خرید بک لینک


دو هفته از سفر سه شبمان به جنگلهای شمال گذشته و همچنان اون صحنه به یادم میاد. یک صحنه کاملا عادی در اینور زمین.
عصر روز دومی که جنگل بودیم، روبروی ما یک زن و مرد آمده بودند. مرد داشت روکش نایلونی بزرگ روی چادر و نیمکت پیکنیک رو نصب می کرد و کلی وقت برد تا بتواند تمامش کند. چند بار که ناخواسته چشمم بهشون خورد در حالی که مرد کار می کرد، زن رو بروی مرد ایستاده بود. سرش رو بلند کرده بود و به مرد نگاه می کرد. ناز و کرشمه می آمد و بغلش می کرد و من هر بار ناخواسته زیر لب می گفتم اَه اَه لوس بازی! و هر بار از این نوع عکس العملم تعجب زده می شدم که آیا این واقعا خودمم که این حرف رو زدم یا من متاثر از حرفها و برداشتهای مادرم بوده!
زن هیکل و قدی مثل خودم داشت. موهاش رو قرمز کرده بود یا نارنجی. بهش آمده بود آنقدر که من همچنان وسوسه شدم که موهام رو اونرنگی بکنم یا نکنم.
آنهمه که وقت صرف نصب چادر و روکش روی آن و هیزم شکستن کردن، فقط همون شب رو موندن و فرداش غروب نشده بار و بندیل بستن و رفتن.
و خاطره ناز و کرشمه زن برای مرد در ذهنم موند.

برچسب: حسودم؟, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:39

صفحه بندی