ماه رمضان بود که کتاب کوچکی با عنوان "A long walk to Water" خوندم. داستان واقعی کمبود آب سالم و سختی برای به دست آوردن آبی آلوده و گل آلود بود. خیلی متاثرم کرده بود و برای مطمئن تعریفش کردم. کتاب خیلی قشنگ پایان می گیره به اینصورت که بعدها گروههای خیریه در آمریکا برای تامین هزینه حفر چاههای آب در مناطق محروم و بی آب تشکیل داده می شودو با این مبلغ شروع به حفر چاه برای مردم می کنند. همه اینها را برای مطمئن با اشتیاق و دلسوزی تعریف کردم و مطمئن فقط گوش داد و چیزی نگفت.
یک هفته از مدرسه ها مانده بود و تازه ماه رمضان تمام شده بود که از مدرسه بچه هایم ایمیلی دریافت کردم با عنوان قطره رحمت برای اهداء مبلغی حدود 180 دولار که بتوانند در مدرسه های مناطق محروم یک کشور افریقایی یک چاه آب حفر کنند. از دریافت ایمیل خیلی هیجان زده شدم. به مطمئن گفتم که می خواهم برای اینکار اقدام کنم. "یک چاه آب برای بچه های مدرسه ایی در افریقا! کم نیست واقعا و این مبلغ پول خیلی ناچیزی ست در قبال نتیجه ایی که می دهد.
مطمئن از مبلغ خواسته شده متعجب بود و فکر می کرد حفر یک چاه آب بیشتر از این می شود.
با توجه به معلوماتی که از کتاب پیاده روی طولانی برای آب به دست آورده بودم، توضیح دادم که ارزش دولار در آفریقا بالاست و امکانش هست.
بعد برایم تعریف کرد که رئیس کارش هم در آفریقا "چاه هایی"، بله "چاه ها" و مزارع زیادی برای مردم محروم درست کرده و این کار را پس اندازی برای آخرتش می داند.
خیلی برام جالب بود یعنی اینکار کار کوچکی نیست. چاه های آب سالم برای مردم محروم! خیلی ست واقعا! با هیجان پرسیدم کی اینکار را کرده؟
_چند ماه پیش که اینجا آمده بود برایم تعریف کرد و عکسهایی هم از اینکارشون نشونم داد.
واقعا جا موندم که همسرم از چند ماه پیش این ماجرای جالب را شنیده و برای من و یا کلا ما خانواده ش، من و بچه هاش، تعریف نکرده! حس کردم دلم واقعا واقعا شکست. گریه م گرفت.
_یعنی تو این همه مدت می دانستی و برایم تعریف نکردی! می دونی من چقدر از اینکارها خوشم میاد! یادت میاد چند وقت پیش از کتابی در این مورد تعریف کرده بودم! هنوز کتاب را تمام نکرده اونقدر برام جالب بود که برات ازش گفتم و بعد که تمامش کردم هم گفتم چی شد اما تو همچنان ماجرای رئیس کارت رو برام نگفتی!
همینجوری نگاهم می کرد و می خندید: خوب حالا برات گفتم! چیزی نشده که اینقدر ناراحتی!
از جام بلند شدم و رفتم.
چرا این مرد متوجه نیست چقدر من از توجه ش محرومم! نه فقط من، بچه هاش همینطور!
بعدش هم آنقدر که ناراحت شدم و فکر اینکه چرا این مرد اینگونه ست و اصلا چرا من اینهمه ناراحت می شوم و ... مشغولم کرد که کااااااااملا ماجرای قطره رحمت را فراموش کردم و یک هفته بعدش که مدرسه ها تمام شد تازه یادم آمد که دیگر دیر شده بود و من هم از حال و هوای این رحمت بیرون آمده بودم!
برچسب:
نویسنده: علی فدایی