خانم بزرگ باز زنگ زد. بعد از سلام و علیک و احوالپرسی من از او با خنده گفت: وقتی صدات رو می شنوم تشویق می شم.
فکر کنم گفت تشویق می شم یا شاید گفت بهتر می شم. نمی دانم چون بعدش باز تکرار کرد که: من به جز تو کسی را ندارم که ببرتم دکتر و یا آزمایش و یا هر جایی. و ادامه داد: بهت بگویم تا حالا هیچ وقت با کسی اینقدر راحت نبودم در رفتن بیرون. تو با من آمدی دکتر و حتی داخل توالت هم با من آمدی.
و خیلی تعریف و تمجید کرد بنده خدا. یعنی طرز سلام کردن من که همراه خنده ست او را تشویق به درخواست کمک کرده. همیشه این حس را با او داشتم که با لبخند و با نشاط به او سلام کنم. سن بالای او و شخصیت خاصش، باعث اینگونه عمل کردنم می شود.
وقتی برده بودمش کنار توالت برای گرفتن ادرار، ازش پرسیده بودم تنها می تونه گفته بود آره. باز پرسیده بودم مطمئنه من برام اشکال نداره بیام کمکش؛ گفته بود برایش فرقی نمی کند اگر بروم داخل توالت. من هم چون نگرانش بودم، رفته بودم. فکر می کردم برایش سخت است بخواهد دستمال بکشد و در قوطی را باز کنه و بعد ببندد و شیشه را کجا بگذارد چون نشستن و بلند شدنش به خاطر مشکل زانو و پاهایش خیلی سخت است. شالش را درآورده بود داده بود دستم و تا بشیند روی توالت پشتم را بهش کرده بودم و گفته بودم راحت باشد و بعدش کمکش کرده بودم. دستهایش را که می شست موهایش را که باز شده بود بسته بودم و گیره های سرش را سرجایشان گذاشته بودم اما او بعد از خشک کردن دستهایش گیره ها را در آورده بود و خودش دوباره گذاشت روی سرش در جاهایی که برایش راحتتر بود. در آن مدت که توالت بودیم چند بار در زده بودند که او اهمیتی نداده بود بعد از چندمین بار به او گفته بودم که در می زنن! جواب داده بود: مهم نیست بذار منتظر شوند!
بعد با هم دوباره رفته بودیم داخل مطلب و از او خون گرفته بودند. و همه اینکارها خیلی آرام آرام انحام می شد.
یعنی اگر خانم دیگری همراهش بود کدام یک از اینکارها را نمی کرد که من کرده بودم! خوبی من صورت خوش نشان دادنم هست و بس و گرنه کارهام خیلی عادی هستند و خیلی وقتها اصلا نمی دانم چه باید بکنم و یا یادم می رود که چه کاری بهتر است بکنم. مثلا قبل از اینکه ازش خون بگیرند فکر کرده بودم بعدش سرش گیج نرود و بیفتد اما وقتی پنج شش شیشه ازش خون گرفتند من کاملا این فکر از یادم رفته بود و حتی بعدش برایش یک بطری آب هم نگرفته بودم و این فکر تازه در خانه به ذهنم رسیده بود که بنده خدا ممکن بود به آب احتیاج داشته و منِ بی فکر حواسم نبود! خودش هم مظلوم! آنجا حواسم به این بود که برای گرفتن بچه ها از مدرسه دیرم شده و هنوز شام نپخته بودم. آره! یعنی واقعا آدم خیلی جالب توجهی نیستم. ازم خوشش آمده و ستایشم می کند از روی ناچاری، تنهایی و بی کسی.
همانجا ازم پرسیده بود آیا بعد از دکتر و آوردن بچه ها می توانم ببرمش خرید و من با خجالت گفته بودم برایم سخت است چون هنوز شام نپخته ام. و او که غذا پختن مثل من برایش یک امر واجب و بدیهیست در خانواده، قبول کرده بود. قول داده بودم حتما فردا می برمش. گفته بود که چون بیرون هست می خواست یکدفعه خرید هم برود چون بیرون رفتن کلا برایش آسان نیست. می دانستم. فردایش با هم رفته بودیم سوپرمارکت و آنجا از من پرسیده بود که آیا دیروزش توانسته بودم شام بپزم و پرسیده بود چه ساعتی شامم آماده شده و همسرم کی به خانه می آید. بعد گفته بود می خواهد برای نوه کوچکش که خیلی برایش عزیز است بعد از مدتها ماکارونی بپزد. بهم گفته بود که به خاطر جمع و جورهای تعمیرات خانه همه وسایل آشپزخانه اش پخش و پلا شده اند و نمی داند دیگهایش کجا هستند. گفته بودم برایش پیدا خواهم کرد. وقتی خریدهایش را گذاشتم آشپزخانه هر چه در گاراژ و داخل خانه گشته بودم دیگ پیدا نکرده بودم. خواسته بود بروم زیرزمین. من هم چراغ روشن کردم و سلام کنان رفتم پایین. نمی دانستم کسی پایین هست یا نه. دور و بر را نگاه کردم نوه بزرگه رو تخت در اتاق در باز خوابیده بود با چشمهای پر از آرایش. جشمهایش را باز نکرد اما جابجا شد. آروم گفتم ببخشید! آنجا هم از دیگ خبری نبود. گفت که به دخترش زنگ خواهد زد و در مورد دیگ ازش خواهد پرسید.
چند روز بعدش که با هم تلفنی صحبت کرده بودیم گفته بود که تونسته ماکرونی بپزه. خداروشکر.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی