خرید بک لینک


دیشب من و زرنگ دختر برای اولین بار رفتیم مسجد جعفری. زرنگ زینب رو دید و من از سرجایی که نشسته بودم از زینب اجازه خواستم که برم کنارش. نمی دونم چرا اینکار رو کردم. یعنی ناخود آگاه  بود کارم. گرچه باطنا دوست داشتم کنارش بشینم و این علی رغم تجربه ماه رمضان سال پیشی بود که در مسجد باهاش داشتم که  دیده بودم تنها با دخترهاش می شینه و هیچ وقت فرد ثابتی در کنارش نیست. امسال هم بنده خدا خیلی تشویقم می کرد که برم مسجد و اخبار مراسم و برنامه های مسجد رو برام می فرستاد. خوب نرفتم. و می تونم بگم دلیلش رفتار سال قبلش بود. هنوز درست نمی شناسمش. من کسی رو دوست داشته باشم و یا حتی کمی احساس خوبی باهاش داشته باشم، اگر مثلا در مسجد ببینمش و جایی کنارش باشه برای نشستن، خوب می رم کنار اون فرد می شینم. اما این اینگونه نیست. چون شده بود که من قبل از او در مسجد باشم و او من رو دیده اما نیامده کنارم بشینه. و فهمیدم دلیلش هر چی هست به من بر نمی گرده چون با اینکه همیشه در مسجد حضور داره اما همیشه خودش و دخترهاش تنها نشستن. ممکنه دلیلش انجام بیشتر اعمال این شبها باشه و کمتر حرف زدن و بیشتر عبادت کردن.
رفتیم کنارشون نشستیم. حال و هوای من آروم و بی حرف بود. در فرصت هایی که بین دعاها پیش می اومد خودش با من حال و احوال کرد چطوری؟ بچه ها چطورن؟ چیکار می کنی؟ بچه ها به خاطر برنامه های مسجد دیر می رن مدرسه؟ در طول روز می خوابی؟ غذا می پزی؟  و من هم که در جواب سوال دادن خیلی اشتیاق دارم دیگه...
اذان گفت و نماز خواندند و افطار کردند و سخنرانی شروع شد بیشترش انگلیسی بود و بعد آخرهاش به زبان خودشون که فکر کنم اردو باشه شب ضربت خوردن امام علی رو تعریف می کرد و من هم ازهمون چند کلمه آشنای فارسی عربی  که بین حرفهاش می شنیدم می فهمیدم  کجای ماجراست. ام کلثوم و افطار و نمک  کرداهه و مسجد و نماز صبح و ابن ملجم و شمشیر و زهر و ضربت و فزت و رب الکعبه و ...
و عجیب حس و حالم خیلی مناسب موضوع تغییر کرد با همه زبان نفهمی و لحن و گفتار بی شباهت به عربی و فارسی سخنران و نوحه خوانها.
تونسته بودم خوب ارتباط برقرار کنم.
انجام اعمال شب قدرشون جالبه یعنی حتی برای آدمهای بی حال و بی حوصله ایی مثل من هم راحتش کردن. همه اعمال رو دقیقا با هم انجام می دن حتی استغفار گفتن 70 و 100 تایی رو. و همین خیلی کمک می کنه.
به مطمئن گفتم برای شبهای قدر بعدی هم بریم همینجا. کمی من و من کرد چون می خواد بره مسجد عراقیها. اونجا من استفاده ایی که اینجا کردم رو نخواهم کرد. می خوام بهش بگم که اگه او نخواد خودم می رم. زرنگ دختر هم دوست داره بره عراقیها و این مسئله قانع کردنش هم یک مکافاتیه برای خودش. گرچه اگر خودم برم برام سخته پارک پیدا کردن برای ماشین اما فعلا تو مغزم برنامه اینه. تا بعد ببینیم خدا چی می خواد.

تو مسجد خیلی آدم بود. بیشترشون نا آشنا. من همون مانتوی صد سال پیش بلند مشکیم رو پوشیده بودم که بعدش فکر کردم باید برم یک مشکی کوتاه بگیرم یا یکی از این مدلهای عربی خلیجی که زیاد باهاش میانه خوبی ندارم. اما امروز مهربون خونه مونده و تا حالا خوابه. فردا امتحان داره و باید درس بخونه و من نمی خوان تنهاش بذارم برم بیرون. شاید هم برم نمی  دونم.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی