خرید بک لینک


این روزها خیلی یاد احمدم. قد بلند و موهای مشکی صاف و پوست سبزه پررنگی داشت. چشمهای درشت قهوه ای و یا مشکی یادم نیست و نگاه قشنگش به من در اون روزهایی که نمی دونست دارم برای یک ازدواج می جنگم خیلی جلو چشمم میاد.
در مینی بوس سرویس از سرکار بر می گشتیم خانه. روی صندلی روبروی من نشسته بود. وقتی خانم کناریم پیاده شد. دستهاش رو گذاشت روی تکیه گاه صندلی خودش و روش رو برگردوند طرفم و نمی دونم چی حرف زدیم. من از نیکی کریمی خیلی خوشم می آمد. یک روزنامه بود که عکسش رو زده بودند بزرگ روی صفحه ش. این روزنامه رو نتونسته بودم بخرم. انگار تمام شده بود و فقط یکی بود که گذاشته بودنش پشت شیشه کیوسک روزنامه فروشی که از آفتاب رنگش هم کمی زرد شده بود. شاید در مورد هنرپیشه ها حرف زده بودیم و یا فیلمها. نمی دانم چون ازش جالت می کشیدم. او شروع کرده بود به حرف زدن. من ازش خوشم می آمد اما چون از صحبتهایی که با خواهرش که دوست خوبم بود سنش رو فهمیده بودم که از من یک سال کوچیکتره نمی خواستم بهش فکر کنم که دوسش داشته باشم و یا فکر کنم اون از من خوشش میاد.
اونجا تو مینی بوس عکس نیکی کریمی رو نشونش دادم که پشت شیشه بود. چند روز بعدش برام اوردش! همون روزنامه رو! چقدر من خوشحال و خجالت زده شدم و همونجا فهمیدم دوستم داره. چون اون روزنامه فروشی فقط سر راهمون بود و جایی برای پیاده شدن نبود. به خاطر خوشحالی من متحمل زحمت شده بود.
بعدش از خواهرش فهمید که برای ازدواجی دارم می جنگم. و دیگه هیچ حرفی نزد.
اون ازدواج که نشد و بعدش هم اونقدر ارتباط خانواده های ما با هم سر اون جنگ بد شده بود و یا حتی اینکه او فکر می کرد من برای عشقی که داشتم برای اون ازدواج جنگیده بودم؛ در صورتی که عشقی در کار نبود فقط حق انتخاب بود که می خواستم به دست بیارم و از بس بدبخت بودم اون همه اصرار برایش کرده بودم، دیگر هیچ صحبتی نشد که نشد.
بعد شش ماه از اون ماجرا وقتی مطمئن پا به زندگیم گذاشت و برای اولین بار رفتم که اصلاح کنم؛ برگشتنی که تنها از آرایشگاه می آمدم خانه او هم روبروی من از همون راه می آمد و مرا دید و آروم سلام کرد. اونجا بغض کردم. مثل بغض الانم.

نمی دانم هیچ وقت خواهرش حس کرد که برادرش از من خوشش آمده بود! بعدها خواهرش به من گفت که احتمالا سن احمد از سنی که فکر می کردند بزرگتر باشه. شاید همسن باشه شاید هم یکی و دوسال بزرگتر.
در این مدت ازدواج کرد و جدا شد و باز ازدواج کرد و بچه دار شد و باز هم خانه خانواده دوستم دیدمش. همچنان همان حس خجالت از او را در خودم داشتم. و او همچنان همان نگاه قشنگ رو داشت.

برچسب: نگاه,زیبا, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

صفحه بندی