خرید بک لینک


می روم بالا که به برنامه کارهای نوشته شده شب قبلم برسم. خیاطی. همزمان زرنگ رو صدا می کنم و پیشنهاد می کنم که یک لیف کوچک برای پدرش ببافد. با تعجب می پرسد: چرا من برای بابا لیف ببافم؟
_چون توهمیشه دوست داری برای بابا کاری بکنی.
_خوب چرا لیف ببافم؟
_یک لیف ساده کوچیک که صابون همیشه توش بمونه که راحت لیف بکشه.
دیگر نمی گویم پدرت حوصله لیف کشیدن ندارد و فقط صابون را روی بدنش می کشد. حوصله نداشتم صحبت کنم. اصلا از اولش که می رفتم بالا می خواستم تنها باشم. حوصله سوال جواب دادن ندارم که هر کاری بکنم ازم سوال بشه این چیه و چرا داری قیچی می کنی و یا بده من بکنم و ... اما از اینکه خودم کار مفیدی انجام می دادم و او بی کار و بی هدف در خانه باشد عذاب وجدان داشتم. می خواستم کمی از وقتش را به کار مفیدی بگذراند. لیف را خیلی وقت بود در نظر داشتم برای مطمئن ببافم که درست و حسابی خودش را لیف بکشد.
به هر حال همراهم آمد بالا و اما نخواست لیف ببافد. مهم نبود.
تفسیر شعرهای مولانا را در گذاشتم که همزمان گوش بدم. همه لباسهای تعمیری را از روی میز کامپیوتر قدیمی که الان شده میز چرخ خیاطی برداشتم و گذاشتم رو تخت و اولین چیزی که برای تعمیر برداشتم شلوار سفیدم بود که پاچه های زیادی گشاد داشت که اصلا زیبا نبود. هر چی دنبال خط کش بلندی که مطمئن چند وقت پیش از سر کار پیدا کرده بود و من هم از این همه آت آشغال جمع کردنش از سرکار و آوردنش به خانه ناراضی بودم اما به رویم نیاورده بودم و بعدها فکر کرده بودم این برای خیاطیهای من به درد بخور است شسته بودم و گذاشته بودمش روی همان میز چرخ خیاطی، پیدایش نکردم. برای درست کردن یک خط صاف از قسمت زانوی شلوار تا پاچه هاش احتیاج به چیزی صاف و بلند داشتم. زیر تخت رو نگاه کردم کتاب بزرگ سوالات زبان کلاس ششم را دیدم و با کمکش خطها را کشیدم. زرنگ هم برای خودش می آمد و می رفت و هی سوال می کرد که چیکار می کنی برای چی و به چه علت و در مورد کتاب داستان هایدی که خیلی برایش جالب و دوست داشتنی بود برایم تعریف می کرد. نخ سفید گذاشتم و پاچه های شلوار را درست کردم و پوشیدم و دیدم مناسب شد.
یک بار از دوشم برداشته شد. تا کردم گذاشتم کنار برای اتو.
مهربون هم این وسط آمده بود و داشت یک نوحه که خودش خوشش آمده را از تلفنش برایم پخش می کرد و در مورد مضمون شعرش که قبلا با هم در موردش حرف زده بودیم که از زبان حضرت ابوالفضل بود می گفت که فکر می کرد آنچنان که در موردش گفته بودیم نامناسب نبود. چون فکر می کرد این نوع حرفها را در جنگها در برابر دشمن می شه زد. اما به نظر من همچنان نامناسب بود که حضرت ابو الفضل بگوید که من همه تان را می کشم و دنیا در دست من می چرخه و ... از این مزخرفات. بهش گفتم شخصیتهای خوب و مقرب به معصومین از این نوع چرت و پرتها نمی زنن و این فقط خیالات یک شاعر هست که به ابوالفضل نسبت داده شده.
اون وسط هم زرنگ دختر یک تکه پارچه گیر آورده بود و گذاشته بود زیر چرخ و هی اجازه می گرفت که آزمایشی بدوزتش؟ و چند باری رویش دوخت. چشمم به زرنگ و نگران دستش که نرود زیر سوزن چرخ و از یک طرف چشمم به مهربون که خیلی احساسی داشت در مورد اون نوحه برایم می گفت و خودم هم لباسهای تعمیری رو بررسی می کردم و از اون ور هم تفسیر شعرهای مولانا پخش بود که احتیاج به تمرکز داشت. دیگه طاقت نیاوردم. به زرنگ گفتم کافیه نمی توانم مستمر نگاهش کنم در حالی که دارم خودم هم کاری می کنم و به حرفهای مهربون گوش می دهم. از مهربون خواستم گنج حضور رو خاموش کنه.
سرشونه زیر پوش مهربون شکافته بود دوختمش. یک بلوز از دو سه سال پیش براش گرفته بودیم که زیادی بزرگ بود، دادم بپوشه ببینه مناسب شده در طول این چند سال که به غیر از بلندی آستینهاش، مناسب بود. آستینهاش رو کمی قیچی کردم و نخ سبزگذاشتم و دوختم. خط دوخت صاف نبود چون این نوع پارچه ها دوختنش راحت نیست کشبافه و چرخ من مناسب دوخت این پارچه نیست. این چرخ رو به پیشنهاد حضرت دوست گرفته بودم خیلی سال پیش شاید سیزده سال پیش. یادم نیست. دلم می خواد عوضش کنم و چرخی مناسبتر بگیرم.
بعد کوله پشتی آهو که بندش شکافته شده بود و فکر می کردم حیفه بندازمش و مناسب تعمیر دیده بودمش رو یک نگاهی کردم و بعد دیدم حوصله ش رو ندارم و گذاشتم کنار. پیراهنی قهوه ایی که خودم برایش جیبهای کناری گذاشته بودم اما مناسبش نشده بود را شکافتم و جاش رو دوختم و تنم کردم. سرشونه هاش به طور چشمگیری از شونه هام پایین بود. نمی دونم چرا قبلا برام این مشکل به چشم نمی آمد.دیگه دوست ندارم لباسهای چند سایز بزرگتر از خودم رو تنم کنم. همیشه برای پوشش مناسب و تنگ نبودن و این حرفها چند سایز بزرگتر می گرفتم. اون رو هم گذاشتم رو کوله پشتی.
مهربون باز آمد و گفت که می خواد رو دستهاش ایران و عراق و شمشیر ذوالفقار و یا علی مدد تاتو کنه و چند تا مدل از تو گوشیش نشونم داد. گفتم ایران و عراق رو تاتو نکنه چون بعدها که بزرگ شد ممکنه نظراتش تغییر کنه و از اینکارش پشیمون بشه. این آقا می خواد بزرررررگ رو دستهاش تاتو بذاره در حالیکه من با یک تاتو کوچیک و جمع و جور که فقط از خیلی نزدیک دیده بشه موافقم. خدا رحم کنه! فعلا که در حد حرفه. البته اسم ایران رو هم فقط به خاطر دلخوشی من می گه. من که می دونم خودش را برای عراق کشته! همه ش می گه که من پسر عراقم و من مستمر بهش گفتم همونقدر که پسر عراقِ، پسر ایران و کانادا هم هست. و او فقط به خاطر دلخوشی من ایران را به زبان می آره.
دیگه ظهر شده بود. کارهای دیگه ایی هم در لیستم بود. ترشی درست کردن گل کلم ها و پودر کردن لیمو عمانی و شستن توالت و دستشویی ها که انجام نشد.

برچسب: تاتو, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

صفحه بندی