قبل از خوابیدن آهو پسر ازش می پرسم: برای سحر بیدارت کنم؟ روزه می گیری؟
با خجالت و خنده می گه: آره!
-حتما؟
-می دونی آخه اگه نگیرم بابا عصبانی می شه! همه ش بهم می گه می تونی بگیری... چرا نگرفتی... فردا حتما بگیر... برای همین می خوام بگیرم.
بغلش می کنم: نه جانم مجبور نیستی. هنوز برات واجب نیست. اما اگه بگیری خوبه. حالت خوبه خودت؟ اذیت نمی شه زیاد؟
_صبحها که بیدار می شم دهنم خیلی خشکه. بعضی وقتها که از جام بلند می شم سرم خیلی گیج می ره!
_آخه! پس همیشه نگیر.
برای مطمئن این حرفها رو نقل می کنم. می خنده. بهش می گم گناه داره! اینجور عذاب وجدان بهش نده طفل معصوم واجبش که نیست.
فکر کنم بعدش رفت باهاش حرف زد! مثل من که نیست بیاد گزارش بده! والله! من همه چیز رو می رم گزارش می کنم بهش! قدر نمی دونه!
به هر حال فرداش آهو روزه نگرفت. اما روز بعدترش گرفت.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی