از کنار اتاق زرنگ دختر رد شدم دیدم جلوی کشویی باز نشسته.
_اذان گفت.
_باشه.
-داری مرتب می کنی؟
_آره.
_آفرین.
_می شه این کارت رو برام بخونی؟
کارت خاله شه که چند سال پیش همراه کادوهایی براش فرستاده بود و به فارسی نوشته شده بود. کلمه به کلمه براش ترجمه کردم.
از کلمات محبت آمیز خاله ش ذوق کرده بود.
غمگین می شم و می رم به اتاقم برای نماز و فکر می کنم.
فکر می کنم زندگیمون چطور شده که بچه های من فارسی خوندن و یا نوشتن نمی دونن و من که خیلی به نوشتن علاقه دارم و کلی نوشتم از خودم از ماجراهاشون از زندگی و چقدر دوست داشتم زرنگ دختر اینها رو یک روزی می خوند. اما آیا خواهد تونست؟
چرا من اینگونه شدم؟ زندگیی که نه می تونم راحت برای همسرم بنویسم و نه برای بچه هام. اگر براشون بنویسم باید به انگلیسی بنویسم و مرتب می رم سراغ فرهنگ لغت و دنبال کلمه های مورد نظرم می گردم.
اینکه اینگونه به چند زبان آگاهی داشته باشی اما در نوشتنش مشکل داشته باشی و نتونی راحت برای بچه هات بنوسی و اونها نتونن آنچه را که تو نوشتی بخونن...
من و همسرم و بچه هام همگی با هم به عربی صحبت می کنیم در حالیکه من به فارسی مدرسه هام رو گذروندم و همسرم به عربی و آشنایی کم او به فارسی و بچه ها هم مدرسه شون به انگلیسی!!! این چه مدل خاصیه برای خودش!
باید آموزش فارسی به بچه هام رو جدیتر بگیرم. مخصوصا به زرنگ دختر که سریعتر می گیره.
برچسب: غمگینانه,غمگینانه ترین متن ها,غمگینانه ترین جملات,
نویسنده: علی فدایی