از اول ماه رمضان من و زرنگ دختر با هم افطار کردیم و پسرها و پدرشون رفتن مسجد. من به دلخواه زرنگ عمل کردم و خودم مشتاق رفتن اصلا نیستم اما از اول گفتم که ماه رمضان اگر خواست می ریم مسجد. زرنگ هم اون مسجد دور رو دوست داره که کنارش مسجد ایرانیهاست و افطارشون براش خیلی جالبه و برای همین می خواد بره اونجا که چون دوره قراره فقط تعطیلات بریم.
خوب من هم در این وضعیت موجود آروم و ساکتم. مثلا دارم صبوری می کنم. از یک طرف خوشحالم که سرم بیشتر خلوته و نق و نوق غذای افطار و چه نوعی باب میلشون هست رو کمتر دارم و از یک طرف از اینکه مطمئن یکبار هم به زبون نیورده که با هم افطار نمی کنیم و براش مهم نیست، ناراحتم می کنه.از اینکه راحت غذاهای پر چرب و گوشتی مسجد رو می خوره بدون هیچ شکایتی ولی تو خونه موقع سحر مواظبه که چی توش تخم مرغ هست و نیست و چرب هست و نیست.... مرض دارم دیگه.... ناراحتی داره این مزخرفات؟!
به هر حال غذا می پزم و با زرنگ می خوریم و بقیه ش می مونه برای سحری که همگی با هم هستیم.
دیگه هر چی دم دستم باشه و به فکرم برسه برای افطار درست می کنم و کاری به حرفها و نظرات ندارم. چون نه اجرای برنامه سلامتی و مفید بودن غذاها موثر بوده نه برنامه غذاهای متداول سرخ کردنی و گوشت دار. همیشه یک نق و نوقی وجود داره و طبیعیه دیگه.
اما ته ته ش که برام قابل کنترل نیست و انگار تو خونمه و یا به خاطر تاریخ قدیم طرز بزرگ شدنم باش، مفید و ساده بودن غذاها بیشتر تو برنامه پخت و پزم هست.
خدا روشکر غذا هست و می خوریم و دیگه چی می خوایم؟!
و خدا روشکر زنی در خانه هست که غذا می پزه و گرم می کنه و می ذاره تو سفره!
آها! این رو هم اضافه کنم: و خداروشکر که مردی می ره سرکار و پول در میاره و شکم ما خالی نمی مونه!
ترسیدم این رو اضافه نکنم ناشکری کرده باشم!!!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی