور بود. من همان روز از مطمئن خواسته بودم مرتبش کند و او با کمک بچه ها به حیاط سروسامان داده بود.
بعد از رفتنشان مطمئن از تعریف و تمجیدهایشان از حیاطمان می گفت که چقدر خوششان آمده بود و من گفته بودم آره بنده های خدا فکر کرده بودند حیاطمان همیشه همینطور مرتب و تمیز است؛ که مطمئن گفت: خوب چرا اصلا تو گفتی که همیشه مرتب نیست و برای آمدن آنها مرتب کردیم!
_ چه اشکالی دارد! که حس بدی از وضع حیاطشان نداشته باشن. که بدانن ما هم وضع حیاطمان مثل خودشان است.
_لزومی نداره بدانن!
خوب من همینطورم! برای همین مردم با من احساس خوبی دارند چون نمی گذارم حس کنند آنها فقط مشکل دارند و من ندارم.
به هر حال اگر این مکالمه هم صورت نمی گرفت، مطمئن هیچ وقت این حرف و نظرش را به من نمی گفت گرچه من می شناسمش که اینگونه است. که دوست دارد در نظر مردم خیلی بالاتر از انچه هست بیاید.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی