تخمهای فیروزه ایی خوش رنگ جوجه شدن. ما هم کلی خوشحال و مفتخر از اینکه لونه شون به دیوار خونه مون تکیه داره و همسایه خوشکل و خوش صدایی داریم، کلی ذوق داشتیم.
یک روز بعد صبح بود که یکدفعه صدای بلند و وحشتناکی از بیرون خونه اومد و از شدت کوبش ضربه ها، دیوارهای خونه می لرزید. سراسیمه رفتم طرف حیاط ببینم چه خبره. سینه سرخ رو دیدم سراسیمه و متحیر نشسته رو فنس روبروی پنجره و داره به لونه ش نگاه می کنه. صدا از حیاط پشتی نبود. ازپنجره کنار خونه که نگاه کردم دیدم یک کارگر شرکت گاز داره لوله و کنتور گاز بیرون خونه رو عوض می کنه.
من هم کنجکاو شدم هی برم نگاه کنم ببینم آیا سینه سرخه اومده به جوجه هاش برسه یا نه. اما چون معمولا وقت غذا دادن جوجه ها هی می ره و میاد، مشخص نمی شد که هست یا نیست. بعد از چند روز که دیدیم نمی ره طرف لونه ش، مطمئن پله گذاشت و با ترس و نگرانیهای من که نیفته و مواظب باشه... جوجه ها رو مرده دید. سه تاشون! کاش زودتر می فهمیدیم که من بهشون می رسیدم! گرچه اصلا کار آسانی نیست. خیلی ناراحت شدم. از شدت اون ضربه ها و صدای وحشتناکش ترسیدن و خونه و جوجه رو رها کردن و رفتن! افتخار همسایه به این خوبی رو نداشتیم!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی