با هزار بهونه زرنگ رو روانه اتاقش کردم که من و مطمئن تنها بشیم کمی باهاش از موضوعی که ناراحتم کرده بود صحبت کنم. سعی کرد گوش کنه. بین حرفهام که تند تند براش می گفتم، به ساعت نگاه کرد و گفت: اِاِاِ دیگه وقتی نمونده من می خواستم بخوابم!
منظورش این بود که قبل از رفتن به مسجد می خواست کمی خستگی در کنه و بخوابه.
و رفت بالا برای خواب.
من همونجا سرجام مثل آدمی که دیر رسیده به قراری و فقط تونسته سلام کنه و کلی شور و شوق داشته برای این دیدار، که یکدفعه اون فرد سوار ماشین می شه و می ره که بره و تنهات بذاره. کارش مهمتر از حرفهای تو بوده. قرار داشته باید می رفته!
خوب دلم شکست و خجالت زده هم شدم کمی. اما نذاشتم این خجالت دوم بیاره.
دیگه هم به روش نیوردم.
من باید آدم بشم درددل نکنم باهاش!
زرنگ رو هم بی خود فرستادم. باید می ذاشتم کنارم بشینه بهم بچسبه و کتاب بخونیم باهام.
این احساسش خیلی به دل می شینه.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی