خوب همچنان همانجورم که بودم. دارم کار می کنم. یعنی سعی می کنم همه ش یک کاری بکنم. هر کاری. امروز صبح در حالیکه زرنگ دختر دل درد و اسهال و استفراغ داشت و در اتاقش به پیشنهاد من روی تختش دراز کشیده بود و قبلش کلی من غرغر کرده بودم که تقصیر خودش است که اینهمه مشکلات شکمی پیدا می کند چون دستهایش را نمی شوید و یا خوب نمی شوید و همیشه با یادآوری من و پدرش بوده که دستهایش را قبل از غذاخوردن شسته، رفتم اتاق حسابی به هم ریخته اش و با غرغرهای اضافه تری شروع کردم به جمع و جور کردن و در واقع انداختن کلی کاغذ پاره. خداروشکر زود آروم شدم.
تقریبا یک ساعت و نیم شاید بیشتر وقت صرف اتاقش کردم اما همچنان کشوها و مقداری کمدش احتیاج به مرتب کردن دارد که یک وقت دیگرخواهم رفت سراغش.
تا ظهر حالش خیلی بهتر شد و توانست سیب زمینی آبپز رو با نمک بخورد. به او گفتم که این خوب شدن سریعش به خاطر دعای زینب بوده. زینب صبح برایم پیام تبریک به مناسبت اول شدن زرنگ دختر در سه کلاس پنجم مدرسه نوشته بود و خواسته بود برگه های امتحانی در طول سال پنجمش را برای دخترش که سال بعد می رود پنج دبستان جمع کنیم. و من برایش نوشته بودم حتما به زرنگ خواهم گفت اما الان دل درد دارد و حالش خوب نیست و او هم نوشته بود که برایش دعا خواهد کرد. و می دانم وقتی می گوید دعا خواهد کرد حتما خواهد کرد چون او از اون نوع آدمهاست که خیلی بهش می آید دعا کند و رابطه خوبی با خدا داشته باشد. اما با این وجود من کمتر شده از او خواسته باشم برایم دعا کند. کلا از کسی نمی خواهم برایم دعا کند. چنین حسی ندارم که نیاز به دعای کسی داشته باشم و خودم از او طلب کنم. در ماه میارک رمضان آن عده که التماس دعا کرده بودن از من؛ در جوابشان معمولا می گفتم ان شاءالله و یا خیلی احساس بی تکلیفی می کردم می گفتم و همچنین اما از ته دلم نبود چون حتی اون التماس دعاهاشون هم از ته دل نبود. یک نوع تعارفی بود مثل خیلی تعارفهای بیخود دیگر.
به هر حال در شبهایی که دعا کردم، برای همه اونهایی که التماس دعا داشتن هم دعا کرده بودم و برای بعضیها که اصلا درخواست دعا نکرده بودن هم، توفیق داشتند که به یادم بیایند و برایشان از ته ته دل دعا کرده بودم. و این لذتش خیلی بیشتر از دعا برای خودم بود. از ته دل با چشمهای گریان دعا کرده بودم.
کمی پیش برای زینب صدایم رو ضبط کردم و ازش تشکر کردم که برای زرنگم دعا کرده که حالش این چنین زود خوب شده و گفتم که زرنگ همه برگه های امتحانی سال پنجمش را برای دخترش کنار گذاشته.
دیگه نگفتم زرنگ دخترم برای دخترش یک نامه خوشکل هم نوشته که چطور می تونه سال موفقی داشته باشه.
زرنگ می گفت معلمش بعد از دادن تقدیر نامه بهترین شاگرد کلاس پنجم به او گفته که برای دادن این تقدیرنامه با معلمهای دیگر کلاس پنجم جنگیده! یعنی چقدر دخترم ارزش داشته که معلمش به خاطرش جنگیده تا بتونه او را در بین زرنگها، زرنگتر معرفی کند و واقعا هم همینطور است. من ایمان دارم دخترم خیلی باهوش و زرنگ است. از همون بچگی که یک سالش بود و یا کمتر از روی رفتارها و توجه خاصی که به کارها داشت، همیشه به مطمئن پدرش می گفتم این دختر خیلی باهوشه خواهی دید و او همیشه به حرفم می خندید. نه اینکه باور نداشت نه! می خندید که اینگونه او رو توصیف می کردم و فکر می کرد زود باشد که تشخیص داد.
اگر دخترم در مدرسه دولتی می رفت حتما جزو تیزهوشان شناخته می شد. اما مدرسه غیر انتفاعی اسلامی از اینگونه مزایا ندارد.
همینطور آهو رو خیلی باهوش در ریاضی می دیدم و می بینم اما آهوی من همچنان در عالم بازیگوشی و سربه هوایی خودش سیر می کند و دلی به درس نمی دهد.
وقتی دخترم را اول در بین کلاس پنجمیها دیدم، یاد خانم عربی که دخترش خوشکله و در کلاس اول با دخترم مشکل پیدا کرده بود و در یک جشن مدرسه به مناسبت نمی دونم چی در حایکه بین مادرهای دیگر نشسته بودیم و شام می خوردیم با صدای بلند به من گفته بود: "دخترت زیادی اعتماد به نفس دارد. دارم به تو از الان می گویم که اعتماد به نفس زیاد اصلا خوب نیست و او را خراب خواهد کرد" و من فقط عذرخواهی کرده بودم اگر واقعا دخترم مقصر بوده باشه و قول داده بودم با دخترم در این مورد حرف خواهم زد و بعد شب در خانه برای این حرفش خیلی گریه کرده بودم و چون دلم خیلی شکسته بود نماز شب خوانده بودم و دعا کرده بودم عاقبت دخترم بخیر باشه و خدا دلم رو شاد کنه، افتادم و واقعا ته ته دلم افتخار کردم به دخترم. دخترش همون کلاس اول سر کلاس به دخترم به عربی یواشکی که معلمشون نشنود گفته بوده خفه شو و دخترم نمی دونست این حرف یعنی چه چون هیچ وقت این کلمه را نشنیده بود.
البته دخترش مقصر نیست چون بچه ست بلکه مادرش را مقصر دانستم که اینگونه دخترم را بد قضاوت کرده بود. خوب اینها بچه هستند و خیلی ممکن هست با هم دعوا و مشکل پیدا کنند لزومی به بزرگ کردنش از طرف بزرگترها نیست. بعدش برای تولد دخترش که در مدرسه بود کادو فرستاده بودم که با هم مشکل نداشته باشند اما همچنان به زرنگ توصیه کرده بودم که تا انجا که ممکن است از این دختر دوری کند چون مشخص بود حساسیت خاصی به دخترم دارد که اون هم به خاطر مادرش است.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی