خرید بک لینک


یک شب قبل وقتی دیدم مطمئن با همه تلاش غیر مستقیمی که برای از دل درآوردن ناراحتیم از بابت موضوع شیرینیها می کرد اما هیچ حرفی در موردش نزد که می خرد یا نمی خرد؛ خودم دست به کار شدم و شیرینی باقلوای عربی درست کردم با کمک و همراهی زرنگ دختر و کلی انرژی مثبت و هیجانش.
شیرینی عالی شد. روز مهمانی مطمئن آمده بود سراغم که چه کمکی می تواند بکند به او گفته بودم که کاری از او نمی خواهم به غیر از سر و سامان دادن به حیاط و او گفته بود که این را خودش می داند و بعد انجامش خواهد داد اما به غیر از آن چیزی هست که بخواهم و من دق و دلی خودم را ریختم که: ازت خواستم شیرینی بگیری و تو اونجور جواب دادی که نمی ری و خواسته بودی خودم برم.
با نارحتی و یکجور ناباوری بهم می گه: من اصلا نگفتم نمی رم.
_پس چی گفتی؟ مگر نگفتی آندفعه گرفتی و خوب نبود و دیگر نمی گیری؟
_اره گفتم که گرفته بودم و بد بود و خودت بگیر. اما نگفتم من نمی رم و تو برو! به خدا قسم که نگفتم!
_لازم نیست قسم بخوری! گفتی! حالا هر چی گفتی هرکلمه ایی که بکار بردی همین معنی رو می داد. پس منظورت چی بود؟ من که بهت گفتم همانروز نمی تونم برم برای خرید، خیلی مشغول و خسته می شم و تو گفته بودی یکروز قبلش برم بگیرم و گفته بودم همانروز باشه بهتره. در ضمن از دیروز تا الان همینجور مشغول و در حال آماده کردن غذا و نظافت و مرتب کردن خانه هستم. خودت می دونی! زنت رو می شناسی! آقا جان من همینطوریم! مهمان که می خواد بیاد من خیلی مشغول می شم قبلش! اصلا فکر کن من دیوونه م. زنت این مدلیه! می خوای چیکار کنی! نمی خوای باهاش همکاری کنی! پس برای چی دیگه مثل قبل مهمان دعوت نمی کنم برای غذا! برای همین مشکلاتمونه که همیشه داریم! خواستم یکبار شیرینی بخری، تو اونطور جوابم را دادی! آخرش هم خودم شیرینی درست کردم!
همچنان با ناراحتی و عصبانیت اصرار داشت که نگفته نمی ره و یا نگفته من برم!
عجب آدمیه! داشت قسم می خورد! آآآآآآخ چقدر اذیت می شم وقتی به این نوع بحثها کشیده می شم که مثلا من دقیقا اون کلمه ایی که گفته بوده را یادم نمیاد و چیزی دیگه ایی که همان معنی را بده را بگویم و او قسم بخورد که چنین کلمه ایی به زبان نیاورده! مرد حسابی پس تو چی گفتی و چه منظوری داشتی! بگو چی گفتی دقیقا!
_ نه من نگفتم نمی رم و نگفتم تو برو!
ولی نمی گه دقیقا چی گفته و چه کلمه ای به کار برده!
حالا دیشبش در حضور خودش شیرینی درست کرده بودم و برای اینکه بهش فرصت بدم علنا به زرنگ دختر گفتم که می خوام فلان شیرینی را درست کنم اما او اصلا به روی مبارکش هم نیاورد و نگفت که درست نکن می رم می گیرم! اصلا! هی هم رفت و آمد در آشپزخانه و ایستاد پست سرمان که داشتیم کره روی خمیرها می مالیدیم، من هم اصلا نه نگاهش کردم نه حرفی زدم و او قشنگ فهمیده بود که من از او ناراحتم که اینگونه رفتار بی اعتنایی دارم و هیییییچ حرفی نزده بود و همینجور سرسنگین موندیم تا روز بعدش.

ای خدا! جدیدا دارم فکر می کنم اشکال نداره اگر مردمی که با آنها ارتباط دارم در واقع مجبور به ارتباط می شوم، بیشتر وقتها از من سوءاستفاده می کنند و خوش خلقی و راحتی و بی غل و غشی من را که می فهمند سوارم می شوند؛ چون اینها همه اش مال این دنیاست و بس! یعنی موقت است! پس تحملشان کنم و بگذارم بکنند. آن دنیا که نمی توانند اینگونه عمل کنند! آره واقعا به این نوع تفکر رسیده ام.
نمونه دیگر این نوع ناراحت کردنها خانم بزرگ شده!
برای وقت میخچه پای زرنگ، دکتر رفته بودیم که خانم بزرگ زنگ زد. دوبار. جواب ندادم. با دیروز می شد سه بار. آمدم خانه زنگش زدم. با ناراحتی گفت: تو کجایییی؟
تو گور خودم بودم! هر جا بودم که بودم! باید به شما هم بگویم کجا می روم!
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم بیرون بودم.
آه و ناله کرد و گفت که برای فردا پیش دکترش وقت دارد. آیا می توانم ببرمش و سریع گفت که اگر نتوانم کنسلش خواهد کرد!
خدایا چرا مردم از آدم خوش برخورد سوءاستفاده می کنند!
من هم با نرمی و مهربانی اصرارش کرده بودم که کنسلش نکند و به دخترش بگوید.
_من با اینها نمی تونم! اصلا نمی خوام با اینها برم بیرون. نمی خوام! با من فرق می کنن! نمی تونم!
_می دونم. اما من وقتی نمی تونم چه می کنی؟
_کنسلش می کنم.
_نکن! بذار یکی دیگه ببرتت. من اگر بتونم می برمت. به دخترت گفتی؟
_دوست ندارم با او برم بیرون. نمی خوام!

بعد نذاشت حرف بزنم. من هم حرفی نداشتم. من و من کرد و گفت: السلام علیکم!
_و علیکم السلام.
فکر می کردم به تغییر رفتار و راه تنها دختر خانم بزرگ که اگر هم راه غلطی رفته به هر حال دخترش است. مگر حضرت یعقوب از پسرهایش دل خوشی داشت! تو هم که اینهمه داستان حضرت یوسف را دوست داری، اینمدلی هم بهش نگاه کن! اینها هنوز در مرحله فکر در سر من هستند و به او نگفتم. روزی به او خواهم گفت.
فکر کردم برای دخترش پیام بدهم که موضوع از چه قرار است تا کمی به اوضاع مادرش توجه کند. خیلی مردد بودم اینکار را بکنم یا نکنم. استخاره گرفتم که اگر بگویم برای خانم بزرگ خوب می شود و خوب آمد. برای دخترش نوشتم که مادرش چند وقت آزمایش و دکتر دارد که من نمی توانم همراهی اش کنم و مادرش اصرار به کنسل کردن وقتها دارد. اما دکتر در معاینه ای که از او داشت گفته که قلبش مشکلی دارد. بنابراین باید این قرارها را که برای سلامتی اش است برود.
دخترش جوابم داد که خیلی ممنون است که این موضوع را با او در میان گذاشتم و نوشت همیشه از مادرش می خواهد که برای وقتهایش با او همراهی کند اما او فکر خودش را دارد و با آنها عصبانی می شود. حتما او را خواهد برد و همه قرار وقتهایش را پرسید و من برایش نوشتم.
برایش نوشتم که ممکنه خانم بزرگ از این گزارش دادنم ناراحت شود. به هر حال وظیفه من همین بود. می توانم می برمش نمی توانم خوب نمی توانم و حتما یکی هست که بتواند.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 15:18

صفحه بندی