خیلی وقت می شود که ننوشته ام. خیلی حرفها و ماجراها ست برای نوشتن اما حالی نیست. سعی می کنم بنویسم:
امروز آخرین روز مدرسه هاست. هفته پیش معلم زرنگ دختر زنگ زد و گفت زرنگ از اولهای کلاس شده و برای روز دادن تقدیر نامه و یا نمی دانم اسمش چیست که رویش اسمت را می نویسند که اول شدی باریکلا و آفرین، از همونها، برم مدرسه حضور داشته باشم. گفت که به زرنگ نگویم که سوپرایز شود.
خوب من هم نگفتم تا چند روز پیش خود زرنگ بهم اطلاع داد که آخرین روز مدرسه اول ها رو اعلام می کنن. سوال کردم: تو هم جزء اولها هستی؟
_نمی دونم اما اگر باشم بهت زنگ می زنن که بیای. زنگ زدن؟
و من تمام سعیم را کردم که نه دروغ بگم و نه خبر را رو کنم. خیلی سخت بود. زرنگ با خنده و شوخی تمام تلاشش را کرد که از دهانم خبر را در بیاورد. مهربون از پایین صدایش کرد که مثلا برود و فلان کار را برای بلبلهایش انجام دهد. مهربون خبر داشت و برای نجات من اینکار را کرد.
اصلا نمی دونم چی شده فقط فهمیدم که جزء اولهاست. هنوز آنقدر ناآشنا و خنگ تشریف دارم که از اصطلاحات مدرسه و تحصیلشان سر در نمی اورم.
خدا را شکر که روزی رسید که بفهمم مادر کم سواد و غریبم بعد از مهاجرت از یک کشور به کشور دیگر چقدر سخت گذراند. خدا را شکر خدا من رو لایق فهمیدن دانست که روزی نشانم دهد مادرم چه کشید و چقدر سخت بود برایش. مطمئنا اگر لایق فهمیدن نبودم هیچ وقت به کشور دیگری مهاجرت نکرده بودم و همانجا در ایران می ماندم و هیچ وقت نمی فهمیدم ندانستن اصطلاحات جدید و زبان جدید چقدر سخت است!
اینکه ادم نفهمد بچه ش اول شده و یا چی شده! امروز با مهربون می روم، او می فهمد و به من خواهد گفت.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی