دیروز خیلی این فکر که بچه هام من رو چطور می بینن و می شناسن، ذهنم رو مشغول کرد. و این فکر ادامه داره.
اینکه و قتی رانندگی می کنم زرنگ دختر که در صندلی پشت در جهت مخالف من می شینه و خوب می تونه نگام کنه. نیم رخم، نگاهم و دستهام حالت روسریم رو خوب می تونه ببینه. و اون خیلی نگام می کنه می دونم.
دیروز چند برگه اورده بود که حالتهای شخصیتی رو توش جمع کرده بودن. همه جور صفتی توش بود خوب و بد. گفت: من اینها رو می خونم تو ببین کدومها بهت نزدیکه. خیلی صفت خوند و اونها که برای خودش آشناتر بود رو توضیح داد. یکیش کله شقی بود. من هم گفتم که دارم این رو و او تاییدش کرد و خندیدم.
یکی دیگه از صفاتم غیر اجتماعی بودنم بود. که وقتی بهش اشاره کردم، زرنگ دختر تاییدش کرد و مثال زد: که برای همین هیچ وقت تو خونه برام جشن تولد نگرفتی که دوستام رو دعوت کنم.
راست می گه. بیشترش به خاطر تفاوت فرهنگی دوستاش و اینکه من حوصله مادرهاشون رو ندارم و در بین دوستاش حتما یه چند تا ایرانی هم هستن و مادرهای اونها به احتمال زیاد همراه دخترهاشون خواهند اومد. من حوصله پذیرایی و اجابت توقعات بزرگترها رو ندارم.
تولد ساده کودکانه بی توقع می خوام.
بیشتر در این زمینه چطور کنار اومدن و یا بی محل شدن با این مسائل، مشکل دارم تا خود گرفتن تولد.
و زرنگ دختر پدرش رو اجتماعی فرض کرد و گفت اگر دست بابا بود حتما قبول می کرد جشن تولد بگیرم.
_آره. و حتما یه کیک می گرفت و یه چندتا چیپس و شاید پیتزا و همین. خَلَصُ راح! (تمام شد و رفت)
می خنده می گه: آره! راحت! خیلی هم من اینطوری دوست دارم. می ذاشت هر کاری بخوام بکنم. من اینطوری خیلی دوست دارم!
با شوق می گفت. دلم گرفت. من مادر سختگیری ام! تولدهاش رو تو مدرسه گرفتم. برای همه همکلاسیهاش و بعضی دوستاش که کلاسهای دیگه هستن کیک و چیپس و آبمیوه و هله و هوله و هدیه های کوچیک فرستادم.
شاید شروع کنم فکر کنم براش تولد بگیرم. حداقل یکبار.
برچسب: نگاه دختر به پسر,نگاه دختر,نگاه دختر عاشق,
نویسنده: علی فدایی