خرید بک لینک

یک روز منتظر شدم ببینم مطمئن همسر چیزی در مورد موبایل می دونه و یا می پرسه، که خبری نشد. یک روز بعدش ازش پرسیدم: خبر داری موبایل مهربون رو مدیر مدرسه ش گرفته؟
_نه! چرا؟ کِی؟
-یعنی اصلا متوجه نشدی تلفنش شبها که باید رو میز باشه نیست؟
_نه!
تو دلم گفتم مطمئنی دیگه! نمی شه کاریش کرد.
ماجرا رو تعریف کردم. خوب ناراحت شد برای پسرش.
حالا که موضوع پیش اومده بود دلم خواست این حرف رو هم بزنم: کنجکاوم بدون تو چون می دونی من خیلی اهمیت می دم که تلفن وقت درس خوندن و موقع خواب کنارش نباشه و پایین باشه، برای همین فکرت رو نمی ذاری به این کار و یا کلا اصلا به فکرت نمی رسه؟ بعضی وقتها موقع درس خوندنش خودت یکدفعه ازم می پرسی تلفنش کجاست که بهت می گم رو میزه. اما خیلی کم این سوال رو می کنی. دارم فکر می کنم اگه من نباشم وضع چگونه ست! چطور چند روزه متوجه نشدی پسرت موبایل نداره!
لبخند زد و گفت: خوب می دونم تو اهمیت می دی.
(چه عجب اقرار کردی!) تو دلم گفتم.
_من فکر می کردم شاید فهمیدی و ازش پرسیدی. مخصوصا که با هم مسجد افطار می کنید و ممکنه بره کنار دوستاش و بخوای باهاش تماس بگیری....
_اصلا امشب تلفنم رو نبردم.
بعد با یک حالت طلبکارانه گفت: ببین خودت هم متوجه نشدی که تلفنم جا مونده تو خونه و همرام نبود!
خندیدم: یعنی تو خودت رو جای پسرت می ذاری که من مراقبش هستم و اهمیت می دم به اینکه موبایلش کجاست؟ من تا حالا شده دنبال موبایت باشم! عجب مقایسه ایی! یعنی فقط برای برداشتن بار مسئولیت نظارت و اهمیت به پسرت، خودت رو جای پسرت می ذاری در نگاه من؟! این چه ربطی به اون داره؟ در ضمن تلفنت روی این میز زیر کلی برگه های کاریت بوده و من اصلا ندیدم. اگه رو میز تلویزیون بود حتما متوجه می شدم که جا گذاشتی! منکه هیج وقت دنبال موبایلت نگشتم که متوجه بشم هست یا نیست! وظیفه هم ندارم.
(تو دلم گفتم اصلا حتما خودش رو جای پسرش می ذاره از بس خوشش می اد من دور برش بچرخم و مداراش کنم که واااای ننه غذا کم خوردی و یا لباست گرم نیست و .... که داشتم از این ننه بازیها با همسر گرامی. اما دیگه ندارم. چون هر چی داشتم، استقبال خوبی ازش نشد و همهش با کج خلقی رد شد. تازه من ننه او نیستم من ننه بچه هام هستم.)
می خنده!
والله! عجب ها! طلبکار هم شده برای من! من چی دارم می گم اون کجا رفت! من چیکار دارم به موبایلت! شاید من زودترمردم، نباید از الان این نوع مسائل رو با همسر گرامی باز کنم که بیشتر توجه کنه!
با همون خنده رو لب کتابم رو برداشتم و رفتم بالا برای خواب. تقریبا بدو بدو رفتم! چون هم می خواستم حتما کتاب بخونم هم می خواستم قبل اومدنش من خواب خواب باشم!
بله!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:17

صفحه بندی