خرید بک لینک


یکی از فکرهایی که تو سرم بود اون شب این بود که وقتی رسیدم مسجد برای تحویل دخترها، در پارکینگ مسجد فقط ماشین مادرشون بود و بس. یعنی زن بیچاره اون همه مدت فقط برای تحویل گرفتن دخترهاش اونجا تو ماشین منتظر نشسته بود. مسجد برنامه ایی نداشت.
وقتی ازش عذرخواهی کردم که نتونسته بودم درست و حسابی کمکی کرده باشم به خاطر تاخیر گفت کهتقصیر خودش هم بوده که برای نرفتن کل مسیر این فکر رو کرده و اشتباه کرده.
_ظاهرا خونه تون از مسجد هم دوره. دخترها گفتن که برای اومدن به مدرسه (که همون داخل مسجده) هر روز صبح خیلی زود از خونه میاید بیرون.
_نه زیاد دور نیستیم اما چون من درس می خونم در هفته چند روز زودتر میام که بچه ها رو در کلاس مراقبت از بچه ها بذارم و زود برم.
_ببخشید دیگه کارم کمکی برای شما نشد.
_حالا که خونه هامون نزدیکه خوبه که یه وقت بذاریم دخترهامون در تعطیلات باهم بازی کنند.
_ان شاءالله.
در دلم هم موافق این حرف بودم. اما اینکه بیشتر بخوام با این خانم صحبت کنم و بیتشر ازم بدونه و من ازش بدونم؛ نه!



درس هم می خوند. خیلی از مادرها اینجا درس می خونن. بعد می رن کار می کنن.
من نه درسی نه کاری...

برچسب: درس و کار,درس کارآفرینی و پروژه,درس کار و فناوری, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

صفحه بندی