خرید بک لینک


با خانم آشنا که صحبت می کردم گفت که دخترهاش عمه من رو در دانشگاه همیشه می بینن.
و گفت که حتی در ایام دهه عاشور هم چند شبی عمه من و دخترش در مراسم حضور داشتن و این خیلی خیلی برام عجیب بود که چطور من ندیده بودمشون. دخترم با نگاه خیلی دنبال دختر عمه م گشته بوددر سالن. اما نه من و نه دخترم هیچ کدوممون هیچ کدوممون ندیده بودیم. خیلی برام جالب و عجیب بود این ندیدن.
به احتمال زیاد بعد از سخنرانی  خارج می شدن من همیشه برای گوش دادن به نوحه می نشستم.
فکر کردم عمه من چقدر دعا کرده که چشمش به چشمم نیفته و خدا هم دعاش رو اجابت کرده. فکر کردم چقدر ازم بدش میاد که اصلا یکبار هم بیشتر ننشسته تا من رو ببینه و با هم بعد از بیشتر از یکسال یه سلام ساده بکنیم. فکر کردم خدا هم دوستش داره که گذاشته من رو نبینه. من دوست داشتم ببینمش. قبلش خیلی تلاش کرده بودم برم خونه شون برای تسلیت گفتن که نخواسته بود و بعدترش خیلی تلاش کردم دعوتش کنم خونه مون که باز هم بهانه آورده بود... چقدر من براش مکروه و غیرقابل تحملم خدا می دونه!
شاید هم فکر کرده دیدمش و به عمد نرفتم سلام کنم. خدا می دونه.
برای سال نو میلادی که از این قضیه هنوز خبری نداشتم با احتیاط پیام آرزوی سلامتی و خوشبختی براش فرستادم که او هم جواب داد: سلام ممنون.
همین. می شه ناراحتی رو در این دو کلمه حس کرد.
نمی دونم مصلحت چیه اما دیگه تلاشی برای این ارتباط نمی کنم. فقط در حد احترام و بس.


برچسب: دوست نداشتنی,دوست نداشتنی به انگلیسی,مردان دوست نداشتنی, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

صفحه بندی