لایق دانستن
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:34
خیلی وقت می شود که ننوشته ام. خیلی حرفها و ماجراها ست برای نوشتن اما حالی نیست. سعی می کنم بنویسم:امروز آخرین روز مدرسه هاست. هفته پیش معلم زرنگ دختر زنگ زد و گفت زرنگ از اولهای کلاس شده و برای روز دادن تقدیر نامه و یا نمی دانم اسمش چیست که رویش اسمت را می نویسند که اول شدی باریکلا و آفرین، از همونه
صبر می کنم
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:34
حالم آنگونه است که دلم تنگ بعضیها شده. بعضیها که نباید بهشان فکر کرد. چون زیاد آدم خوبی نیستنداصلا چه حقی دارم بگویم خوب نیستند! بلکه اصلش این است که رابطه شان با من رابطه درستی نیست و نباید رابطه ایی باشد؛ اما دوستم دارند و خیلی قشنگ قربان صدقه ام می روند که اراده مقاومتم را سست می کند. آدمهایی که
بلبل قرمز
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:34
دیروز که مطمئن از سر کار امد تا نیمه رفتم به استقبالش و سلام کردم. یعنی تا کنار در نرفتم. سرسنگین جوابم را داد. و آمد یک سبک بوسم کرد و وسایلش را گذاشت و رفت بالا.دیشبش که با مهربون رفته بودند بلبلش را عوض کند وقتی برگشته بود من عصبانی شده بودم. بلبل دو رگه زرد و قرمز گرفته بودند و به همراهش غذای قر
شاگرد اول
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:34
خوب همچنان همانجورم که بودم. دارم کار می کنم. یعنی سعی می کنم همه ش یک کاری بکنم. هر کاری. امروز صبح در حالیکه زرنگ دختر دل درد و اسهال و استفراغ داشت و در اتاقش به پیشنهاد من روی تختش دراز کشیده بود و قبلش کلی من غرغر کرده بودم که تقصیر خودش است که اینهمه مشکلات شکمی پیدا می کند چون دستهایش را نمی
غزال خواهرم
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:34
همچنان اسم خواهرم در لیست اسمهای واتس آپ در پایین قرار داره. مشخصه که حال و حوصله م را نداره. ممکنه علتش تذکر من بوده باشه.ماه رمضان یکبار که با مادرم صحبت می کردم شکایت کرده بود: خسته شدم. همه اش مسئولیتهای زیاد و مراقبت از پدر مریض و نوه بی مادر دو ساله و علاوه بر اینها بچه های غزال (خواهرم) که ب
وقت قرارهای متداخل
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:34
با اینکه در مطلب گذشته ام از مادرم انتقاد کردم که پیشنهاد کمک می کنه و بعد خودش شاکی می شه؛ خودم هم اینگونه هستم. چون معمولا سوءاستفاده دیدم. شاید مادرم هم همینگونه بوده که شاکی می شه.چند روز پیش خانم بزرگ زنگ زد و ازم خواست که ببرمش دکتر. وقت گرفته بود ساعت دو و ربع بعد از ظهر. خوب برای من اون وقت
تذکرات کامل
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:34
پنج شنبه و یکبار دیگه جمعه با صدای بلند که همه بشوند یادآوری کردم ناخنهای بلندشان را بزنند. گفتم اگر بلند هست حتما بزنید. جمعه اضافه کردم بعد نبینم ناخنتون بلنده بگید یادتون رفته!دیشب آهو که کنارم بود دیدم ناخنهاش قشنگ بلند بود. با ناراحتی گفتم: مگه یاد آوری نکردم!با خجالت آرام گفت: بخشید!بعد از اون
نان تست گریل شده
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:34
کارهای امروزم خیلی مختصر و سریع بودن و همچنان خیلی وقت دارم و بیکارم و حوصله انجام کارهای دیگر را ندارم.حمام کردم اول صبحی. برای صبحانه تست و پنیر سرخ کردم که خوشمزه و ساده ست و بچه ها خیلی دوست دارن و خیلی هوسش را کرده بودند و شاید خیلی سالم هم نباشه. نمی دونم!دستورش رو بعد می دم.لباسهای مشکی و سفی
بهتر بشه
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 20:01
در بین حرفهایی که دیشب سر افطار تنهایی من و زرنگ دختر که خیلی خوب پیش رفت و خیلی قضایای جالبی رو شد، موضوع مادر دوستش که برای افطار و برنامه تا سحر و حتی تا صبح روز بعد، که من قبول نکرده بودم بره، یکدفعه از زرنگ دختر پرسیدم: تو همچنان دلت می خواد مثل من بشی؟کمی موند طفل معصوم! نمی خواست خجالتم بده
انسان آزاد و با اختیار
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 20:01
اصلا غلط کردم هر چی برام جالبه برای دیگران هم می فرستم. واقعا باید سعی کنم ارسالیهام کمتر بشه.دعاهای معصومین برای من یک جایگاه خاصی داره. دوستشون دارم و علاوه بر معنای عمیق و کلمات زیبایی که درشون بکار رفته، صدا و لحن خواننده دعا برای من خیلی خیلی موثر و مهم و قابل انتخابه. یعنی اونقدر می گردم که او
جعفری
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 20:01
دیشب من و زرنگ دختر برای اولین بار رفتیم مسجد جعفری. زرنگ زینب رو دید و من از سرجایی که نشسته بودم از زینب اجازه خواستم که برم کنارش. نمی دونم چرا اینکار رو کردم. یعنی ناخود آگاه بود کارم. گرچه باطنا دوست داشتم کنارش بشینم و این علی رغم تجربه ما
سلام
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 20:01
در راه مدرسه بچه ها موقع آوردنشون به مدرسه، سر چهار راه دو کوچه، یک آقایی رو همیشه می بینم که چون اونجا ایست داره و من باید بایستم، معمولا چشم تو چشم می شیم و من هم تصمیم گرفتم بهش سلام کنم. او هم استقبال کرد. سلامی از داخل ماشین با تکان سر و یا دست تکان دادن. اونجا می ایسته منتظر بچه هاش یا نوه ه
قرار مهمتر
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 20:01
با هزار بهونه زرنگ رو روانه اتاقش کردم که من و مطمئن تنها بشیم کمی باهاش از موضوعی که ناراحتم کرده بود صحبت کنم. سعی کرد گوش کنه. بین حرفهام که تند تند براش می گفتم، به ساعت نگاه کرد و گفت: اِاِاِ دیگه وقتی نمونده من می خواستم بخوابم!منظورش این بود که قبل از رفتن به مسجد می خواست کمی خستگی در کنه و
برنامه های چیده شده
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 10:17
زرنگ دختر ازم ناراحته. دیروز عصری با زبون روزه قهر کرد رفت تو اتاقش و بعد که رفتم سراغش که با هم قرآن بخونیم دیدم خوابه.با یک برگه اومده بود سراغم که دوستش خونه شون برنامه دارن تا سحر. اول می رن مسجد بعد از دعای افتتاحی که قبل از اذان خونده می شه با مادر دوستش می رن خونه شون و اونجا برنامه افطارو نم
اللهم اشبع کل جائع
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 10:17
از اول ماه رمضان من و زرنگ دختر با هم افطار کردیم و پسرها و پدرشون رفتن مسجد. من به دلخواه زرنگ عمل کردم و خودم مشتاق رفتن اصلا نیستم اما از اول گفتم که ماه رمضان اگر خواست می ریم مسجد. زرنگ هم اون مسجد دور رو دوست داره که کنارش مسجد ایرانیهاست و افطارشون براش خیلی جالبه و برای همین می خواد بره اونج
مهربون
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 10:17
این پسر مهربون من خیلی مظلومه طفلی!از مدرسه با یک حالت پریشون و هاج و واج که خیلی سعی در کنترلش کرده که نشون نده، اومده بهم می گه: ماما امروز مدیرمون اومد تلفنم رو ازم گرفت!-اِ چرا؟_نمی دونم!کمی سکوت و ادامه می ده: آخه قرار شده بوده دیگه موبایل نبریم._چرا بهم نگفتی! اصلا از اول در قانون مدرسه تون بو
یک اشارت بس است!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 10:17
یک روز منتظر شدم ببینم مطمئن همسر چیزی در مورد موبایل می دونه و یا می پرسه، که خبری نشد. یک روز بعدش ازش پرسیدم: خبر داری موبایل مهربون رو مدیر مدرسه ش گرفته؟_نه! چرا؟ کِی؟-یعنی اصلا متوجه نشدی تلفنش شبها که باید رو میز باشه نیست؟_نه!تو دلم گفتم مطمئنی دیگه! نمی شه کاریش کرد.ماجرا رو تعریف کردم. خوب
گزارشگر خوب خونگی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 10:17
قبل از خوابیدن آهو پسر ازش می پرسم: برای سحر بیدارت کنم؟ روزه می گیری؟با خجالت و خنده می گه: آره!-حتما؟-می دونی آخه اگه نگیرم بابا عصبانی می شه! همه ش بهم می گه می تونی بگیری... چرا نگرفتی... فردا حتما بگیر... برای همین می خوام بگیرم.بغلش می کنم: نه جانم مجبور نیستی. هنوز برات واجب نیست. اما اگه بگی
شاهکار کردم
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 10:17
بعد از نماز صبح من رو تخت دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم که مطمئن اومد. معمولا بعد از نماز می مونه پایین و قرانش رو همون موقع می خونه. کتاب رو بستم و گذاشتم رو میزکنار تخت.اومد نشست رو تخت و انگار می خواست بخوابه اما یکدفعه گفت: این موبایلش تا هفته دیگه پیش مدیر می مونه؟_آره. اینطور به من گفت که تح
افتخار داشتن
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 1:21
تخمهای فیروزه ایی خوش رنگ جوجه شدن. ما هم کلی خوشحال و مفتخر از اینکه لونه شون به دیوار خونه مون تکیه داره و همسایه خوشکل و خوش صدایی داریم، کلی ذوق داشتیم.یک روز بعد صبح بود که یکدفعه صدای بلند و وحشتناکی از بیرون خونه اومد و از شدت کوبش ضربه ها، دیو