مادر از جلسه حمایت از فرزندش تعریف می کرد: داشتیم می گفتیم پسرما فکر کرده دیگه مزاحمتون نشه و شبها به همراه پسرش خونه ما باشه. اینگونه برای شما و هم او بهتره. روزانه اگر شما مایل باشید پسرش رو بیاره پیشتون.... که یکهو این خانم با عباش پرید وسط اتاق و داد و بی داد لعن و نفرین ... دستتون بشکنه دخترمون رو کشتید کافی نبود حالا می خواید پسرش رو هم ببرید خدا ازتون نگذره.... من هم همینجور بهت زده نشستم سر جام و نگاهش کردم و اصلا از جام بلند نشدم بگیرمش و آرومش کنم! یعنی چی این مسخره بازیها! رو کردم به پدر و برادرش و گفتم مگه ما چی گفتیم که اینطور می کنه!
فکر کردم اگر من بودم چه می کردم؟ به احتمال زیاد می رفتم بغلش می کردم و آرومش می کردم و باز حرفهام رو تکرار می کردم تا درست متوجه بشه. و البته از نفرینهایی که کرده بود دلخور می شدم اما ازش می گذشتم تا این زندگی کمی با آرامش بیشتر ادامه پیدا کنه. گرچه توی دلم اصلا حوصله این خل بازیها رو ندارم. یعنی شاید برای اون بنده خدا خل بازی نیست که خاله بچه ست و واقعا خیلی اذیت شده اما برای من که خیلی دور از اینگونه عکس العملهام خلبازیه. مردم مختلفن و برای پیش بردن حرفشون عکس العملهای متفاوت دارن.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی