خرید بک لینک


زینب از سفر سه هفته ایش برگشت و برایم پیام گذاشت که می خواهد سری به خانه ام بزند. می دانستم که برایم سوغاتی آورده.
کنار در با دختر کوچکش ایستاد و قبول نکرد بیاید داخل. سوغاتی را داد و من ازخانواده اش پرسیدم و او جواب داد که در هفته آخر سفرش، پدرش فوت شده. و اینجا خواهر شوهرش که چند ماهی در بیمارستان بود هم فوت شده. خیلی مظلومانه و تسلیم این اخبار را داد و در برابر حیرت من خواست که برایشان دعا کنم.
بعد حرف را عوض کرد و از غذایی که برای بچه هایش فرستاده بودم تشکر کرد و گفت با اینکه مقدار زیادی بوده اما اونها همه اش را تمام کرده بودند. بعد تازه متوجه شدم مانتو مشکی پوشیده و شال نوک مدادی که به او داده بودم، سرش کرده. خیلی وقتها با این شال را دیدمش. هم خوشحالم از اینکه مورد علاقه اش واقع شده و هم عذاب وجدان دارم چون روسریها و شالهایی که به من داده هیچ کدامشان مورد علاقه من نبودند و اگر سرم کرده بودم و یا می کنم فقط یکی دوبار بوده.
سخت پسندم و همین باعث شده کمتر هدیه ایی مورد توجهم قرار بگیره. خوب نیست که اینطورم. آن گونه که به نظر می آیم و حتی خودم فکر می کنم، آدم ساده و قانعی نیستم.

برچسب: زینب,عزادارم, نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 18:00

صفحه بندی