خرید بک لینک


دیشب با مطمئن صحبت نرفتن مهربون پسر به مدرسه به دلیل نیامدن اتوبوس مدرسه شد.
داشتم جوراب می بافتم و صحبت کشیده شد به ماجرای رفتن مهربون به خانه همکلاسیش. 
گفتم: می دونی چقدر به زور تونستم از مهربون در بیارم که والدین همکلاسیش خونه نبودن! تو چرا هیچ تلاشی برای فهمیدن بیشتر نمی کنی؟ حتی  وقت برگردوندنش نرفتی در بزنی بخوای با پدر همکلاسیش صحبت کنی. در صورتیکه ازت خواسته بودم اینکار رو بکنی.
مطمئن فقط نگام می کنه. نگاهش پر از احساس تقصیره اما اصلا به زبان چیزی نمیاره.
_این هم مثل توه به زور می شه از کارش سردراورد.
این حرفم نگاه مقصرش رو به نگاه ناراحت و دلخور تبدیل کرد. خوب اینجا رو اشتباه کرده بودم. نباید می ذاشتم این تبدیل انجام بشه. اما شد دیگه. شاید اگر حرفی می زد حالم بهتر می شد.
_و من اینجا همیشه باید مواظب همه چیز باشم حتما! خوب من هم ممکنه اشتباه کنم بی دقتی و سهل انگاری کنم. تو باید جبران کنی. هر دو مسئولیم.
بعضی وقتها برای اینکه کمتر ناراحت بشم فکر می کنم چون می بینی به اندازه کافی مواظبم تو دیگه مسئولیتی حس نمی کنی. اما از شناختی که ازت پیدا کردم می بینم که اینگونه نیست! همیشه مطمئن و راحتی! 
این نوجونه باید مراقبش بود باید باهاش صحبت کرد براش وقت گذاشت. نه باهاش حرف می زنی نه سوال می کنی. مثلا بعد از رفتن خونه همکلاسیش ازش سوال کردی چیکار کردید این همه وقت؟ خانواده همکلاسیت کجایین، چطور بودن، کار انجام تکلیفتون به کجا کشید تمام شد؟
مطمئن هیچ جوابی نداد. صورتش دیگه کاملا دلخور و طلبکار هم بود تازه!

خیلی خوب می دونم که برای اثر بهتر نباید جملاتم رو اینگونه بیان می کردم که تو اینطور نیستی و نمی کنی و فلان. باید ازش می خواستم که اینکارهای نکرده رو بکنه. اما با روش خودش من هم البته و متاسفانه متاثر می شم.


مدتی گذشت. بی هیچ صحبتی. من براش از خدیجه خانم گفتم و او همچنان اون حالت دلخور رو حفظ کرده بود.
من خسته و مریض بودم بنابراین همزمان با بچه ها رفتم بالا برای خواب.
برو با غرورت بقیه شب رو سر کن! این رو تو دلم گفتم.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 21:26

صفحه بندی