دیروز که مطمئن از سر کار امد تا نیمه رفتم به استقبالش و سلام کردم. یعنی تا کنار در نرفتم. سرسنگین جوابم را داد. و آمد یک سبک بوسم کرد و وسایلش را گذاشت و رفت بالا.
دیشبش که با مهربون رفته بودند بلبلش را عوض کند وقتی برگشته بود من عصبانی شده بودم. بلبل دو رگه زرد و قرمز گرفته بودند و به همراهش غذای قرمز خاصی که باعث سرختر شدن پر بلبل می شد گرفته بودند و صدای من در آمده بود که: برای چی این غذا رو گرفتین؟ این غذا هم رنگ داره و ناسالمه هم اینکه فضله و ریخت و پاشهاشون رنگی می شه و اتاق رو کثیف می کنه....
_ مگه رنگ می شه؟
_آره که رنگ می شه! اولین روز که رفته بودیم پرنده فروشی ندیدید زمین همه ش قرمز بود! تازه این چه غذاییه که رنگیه! اصلا سالم نیست!
_نه خودش گفت که خیلی سالمه و از آلمان اومده و ...
_خودش چرت گفت! شما هم باور کردید! شما نمی تونید حدتون رو بفهمید! اجازه دادم پرنده بیارید، حدتون رو بدونید! رفتید غذای رنگی هم براش گرفتید.
و با ناراحتی و عصبانیت مثل رفتار بچه ها گذاشتم رفتم بالا اتاق خواب و در همون حال هم غرغر کردم که: اصلا به من چه! هر کاری می خواید بکنید! بذارید موکت و دیوار اتاق رنگی بشه! من چرا اینقدر اهمیت می دم!
خوب دیگه اینکه یک زن خطاب به همسر و پسرش بگه حد ندونستند، حرف کمی نیست! البته که سرسنگین شدن هم داره!
داشته باشه!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی