تابستان که می شه همه ش فکر می کنم بچه ها را باید ثبت نام کنم جاهایی برای سرگرم شدن و استفاده از وقتشان. اما کم پیش آمده که برای چند هفته بتوانم جاهای مناسبی را پیدا کنم. چند بار کمپ قرآن ثبت نامشان کرده ام که سالهای بعد گرانتر شد و دیگه نکردم. تابستانهایی که می رویم ایران و یا ماه رمضان بود، دیگر لزومی نداشتند. امسال ماه رمضان یک هفته قبل از مدرسه هایشان تمام شد. زرنگ و آهو همه اش خانه هستند. فقط توانستم کلاسهای نهج البلاغه برایشان در مسجد نزدیک پیدا کنم که آن هم هفته ایی یکروز. بیشتر مردم بچه هایشان را در کمپهای مختلفی ثبتنام کرده اند و من بیشتر نگران می شوم که بچه های من همه ش خانه اند! گرچه می دانم خانه ماندن و در کنار مادر بودن بچه ها ووقت با او گذراندنشان هم خیلی خوب است اما به شرطی که ننه شان که من باشم حوصله بیشتری داشت و بیشتر با آنها سرو کله می زد و بازی و مار می کرد که من کمتر می کنم.
امروز خیلی به زور توانستم آهو را مجبور کنم بله مجبور کنم به هشت دقیقه ورزش با هم. یعنی انقدر التماسش کردم و با خنده و شوخی ازش خواستم بیاد همراهی کنه و او رد کرد که آخرش با تهدید توانستم مجبورش کنم. که اگر بیایی می توانی بروی اکس باکس بازی کنی! و او آمد و همه تمرینها را غلط و با اخم انجام داد. اما خوب بود به من مزه داد. مخصوصا که زرنگ دختر خیلی با انرژی و نشاط همراهی می کرد. اگر بتوانم همینکار رو روزانه ادامه بدم با بچه ها خیلی خوبه.و دوچرخه سواری.... اینکار دوست داشتنی من که همچنان ازش می ترسم و همچنان با راحتی کامل هم نمی توانم انجامش دهم!
کمی پیش مهمان روز شنبه ام زنگ زد و گفت با برگ انگورهایی که از حیاطمان با زرنگ چیده دلمه درست کرده و می خواست مقداری برایمان بیاورد. من هم قبل از آمدنش از نانهای کنجدی ترکیه ایی که امروز درست کرده بودم برایش در نایلون کنار گذاشتم و وقتی دلمه ها را داد به او دادم. خیلی خجالت کشید که دلمه کمی اورده و من چندتا نان به او داده ام! بنده خدا! آخر این نانها حتما قسمتشان بوده که به دستش رسیده! هر کسی قسمتی دارد و امیدوارم قسمت من پیش خدا باشد.
برچسب:
نویسنده: علی فدایی