یاد مادر بزرگم می افتم. نمی دانم کجا بودم که مغرب به خانه بر می گردم و مادربزرگم را جلوی در دراز کشیده و نالان و رنگ پریده می بینم. چند تا از خاله ها و شوهرهایشان هم هستند. بعضم می گیرد. دستهایش را می گیرم دستم. سرد سردند و نگهشان می دارم. همه نگاهم می کنند. این نوع حرکات در خانواده های ما زیاد دیده نمی شود. عجیب بود که من ناینگونه جلو همه دست بیبی ام را بگیرم و کنارش بنشینم. انگار دستهایم شفایش می داد بیبی ام قربان صدقه ام رفت و دعای خیر برایم کرد. دعا کرد سالم باشم و به دوا دکتر محتاج نشم. می دانم مادر بزرگم خونریزی شدیدی داشت. در مدتی که در بیمارستان بوده دکترها گفته بودند چیزی در رحم دارد که مشکوک است و بهتر است رحمش را خارج کنند. و بیبی م ترسیده بود و از بیمارستان خارج شده بود چون اصلا حاضر به این عمل نبود. خاک کربلا برای شفا به او دادند و همینطور به خونریزی ادامه داد تا کم کم خودش خوب شد. با معلوماتی که از پدر خدا بیامرز عطارش داشت خود درمانی کرد و خوب شد. الان بیشتر از بیست سال از اون تاریخ می گذرد.
من هم همچنان دل درد بدی دارم. می دانم از تخمدانهایم است.یک هفته بعد از ماهیانه ام این درد شروع می شود. رازیانه خوردن خیلی به دردم خورده اما نه کاملا. این دل درد بد و مشکلات دیگه ش اونقدر اذیتم کرده که فکر کردم توموری داشته باشم یا در روده هایم یا در تخمدانهایم. نمی خواهم بروم دکتر. از درمان شدن نمی ترسم اما از شکل درمان نگرانی دارم. که چگونه کشف می کنند در اون درون رودها و یا تخمدانها چه می گذرد و از ماتحت آدم لوله و دوربین می گذارند رد شود برود آن تو ببیند چه خبر است. و من جنازه ایی باشم بی هوش زیر دستانشان. از این نوع معاینه ها و عملها بیزارم.
برای رفتن به دکتر خودم استخاره گرفتم و بد آمد. خدا می شناسدم. اگر مریضم شفایم می دهد و اگر عمرم به دنیا نیست جانم را با صلح و آرامش بگیرد.
دوست دارم پیر بمیرم. یک پیر زن چروکیده و لاغر دوست داشتنی و از کار نیفتاده باشم و در رختخواب بمیرم. وزنم آنقدر نباشد که به سختی از روی زمین برداشته شود و برود داخل زمین. باعث زحمت زیاد نشوم.
تا خدا چه بخواهد.