در بین حرفهایی که دیشب سر افطار تنهایی من و زرنگ دختر که خیلی خوب پیش رفت و خیلی قضایای جالبی رو شد، موضوع مادر دوستش که برای افطار و برنامه تا سحر و حتی تا صبح روز بعد، که من قبول نکرده بودم بره، یکدفعه از زرنگ دختر پرسیدم: تو همچنان دلت می خواد مثل من بشی؟
کمی موند طفل معصوم! نمی خواست خجالتم بده. با خنده و خجالت گفت: خوب تو که خیلی خوبی (خیلی نایسی) خوب....آره!
-آره؟ معلومه فقط برای دلخوشی من گفتی!
_نه واقعا! تو خیلی نایسی!
_ولی اگر ته دلت نخوای مثل من بشی، همین درسته! تو از من بهتر می شی! قبلا که کوچیکتر بودی خیلی دوست داشتی مثل من بشی و ازم تقلید می کردی. حتی روسریت رو هم مثل من دوست داشتی ببندی که شبیه من بشی. حالا دیگه بزرگتر شدی و فرق کردی.
دخترها براش از مهمونی دوستش تعریف کردنکه مادر شیرین که قرار بود بیاد مسجد و قبل از افطار دخترهای دعوت شده رو جمع کنه ببره خونه ش، نیومده و بچه ها موندن همون مسجد افطار کردن. گفت که نمی دونم چرا اینها این مدلین. شیرین همیشه دیر میاد مدرسه وقتی هم ازش دلیل می پرسیم می گه دیر بیدار شده. می گیم مگه مادرت بیدارت نمی کنه می گه نه!
مادر شیرین از اون زنهای به ظاهر موفق و فعال و اجتماعی و سفررو و برنامه و در آمد و ... این مدلیه. اما باطن خانواده نامنظم و در هم وبرهم. گفت که شیرین کفته برادر بزرگش دیگه مسلمان نیست. گفت که وقتی کوچیک بوده از امام مسجد چند سوال پرسیده و بعد براش نامفهوم بوده و کلا سردرگم شده و دیگه ازمسلمون نیست. یعنی کلا دینی خاص نداره. گفتم این حرفها رو نباید راحت به همه گفت خانوادگیه!
_اما او فقط به من و یکی دیگه گفت.
_باشه بهتره گفته نشه. تو هم حرفهای خونه رو نزن تو مدرسه.
_من نمی زنم. اما بعضی چیزها رو می گم.
_مثلا که من نمی ذارم جایی بری و ...
_آره!
_خوب این اشکال نداره. طبیعیه. اونها دعوتت کردن و تو می گی که نمی تونی بری چون من اجازه ندادم.
اما تو دلم می خواستم حتی این رو هم نگه! و اونقدر قوی بود که فقط بگه که نمی ره! گرچه من هم اینقدر قوی نبودم و شاید نیستم و خیلی توضیح می دادم که چرا و به چه علت و... ولی به مردم چه!
پس باید اول به خودم برسم بعد دخترم هم به خودش می رسه حتما!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی