مهربون برای انجام تکلیف درسی باید می رفت خونه دوستش. ما هیچ آشنایی با همکلاسیهای دبیرستانیش نداریم و به غیر از اینکه مسلمانن چیز دیگه ایی نمی دونیم. قرار بود با چند همکلاسی دیگه در منزل یکی از اونها جمع بشن.
مطمئن پدرش مامور بردنش شد و به همراهشون یکی دیگه از دوستاش رو هم باید می برد. وقتی برگشت ازش پرسیدم خانواده پسر رو دیدی؟
_نه.
_نخواستی پدرش یا مادرش رو ببینی که مطمئن بشی مشکلی پیش نمیاد؟
_فقط خود پسره اومد در رو باز کرد.
به نظرم مطمئن حتی از ماشین هم پیاده نشده بود و از همون داخل ماشین پسره رو دیده بود.
البته ناراحت شدم.
_باید می دیدی. ما اینها رو اصلا نمی شناسیم. چند تا پسر نوجوون با هم جمع می شن باید یک بزرگتری تو خونه بالاسرشون باشه. ممکنه کسی نبوده خونه.
مطمئن از حرفهام خوشش نیومد البته و با مِنُ مِن جواب می داد که_ چه می دونم و یه پسره در رو باز کرد و ... حتما یک بزرگتری خونه هست...
و من هم بی تقصیر نبودم و این رو به مطمئن هم گفتم که باید از پسرم سوال می کردم از قبل و اصلا خودم با خانواده همکلاسش تماس می گرفتم مثل همیشه که اینکار رو کرده بودم تا مطمئن بشم در جریان این دور همی دوستانه هستن نیستن چه مدلین...
غروب مطمئن رفت دنبالش و برگشتن خونه. پیش خودم فکر می کردم حتما به خاطر حرفهایی که زدم سعی می کنه با خانواده همکلاسی مهربون صحبت کنه. اما خبری نبود چون چیزی نگفت. سعی کردم به صورت متقاطع و غیر مستقیم از مهربون در مورد چگونکی دورهمی با همکلاسیهاش، سوال کنم. که چه خوردید؟ نماز خوندید؟ و بازی هم کردید؟
جوابهاش خیلی کوتاه بود و برای منکه نمی خواستم با سوالات زیادم ناراحت و یا حساسش کنم، جوابها کفایت نمی کرد. خیلی سخت بود چگونه سوال کردنم. جوراب می بافتم و هر وقت می آمد برای کاری من یه سوال کوتاه می پرسیدم.
_چیزی خوردید؟
_آره خوردیم.
_چی خوردید؟
_پیتزا سفارش دادیم.
_شما سفارش دادید؟
_می خواستیم مرغ سوخاری سفارش کنیم اما دلیوری نداشتن.
_پس پیتزا رو از کجا سفارش دادید؟
_دومینوز.
_اینکه حلال نیست.
-خوب ما فقط گیاهی سفارش دادیم.
_خوب باشه. تو که می دونی پنیرش ممکنه حلال نباشه و یا چاقویی که باهاش پیتزا رو می برن، پیتزاهای دیگه ایی که گوشت داره رو هم بریدن.
خجالت کشید. رفت.
دفعه بعد خودش اومده بود ویدیویی که از دور همی گرفته بود رو نشونم بده که مانکن بازی در اورده بودن. داشت تو تلفنش می گشت و صدای موزیک می اومد. موزیکش از این تندها بود. من کنجکاو شدم و پرسیدم: موسیقی رو کجا گذاشته بودید؟
_خوب این مانکن بازی رو باید رو موزیک انجام داد دیگه؟
_آها!
_شما تو زیر زمین خونه شون بودید؟
_نه همون طبقه همکف بودیم.
_پس خانواده ش هم بودن؟ دیدیشون؟
_نه نبودن. بالا بودن.
_خواهر برادر هم داره؟
_اره یه خواهر بزرگ داره.
_دیدیش؟
_نه. دانشگاه بود.
_برادرش کوچیکتره از خودش؟
_آره.
_دیدیش؟
_نه.
_پدر مادرش رو چطور؟
_نبودن. پدرش تاجره و همیشه در حال سفر. مادرش هم رفته بود سفر با برادر کوچیکه.
من خیلی ناراحت شدم. ساکت شدم.
_ببخشید!
_تو باید می گفتی به ما. نباید خونه ایی که بی بزرگتره جمع می شدید. ممکن بود مشکلی به وجود بیاد. ممکنه پدر مادر خود پسر مطلع نباشن اصلا و این خوب نیست. یک دروغ هم گفتی. پس می دونی من راضی نیستم بری خونه ایی که پدر مادرشون نباشن.
_مشکلی نشد ماما. حالا ناراحت نشو.
_من ناراحتم چون مادرتم. وظیفه م بود از قبل بیشتر بپرسم ازت. من مسئولتم.
آخرهای این صحبتها مطمئن اومد و شنید.
گفتم: برای همین می گم باید موقع رسوندنش می رفتی با پدر یا مادر پسر صحبت می کردی. یادته یکبار خونه یکی از دوستای دوره راهنمایی دعوت بود من رسوندمش و رفتم از پسر سوال کردم مادرت هست؟ گفت نیست. _پدرت؟ پسر هول شد و گفت نه نیست یعنی اینجا نیست. بعد پدرش که مشخص بود حرفهامون رو شنیده اومد کنار در و بعد از سلام گفت که مطمئن باشم از وجود پسرم در خونه شون و خودشون هم از این بابت خیلی اهمیت می دن و او در خانه خواهد بود. من هم با دل مطمئن برگشتم خونه. تو هم باید می پرسیدی.
مطمئن چیزی نگفت.
البته ناراحت بودم و کمی بعد از رفتن مهربون موندم بلکه مطمئن حرفی بزنه چیزی بگه به اشتباهش اقرار کنه، هیچ! واقعا متعجب می شم که چقدر راحت به اشتباهم اقرار می کنم براش اما او اصلا! اینهمه من گفتم که من هم مقصرم که از اول با مادر این پسر تماس نگرفتم و یا از خود پسرم بیشتر نپرسیدم قبل از رفتنش؛ اما مطمئن ابدا هیچ حرفی از اشتباهی که کرده بود نزد که نزد.
مهربون شب بخیر گفته بود و رفته بود بالا. اما باز به بهانه ایی برگشت و باز ازم معذرت خواست.
_ببخشید!
_باشه برو بخواب.چرا نمی خوابی؟
_آخه تو خیلی ناراحتی!
_باشه برو بالا بخواب.
من هم رفتم بالا. مسواکم رو زدم یادم افتاد قرصم رو نخوردم. اومدم قرصم رو گرفتم رفتم بالا باز مهربون اومد.
_ببخش دیگه ماما.
_تو چت شده؟ اینقدر فکرش رو نکن. یه اشتباهی شد و رفت. برو بخواب.
_تو خیلی ناراحتی من ناراحت می شم...
در این بین که صحبت می کردیم یک دفعه یک صدای خیلی بلند و وحشتناک خوردن چیزی به زمین اومد. و بعد از کلی گشتن در خانه متوجه شدیم قاب سوره فلق افتاده رو زمین! عجیب بود. نخ نایلونیش ساییده و نخکش شده بود.
مطمئن واقعا شوکه شده بود. همه ش می گفت: سبحان الله!
من فقط گفتم: به خیر گذشت.
مهربون پسر و آهوپسر رو بردم سر جاشون. پتوهای مهربون رو روش کشیدم و دستم رو به پیشونی و گونهاش کشیدم و بوسیدمش و گفتم خوب بخوابه و دیگه فکرش رو نکنه. من هم خوبم.
کمی کتاب خوندم و چون بد جوری سرما خوردم زود خوابم برد.
صبح که با بلند شدن مطمئن بیدار شدم و مثل همیشه به امروز و کارهاش و دلخوشیهاش و دیروز فکر کردم، ماجرای دیشب آخر همه اومد به ذهنم و با یادآوریش اصلا حس بدی که دیشب داشتم رو نداشتم. و واقعا خدا رو شکر چون این حس عذاب وجدان و غلط های احمقانه م، خیلی بد جور اذینم می کنه... که کم رنگ شده بود. انگار خیلی ازش گذشته باشه و جدید نیست.
برچسب: خدا می دونه,خدا می دونه حقتونه قهرمانی,خدا میدونه چی بمن گذشته,
نویسنده: علی فدایی