بلاک
-
تاریخ: 1396/8/3 ساعت: 22:50
می گفت: خودت رو بلاک کردی! به من می گفت. راست می گفت.اما همچنان حس می کنم همینگونه می خوام ادامه بدم. حالا اسمش هی چی می خواد باشه. بلاک کردن خود، توحش، مردم گریزی، بی حوصلگی، حساسیت زیاد.آره! همینجوری بی سر و صدا، پر از حرفهای خوب، افکار خوب خوب، کارهای کوچیک و ساده و مرتب، تنهایی های دوست داشتنی.
توت خشکه
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 1:47
به خانم بزرگ زنگ زدم و احوالش را پرسیدم. یک ماهی از دیدنش و صحبت کردن با او گذشته. خوشحال شد از اینکه خودم با او تماس می گرفتم. گفت که دو روز پیش حمام کرده و می خواد لباسها و ملافه هاش رو بشوره اما از دخترش شنیده که روزهای تعطیل آخر هفته قیمت برق کمت
لنگ دراز کوچولو
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 1:47
چند روزی ست که گوشه مستراح و یا همون توالت و دستشویی و یا زیادی و بیخودی مودبانه ش حمام _بدم میاد می گن حمام_ یک عنکبوت ریزه میزه ولی لنگ دراز خونه کرده! آره! ندانم چه بکنمش! نمی خوام بکشمش! جون داره! نمی دونم با دستمال آروم برش دارم ببرم بندازمش ب
آرامش بیجا
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 1:47
مادر از جلسه حمایت از فرزندش تعریف می کرد: داشتیم می گفتیم پسرما فکر کرده دیگه مزاحمتون نشه و شبها به همراه پسرش خونه ما باشه. اینگونه برای شما و هم او بهتره. روزانه اگر شما مایل باشید پسرش رو بیاره پیشتون.... که یکهو این خانم با عباش پرید وسط اتاق و
تاتو
-
تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 17:34
می روم بالا که به برنامه کارهای نوشته شده شب قبلم برسم. خیاطی. همزمان زرنگ رو صدا می کنم و پیشنهاد می کنم که یک لیف کوچک برای پدرش ببافد. با تعجب می پرسد: چرا من برای بابا لیف ببافم؟_چون توهمیشه دوست داری برای بابا کاری بکنی._خوب چرا لیف ببافم؟_یک لیف ساده کوچیک که صابون همیشه توش بمونه که راحت لیف ...
ذوق تنهایی
-
تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 17:34
شش و ربع که مطمئن برای رفتن به سرکار بیدار شد من هم بیدار بودم. رفت مهربون را بیدار کرد و یکربع بعدش راهی شدند و من با ذوق بلند شدم و دست و رو شستم و لباس عوض کردم و موهایم را بستم بالا و آمدم پایین. آنقدر دوست دارم وقتی صبح زود بی مزاحم بیدار بشم و برای خودم چند ساعت تنها باشم! اگه مهربون خونه باشه...
چروکیده دوست داشتنی
-
تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 17:34
یاد مادر بزرگم می افتم. نمی دانم کجا بودم که مغرب به خانه بر می گردم و مادربزرگم را جلوی در دراز کشیده و نالان و رنگ پریده می بینم. چند تا از خاله ها و شوهرهایشان هم هستند. بعضم می گیرد. دستهایش را می گیرم دستم. سرد سردند و نگهشان می دارم. همه نگاهم می کنند. این نوع حرکات در خانواده های ما زیاد دیده...
نگاه زیبا
-
تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 17:34
این روزها خیلی یاد احمدم. قد بلند و موهای مشکی صاف و پوست سبزه پررنگی داشت. چشمهای درشت قهوه ای و یا مشکی یادم نیست و نگاه قشنگش به من در اون روزهایی که نمی دونست دارم برای یک ازدواج می جنگم خیلی جلو چشمم میاد. در مینی بوس سرویس از سرکار بر می گشتیم خانه. روی صندلی روبروی من نشسته بود. وقتی خانم کنا...
پیاد روی
-
تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 17:34
یکی از آشناها پیام گذاشته بود که برویم پیاده روی. خوب مثل همیشه می خواستم رد کنم. و مثل خیلی وقتهای دیگر برای خودم دلیل آوردم که قبول کنم. رد کنم چون مواقعی که مطمئن و بچه ها خانه هستند، نمی خواهم با یکی دیگر همراه شوم و بروم بیرون. ترجیح می دهم یا کنارشون در خانه باشم که شاید این در کنارشون بودن هی...
مرغ
-
تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 17:34
در خبرها خبر از بازداشت یک رئیس رستوران برای مدتی از کار در رستورانی که خودش صاحب آنجاست را می خوانم. دلیلش تمیز عمل نکردن او در حین آشپزی و سرو غذا بوده. توضیح دادن که مثلا با دستهای بی دستکش برای همزدن غذاها استفاده می کرده و یا اگر سیب زمینی سرخ شده و یا مرغ پخته شده روی زمین می افتاده، آن را به ...
حرفها...
-
تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 17:34
برای پیاده روی رفتیم بیرون. از حرفهای زده شده اون روز که بیشتر در فکرم موند این بود: یکیمون درخت سماق رو شناخت و یکیمون فهمید در ایران مقبره هایی که سی سال ازشون گذشته باشه می تونه تحت تصرف دربیاد و کلا زیر و رو و تبدیل به جایی دیگه بشه.
بی اعتماد
-
تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 17:34
چند هفته پیش یکی از دوستان در مورد کاری که با یکی از دوستانشون می خواستن انجام بدن با من صحبت کرده بود که اثرات جنگ و مهاجرت را بر زنان ثبت کنند و من رو برای این مصاحبه انتخاب کرده بودند. من هم مثل خیلی وقتها با وجود یک بی میلی همیشگی و رد ناخودآگاه برای قبول، استقبال کردم .و بعدش کلی با خودم کلنجار...
معما
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 18:00
مطمئن یک معما طرح کرد. زرنگ دختر خیلی زود سوال را فهمید. مهربون و آهو با توضیحات بیشتر سوال را فهمیدند. بعد من شروع به حل مسئله کردم که در حلش شرطی هم وجود داشت. اما بعد که سوال حل شد من از شرط سوال ایراد گرفتم که ناقص بوده. این جزء مشکلاتم هست که سوال باید کامل باشه تا جواب درست داده بشه. و برای هم...
زینب عزادارم
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 18:00
زینب از سفر سه هفته ایش برگشت و برایم پیام گذاشت که می خواهد سری به خانه ام بزند. می دانستم که برایم سوغاتی آورده. کنار در با دختر کوچکش ایستاد و قبول نکرد بیاید داخل. سوغاتی را داد و من ازخانواده اش پرسیدم و او جواب داد که در هفته آخر سفرش، پدرش فوت شده. و اینجا خواهر شوهرش که چند ماهی در بیمارستان...
حسودم؟
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:39
دو هفته از سفر سه شبمان به جنگلهای شمال گذشته و همچنان اون صحنه به یادم میاد. یک صحنه کاملا عادی در اینور زمین. عصر روز دومی که جنگل بودیم، روبروی ما یک زن و مرد آمده بودند. مرد داشت روکش نایلونی بزرگ روی چادر و نیمکت پیکنیک رو نصب می کرد و کلی وقت برد تا بتواند تمامش کند. چند بار که ناخواسته چشمم ب...
آهوی سیزده ساله
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:39
_ماما بذار زرنگ اگه خواست رژ لب بزنه، بزنه. مثل اون تولدم نشه که قهر کرد و رفت بالا. نمی خوام تولدم از این اتفاقات بیفته که همه ناراحت بشن.اینها حرفهای چند روز پیش آهوی من هست.زرنگ نه درخواست زدن رژ کرد نه اصلا حتی لباسش رو عوض کرد.
قهوه تلخ
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:39
مهربون با دوتا از دوستهاش به پیشنهاد من در قهوه خانه نزدیک خانه مان قرار گذاشته بود. می خواست مهمانشان کند. گفت یکی از دوستهاش قبول نکرده و خودش برای سفارش خودش حساب کرده بود. چقدر من خوشم میاد از این نوع آدمهای خوش حساب که سوءاستفاده نمی کنن و سعی می کنن بارشون رو خودشون حمل می کنن.مهربون از گذاشتن...
خوش اشتهایی
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
خوش خوراک شده ام. اشتهایم برای خوردن بالا رفته. بعد از مدت چند ماه استفاده از قرصهای افسردگی اشتهایم باز شده و حتی بعد از قطع قرصها هم به حالت اول برنگشته ام. دوست دارم بخورم. شام و ناهارم زیادتر شده. و خودم ناراضی ام و سعی در کم خوردن می کنم.مطمئن شاهد این حالتم بوده. جدیدا از روی عمد سر غذا به من
جمع لیمو عمانیها
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
زرنگ و سکینه در حیاط بازی می کنند. من روی میز دارم هسته لیموعمانی در می آورم که بعدش آسیابش کنم. یکی از لیمو عمانیها از ظرف افتاده کناری. در حال در آوردن هسته هی حواسم می رود پیش همان لیموعمانی جدا مانده و هی نمی خواهم در موردش فکر کنم؛ در مورد تنها ماندنش و جدا شدنش از بقیه. که این فقط یک لیمو عما
بچه ها
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 5:38
زرنگ کنارم نشسته و می خواهد از پیامهای رسیده به موبایلم قصه ایی و ماجرایی برایش تعریف کند. من دارم ماجرای بیتا کوچولوی طفل معصوم را می خوانم.برایش بگویم نگویم! ناراحت کننده ست البته اما گفتنش آگاهی دادن هم هست.گفتم. اما اصلا نمی توانستم برایش بگویم که قصد کثیف قاتلش از کشتنش چه بوده. هی برایش گفتم چ