یکی از آشناها پیام گذاشته بود که برویم پیاده روی. خوب مثل همیشه می خواستم رد کنم. و مثل خیلی وقتهای دیگر برای خودم دلیل آوردم که قبول کنم.
رد کنم چون مواقعی که مطمئن و بچه ها خانه هستند، نمی خواهم با یکی دیگر همراه شوم و بروم بیرون. ترجیح می دهم یا کنارشون در خانه باشم که شاید این در کنارشون بودن هیچ فایده ایی هم برای آنها و یا من نداشته باشد؛ یا اگر بروم بیرون با یکی از خودشون باشم و یا تنها بروم.
قبول کردم چون پیاده روی خیلی خوبه و خیلی وقت می شد که نرفته بودم و اینکه این خانم قبلا به من گفتند که خیلی احتیاج به بیرون رفتن و معاشرت دارد و حس کردم هر وقت این درخواست رو کرده احتیاج داشته. حالا نه اینکه درددلی بکند، نه. فقط همون حرفهای معمولی و یک وقتی را با کسی بیرون بودن براش خوب است و اینکه پیشنهادش برای قدم زدن بود نه آمدن خانه من و یا رفتن خانه او که این نقطه برای من از عالی هم عالی ترست.
ساعت مناسب رو گفتم که بعد از شام خوردن ماست. ساعت هفت. قبول کرد و قرار رو در پارک نزدیک ما گذاشت. دقیقا پارکی که من نمی رم آنجا چون خیلی نزدیک هست اما باید از یک خیابان اصلی پیاده رد بشم و همین رد شدن از خیابان در حالیکه کلی ماشین پشت چراغ راهنما استادند، برای من از مشکل هم مشکلتره! البته که می دونم چقدر در این نقطه، ضعف و اعتماد بنفس نداشتن من هویداست. خوب می دونم. و از این مشکلم، همسرم و دختر عموم و شما اطلاع دارید. نمی خواستم این مشکلم رو به این خانم هم رو کنم.
به زرنگ پیشنهاد کردم همراهی کنه با دوچرخه اما او رد کرد چون ما پیاده روی می کردیم و او کلا نمی خواست بیاد.
خوب من چه باید می کردم و چگونه با این مشکل خودم کنار می آمدم؟ فکر کردم با ماشین بروم و جلو پارک بایستم و با او پیاده روی رو شروع کنم و اگر از ماشین آوردنم تعجب زده شد به او می گفتم که بعدش و یا قبلش خریدی دارم و برای همین با ماشین آمدم. و یا اگر من زودتر از او سر قرار می رسیدم، بیرون از ماشین منتظرش می شدم و از وجود ماشین بی خبر می شد که این راه کمی بی منطق بود چون معلوم نبود او تا کجا با من به پیاده روی را ادامه می داد و یا شاید ماشین را تشخیص می داد.
زودتر رسیدم و همون جا سر قرار در ماشین منتظر شدم . او بعد از ده دقیقه پیاده آمد. از خانه او تا آن پارک کلی راه بود اما برای او این مقدار پیاده روی و حتی بیشترش هم عادی بود. از ماشین پیاده شدم و او من را دید و از اینکه با ماشین آمده بودم متعجب شد. من هم راحت دلیل را گفتم و او بیشتر تعجب کرد و شروع کرد به پند و اندرز دادن و من تایید کردن. گرچه بعدش در بین حرفهای زده شده فهمید در روزهای مدرسه بچه ها که تنها هستم، خودم تنهایی و یا با خانمی پیاده روی می کنم و این کمی از اعتماد بنفسم رو بر گردوند چون خیلی خوب تاثیر حرفهایی که می زدم را در چهره ش می خواندم و اینجا دیدم که دیگر من را آنچنان بی دست و پا و ضعیف نمی بیند.
وقتی برگشتم خانه خیلی فکرکردم که غلط کردم یا نکردم که حقیقت را گفتم اما دیگه مثل قبل اون عذاب خود سرزنشی رو نداشتم. گفتم که گفتم.
گناه که نکردم.
برچسب: پیاد,
نویسنده: علی فدایی