به مطمئن گفتم که برای روز مهمانی شیرینی بگیرد. با بی میلی گفت: خودت بگیر من نمی گیرم.
_چرا؟
_اوندفعه گرفتم خوب نبود و خوشت نیومد.
_خوب من خوشم نیومد خودت که خوشت اومده بود. نوع جدیدی بود. اینبار از نوعی بگیر که می شناسیمش. همون شیرینیهای خشک عادی یا گردویی و نارگیلی.
_نه من هم خوشم نیومده بود.
_یادمه گفته بودی خوشت اومده و خودت و مهربون تمومش کردید.
_من نمی گیرم. نمی دونم از کجا بگیرم.
_همون سوپرمارکت ایرانیه داره و یا همونجا یک شیرینی فروشی هست، اون هم خوبه.
با اخم: نه من نمی گیرم. خودت بگیر.
_اون روز من مشغولم. برام سخته.
_قبلش برو.
_شیرینی بهتره تازه باشه.
_از کجا معلوم اون روز که بگیرم مال همون روز و تازه باشه!
_به هر حال احتمالش بیشتره تا اینکه از چند روز قبلش تهیه بشه. حالا چرا ناراحتی. اصلا لازم نیست. خرما می ذاریم.
ناراحت شدم. وقتی خودش مهمان داشت با اینکه من به خاطر مهمانهاش کلوچه درست کرده بودم باز خودش رفت و شیرینی هم گرفت. حالا نمی دونم چشه!
یعنی هر چی تو خوابم ازش نگران بودم داره سرم میاد. فقط غذا کم نیاد خدایا!
اینبار حتی حوصله درست کردن شیرینی را هم ندارم.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی