خرید بک لینک


زرنگ و سکینه در حیاط بازی می کنند. من روی میز دارم هسته لیموعمانی در می آورم که بعدش آسیابش کنم. یکی از لیمو عمانیها از ظرف افتاده کناری. در حال در آوردن هسته هی حواسم می رود پیش همان لیموعمانی جدا مانده و هی نمی خواهم در موردش فکر کنم؛ در مورد تنها ماندنش و جدا شدنش از بقیه. که این فقط یک لیمو عمانیست نه آدم! این وسط هم هی اشتباهی هسته ها را می گذارم روی پرهای پاک شده از هسته و هی دوباره با وسواس در بینشان می گردم که هسته ها را پیدا کنم. نمی خواهم حتی یک هسته جا مانده باشد. بالاخره نمی توانم مقاومت کنم! پلک می زنم! و لیموی تنها را بر می دارم و می گذارم کنار بقیه. احساس خوبی پیدا می کنم. لبخند را روی صورتم حس می کنم. نفس راحتی می کشم و به کارم ادامه می دهم.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 5:38

صفحه بندی