خرید بک لینک


به خانم بزرگ زنگ زدم و احوالش را پرسیدم. یک ماهی از دیدنش و صحبت کردن با او گذشته. خوشحال شد از اینکه خودم با او تماس می گرفتم. گفت که دو روز پیش حمام کرده و می خواد لباسها و ملافه هاش رو بشوره اما از دخترش شنیده که روزهای تعطیل آخر هفته قیمت برق کمترمی شه و او برای همین می خواد روز تعطیل اینکار رو بکنه.
_هر روز بعد از ساعت 7 شب هم قیمت برق کمتره.
که می دونست اما چون شبه می شد براش سخت هست بره زیر زمین.
گفت که می خواد بره خرید. قرار شد فردا بریم باهم.
در طول تعطیلات تابستان با هم رابطه ایی نداشتیم. مدرسه ها باز شد به من زنگ زد و خیلی از شنیدن صدایم و اینکه جوابش رو داده بودم خوشحال شد و خواست همان وقت بروم دیدنش. رفتم. داشت تلفنی با کسی صحبت می کرد. اشاره کرد به صندلی که از تختش دور بود. نشستم و نگاهش کردم. داشت با موهای بازش که پشت سرش از متکا ریخته بود بازی می کرد و صحبت می کرد. موهای صاف و خاکستری و بلندش. بعد از چند دقیقه که مکالمه ش تمام شد. دستش رو دراز کرد طرفم و خواست بروم پیشش. بغلم کرد و گفت: وقتی تلفنی با تو صحبت می کردم تصمیم داشتم وقتی بیایی همینطور بغلت کنم و دستت رو بگیرم و رها نکنم. حالا می بینم که تو هم دستم رو گرفتی.
کنارش روی تخت نشستم. بعد گفت که صندلی رو بیارم کنار تختش که راحت بشینم. آوردم و نشستم و دستش رو گرفتم.
از وضعش گفت که اصلا راضی نیست و احتیاج به حمام و شستن لباسهاش و عوض کردن ملافه هاش داره. گفتم برای کمکش می تونم کنارش باشم. خوشحال شد و قرار شد فردایش صبح بروم پیشش تا وقتی حمام می کند من پشت در حمام منتظرش باشم. بعد در مورد مکالمه تلفنی که موقع آمدن من داشت گفت که از امریکا بوده و خواهر همسرش به رحمت خدا رفته و اینها فامیل بودند که داشت با اونها صحبت می کرد. گفت که اگر غیر از این بود حتما با ورود من قطعش کرده بود اما چون واجب بود نمی شد قطع کنه گفت که اومدنم به دیدنش خیلی براش با ارزشه.
از کیفم براش پاکت توت خشکی که آورده بودم رو در آوردم دادم دستش. بازش کرد و چندتایی خورد. و در مورد توتهای بلند و قرمز و بزرگ پاکستان گفت. توتهای من ایرانی و ریز و سفید بودن که خیلی دوستشون دارم. گفت که اینها رو برگردونم چون کسی نمی خوره. من هم گذاشتم تو کیفم.
بعد پرسید: تو نماز می خونی؟
_آره.
_پنج بار در روز نماز می خونی؟
_آره.
_خیلی خوبه! من؟!....
با انگشت اشاره و شستش یک دایره درست کرد و گذاشت رو چشمش و گفت: من اینقدر!
با یک خنده همراه با خجالت این رو گفت.
من لبخند زدم.
_نمی تونم. طاهر نیستم. همه چیزم نجسه. تنم لباسهام...
_اشکال نداره. همینطور هم می شه. همینجا تو رختخواب هم می تونی بخونی.
_نه! نمی تونم! دلم نمیاد اینطور ناپاک! وضو نمی تونم بگیرم...
خوب من ناراحت شدم! اما بروش نیوردم. بین خودش و خداش.

بعد از ظهرش زنگ زد و از خدیجه خانم دوست هفتاد ساله ش گفت که به همخونه شدن احتیاج داره و آیا کسی رو می شناسم که بتونه با او همخونه بشه...
گفتم که فعلا نه و من همان زمان که قبلا بهم گفته بود به خانمی سپرده بودم و شماره خدیجه خانم رو هم داده بودم. اگر فهمیدم که کسی هست حتما خبرش می کنم.


روز بعدش صبح همونطور که فکر می کردم مثل بیشتر وقتها برنامه رو تغییر خواهد داد، زنگ زد و گفت: من فکر کردم تنهایی هم می تونم. احتیاجی نیست تو بیای. همونقدر که با هم حرف زدیم و دیدمت، برام پشتگرمی بود و من رو برای انجام کارهام تشویق کرد.
_حتما؟ به من احتیاج نداری؟
_نه!
_باشه! هر طور راحتی.

فرداش باز زنگ زد. جواب ندادم. می دونستم برای خدیجه خانمه. من برای خدیجه خانم کاری نمی تونستم بکنم و نمی خوام داخل این قضیه بشم.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت: 1:47

صفحه بندی