خرید بک لینک


بعد از نماز صبح من رو تخت دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم که مطمئن اومد. معمولا بعد از نماز می مونه پایین و قرانش رو همون موقع می خونه. کتاب رو بستم و گذاشتم رو میزکنار تخت.
اومد نشست رو تخت و انگار می خواست بخوابه اما یکدفعه گفت: این موبایلش تا هفته دیگه پیش مدیر می مونه؟
_آره. اینطور به من گفت که تحویل خودم می ده.
_اما این درست نیست. چه خبره یک هفته موبایل رو بگیره برای درس عبرت دادن! موبایل یک وسیله شخصی هست. نمی شه اینطور رفتار کرد!
_درسته! اما من دیگه قبول کردم که هفته دیگه برم.
_نه نمی شه! باید با مدیر دوباره حرف زد. در ضمن اونها وقتی اوردن موبایل رو کاملا ممنوع کردن باید به ما که والدینش هستیم خبر می دادن. تازه موبایل رو دستش ندیده بلکه اومده ازش پرسیده و بعد گرفته. این اخلاقی نیست. یعنی تا وقتی ندیده بود نباید می اومد سراغش.
_آره درست می گی. احتمالا یکی خبر داده بهش. به هر حال من این حرفها رو همون روز حتما بهش می گم.
_ آره خوبه که بهش می گی. اما باید زودتر موبایل رو بده.
_ باهاش تماس بگیر باهاش حرف بزن.
_ها!.... آره! تماس می گیرم. خوب اگه این حرفها رو بهش بگی خوبه.
یعنی منظورش این بود که دیگه لازم نیست زودتر اقدامی بکنیم و یا خودش تماس بگیره و صحبت کنه.
_حالا باشه من هم تماس می گیرم.
_آره بگیر بهتره تو هم باهاش حرف بزنی که بفهمه برامون مسئله طرز برخوردش مهم بوده.
کمی نشست و بعد رفت پایین.
یعنی دلیل اومدنش از اول خوابیدن نبود بلکه صحبت کردن با من بود اما ادای خوابیدن رو در میاره. براش سخته که از همون اول بیاد و نشون بده که به همین خاطر اومده بالا. که می خواد با من حرف بزنه! چرا؟ که نمی خواد حس مهم بودن رو به من القا کنه! که اومده بالا برای اینکه می خواد با من حرف بزنه! مگه نمی دونه که دیگه برام مهم نیست! خودم می دونم که چقدر مهمم! و یا اینکه نمی خواد نشون بده که بعد از حرفهای من به فکر رفته و موضوع رو تجزیه و تحلیل بیشتری کرده و به این نتیجه رسیده!؟
خدایا شکرت! چه می شه کرد!
بعد از رفتنش من موندم و کلی فکرهای ناراحت کننده. چراغ خواب رو خاموش کردم که بخوابم اما اونقدر ناراحت بودم که دیگه خوابم نمی اومد. فکرم مشغول حرفهای مطمئن شد و مظلومیت مهربون و رفتن من به مدرسه و چی گفتن و .... فکر کردم حتما باز زنگ می زنم و این نکته ها رو زودتر از رفتنم به مدیر می زنم.
چراغ خواب رو باز روشن کردم و ادامه دادم به خوندن. بهترین راه برای فرار از افکار ناراحت کننده، وارد شدن به عالم کتاب هست. خوندم و خوندم تا پلکهام سنگین شد. بعد باز فکر کردم و تصمیم گرفتم اینکار رو نکنم و صبر کنم تا هفته دیگه. غلبه کردن به حرف زدن در مورد نکات جدید و مهم به مدیر مدرسه برام سخته. یعنی اینکه حس کنم مهربون مظلوم واقع شده و من ساکتم برام سخته. اما این استادی که حرفهاش رو دوست دارم می گفت: در این جور حالتها سکوت و صبر کار بهتره. می خوام صبر کنم تا روز مقرر.
اگر بتونم این گفته استاد رو در همه زندگیم اجرا کنم...

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:17

صفحه بندی