خرید بک لینک


ساعت نزدیک ده شب هست. در اتاق خواب تکیه داده به تخت نشسته ام با صدای یک قاری قرآن از موبایلم همراه خوانی می کنم. ماه رمضان هم با همین قاری که یک جزء قرآن را در نیم ساعت می خواند همراهی کردم. فکر کردم بعد از ماه رمضان هم ادامه بدهم. هر روز نصف جزء که تقریبا یک ربع وقت می خواهد. خیلی وقت است که دیگر همراه خوانی نکرده بودم. وقتی نوجوان بودم و شروع به ختم قرآن در ماه رمضان کردم، با رادیو همراهی می کردم. ساعت شش صبح یا ساعت چهار بعد از ظهر. خیلی این وقت را دوست داشتم. مخصوصا اگر استاد منشاوی یا استاد خذیفی ترتیل می گفتند. چهل و پنج تا یک ساعت طول می کشید و همیشه نمی تونستم همراهی کنم. در می زدن یا کاری پیش می آمد و مجبور می شدم تندی پاشم کار را انجام بدم و برگردم و تند تند خودم را برسونم به قاری.

قبلش بعد از نماز زرنگ خواسته بود من و او بریم با هم آرایش بازی! من و از این کارها! اصلا! به هر حال قبول نکردم نه با هم نه خودش تنهایی.
حالا نشسته بود کنارم و بی وقفه زل زده بود به من! مقاومت کردم و به روم نیوردم. ادامه داد تا خنده م گرفت. یعنی در اصرار کردن عجیب خیلی ماهره! گفتم برو فقط از رژ لبم بزن. قبول کرد. خیلی خوشحال شد انگار دنیا را به او داده باشم. رفت یک رژی زد نمی دونم کدام بود اما هر چی بود به ش آمد. چیزی نگفتم به جز لبخند. رفت اتاقش.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30

صفحه بندی